اردشیر محصص کفن به تن و شمشیر بدست در دستهای مرگ رفت
شاملو و اردشیرمحصص سالهاست در ذهن من با هم زیست می کنند.با هم نفس می کشند.با هم جهان را برای ذهنی که می خواهد جهان را توصیح پذیر بیابد معنایی پیدا می کنند.یادداشت شاملو هنوز در افق نگاه من است. او محصص را شمشیر بدست و کفن پوشش تصویر می کند مردی که به جنگ جهانی رفته است که جز پلشتی و دوزخی چیزی برای ارائه ندارد.سوداگری ورشکسته که از انسان موجودی مفلوک می سازد.اما جنگیدن معنایی جز آن ندارد که می توان زندگی را تغییر داد.فضیلت هنر در آنست که در ظلمت هم نشانه امید را وا نمی گذارد.
یادداشت رحمان هاتفی در مورد محصص هنوز محدوده نگاه مرا به حد می زند.در تمام این سالها همیشه دلم می خواست مثل این دو بنویسم و هرگز این جرات را نیافتم که قلم بردارم و در مورد مردی بنویسم که میهن اش را واگذاشت ورفت.نسل من تازه می خواست او را و قلمی هایش را بشناسد که با چاقوی جراحی اش دل و روده هر زشتی را بیرون بشناسد با رفتن او مواجهه شد و ما ندانستیم او چه می کند . سالها باید می گذاشت تا خرده اطلاعی از او بیابیم. مصاحبه ای با او دیدم که سخت بیمار بود. کسی که این چنین همه چیز را در زرفایش می بیند نمی تواند بیمار نباشد. مگر نیچه نگفته است انسان هر چه بیمار ترانسان تر٬ نسل جوان او را نمی شناسد٬دریغ که نمی شناسد.
ما با فراموشی زندگی می کنیم.زمان چون موشی می ماند که یاد ها و خاطرات را می جود و هیچ چیز راباقی نمی گذارد.گاهی مرگ بر این موش غلبه و لحظه ای ذهن ها را فعال می کند تا به یاد بیاورند و بعد همه چیز فراموش می شود. آدمهای محصص همیشه عجله دارند. می دوند.اما دویدنی که مقصد ندارد.آنها در جهان بی مفر به دام افتاده اند.کاسبهای موش صفت٬لاغرها ٬چاقها ٬زنهای زشت زیبا نما ٬متمدنهای وحشی ٬وحشی های متمدن. در این روزگار فراموشی تنها باید قدر دان اینترنت بود که با یک کلیک آثاری را به تماشایمان می گذارد که در دسترس مان نبود.برای ما که در نیست انگاری مضاعف می زئیم. محصص سالها بود مرده بود و امروز با مرگ دوباره اش شاید برای ما زنده شود . برای ما که جز با مرگ نمی زئیم و دشمن شادی و با هم بودن و عاشقانه زیستن ایم. باشد که زندگی محصص درما کمی دیر بپائید.تنها با شعر شاملو می توان این نوشته را سر وسامانی داد.+ و+و+
نگاه کن چه فروتنانه بر خاک ميگستَرَد
آن که نهال ِ نازک ِ دستاناش
ازعشق
خداست
| بالای جهنم |
|
| پست است. |
آنکو به يکي «آری» ميميرد
نه به زخم ِ صد خنجر،
و مرگاش در نميرسد
| مگر آن که از تب ِ وهن |
|
|
قلعه ای عظیم که طلسم ـدروازه اش کلام ـکوچک ـدوستی ست |
دق کند.
|