این قاتل آزاد است که بکشد مدام بی ترحم
جامعه نمایشی زندگی را تبدیل به دوزخ کرده است.همه جانهای از خود بیگانه بر آنند خود را به تماشا بگذارنند.با خانه های اشرافی٬با لباس های گرانبها٬با مدل گوشی.با همسر زیبا٬با سفر به شهر فرهنگ. باجنون سرعت٬با جنون خود ویرانی ٬با جنون نابودی آن دیگری و با نمایش مرگ در تمام همه صورتهای آن.جامعه ما تماشاخانه ای است که در آن جنون در سطح بالای آن خود را به نگاهها تحمیل می کند.نمایش فاجعه و فاجعه نمایش
من بهترین راننده ام.دست به فرمانم حرف ندارد.می توانم با یک اشاره همه را پشت سر بگذارم.عاشق سرعتم.ماشین مدل بالا را باید با سرعت راند.مگر لگن است که احتیاط کنم.یک لحظه دیوانه دار و ازیک خیابان یک طرفه خود را به مقصد برسانیم.مقصدی که مقصد نیست.شتابی که شتاب نیست جزیک لحظه دیوانگی .ناگهان یک انسان ٬یک دختر در این جنون زندگی اش را می بازد.ضربه مغزی.یک خانواده مصطرب و درمانده و... لحظاتی که کند می گذرد. جنگ مرگ و زندگی و دستهای ناتوان بشر.
سالی هزاران انسان در تصادف جان می بازند. بعضی ها معلول در یک گوشه زندگی را می بازند ولی چرا این جنون قصد مداوای خود را ندارد. چرا کسی کاری نمی کند. سرمایه داری با بسط روحیه یغماگری ٬حتی زندگی را به یغما می برد.انسان لحظه ای از نمایش غافل نیست.من دارم دیه اش را می دهم . انسانی در آستانه مرگ ایستاده است. کسی سوار مدل بالای پدرش کسی را به دام مرگ می اندازد و می گریزد. بدنبال قاتل این انسان هستید بدنبال این نام و آن نام نگردید. مقصر آن از خود بیگانگی گسترده است که چون شبحی زندگی را تبدیل به تماشا خانه کرده است.من برای چشم تو زندگی می کنم . ولی آن چشمها را دوست ندارم چرا که عطش تمنای آن پایانی ندارد.پس باید نابود کنم و نابود شود.