انتخابات ریاست جمهوری اصلاح طلبان را بیشتردر باتلاق خود ساخته فرود می برد

دوم خردادی ها گرفتاریک اشرافیت خیالی اند.اشرافیتی که منطق خود را نه از نسب می گیرد و نه از واقعیت.آنها دچار یک بیماری خود بزرگ بینی اند.دن کیشوت هایی که حتی حوصله خروج از خانه امن شان را هم ندارند تا لااقل با آسیاب بادی ها بجنگند.درشهر لی لی پوتها خود رادر قد و قامتی می بینند که نیاز به هیچ کس دیگر جز خود نمی بینند.این غول های فرضی گرفتار وهمی اند که هیچ مصداقی در واقعیت ندارد.نه در صحنه نظر و نه در حیطه عملی چیزی برای ارائه ندارند.آنها به خود دروغ گفتن که حماسه دوم خرداد را خلق کردند و امروز در باتلاق این دروغ خود ساخته گرفتار مانده اند.

این گروه در خود فروبسته تنها هنری که دارند آنست در یک خط کشی فرضی هر کس را که به آنها بگوید بالای چشمشان ابروست منتسب به جناح راست کنند. در حالی که سالهاست با شرکت در انتخابات بیشترین خدمت را به جناحی می کنند که قدرت را به راحتی از اصلاح طلبان ربودند. درحالی که مردم با  بحرانهای پی در پی دست به گریباند و نمی دانند با قطع برق ٬تورم تازنده و...چه بکنند. آنها مشغول بازی قائم باشک خاتمی می آید و یا نمی آید شده اند. بازی که در یک تماشاخانه خالی انجام می شود.

تیمی که بجای بدنسازی و انجام تمرین های فشرده و رفع کاستی ها یش تنها به امید اشتباهات و ناکارآمدی رقیب وارد میدان مسابقه شود پیشاپیش شکست خود را در تابلوی اعلانات ثبت می کند.جواب نا کارآمدی کارآمدی است. جناحی که می خواهد انتخابات راست جمهوری را ببرد از داشتن دو سایت  تاثیر گذار عاجز است.اکنون در میدان ایتنرنت بعضی از سایتهای اصول گرا که تا مرز فیلتر شدن پیش رفته اند آنچنان تاثیر گذارند که سایتهای اصلاح طلب حتی در هزار کیلومتری آن قرار ندارند.

تردیدی نیست که دولت احمدی نژاد به علت بی برنامه گی٬سلیقه زدگی و تن زدن از تعامل با نخبگان کشور را با بحران بزرگی روبرو کرده است و در آینده هر دولتی بخواهد آثار چهارسال اخیر را بر طرف کند نیاز به سخت کوشی غول آسا دارد.کجا اصلاح طلبان نشان داده اند که انگیزه و توان این سخت کوشی را دارند.وقتی در نشیب از گفت و گو با منتقدانشان تن می زنند چطور در قدرت صدای مخالفانشان را خواهند شنید تا فاجعه دیروز را دو باره تکرار نکنند.اگر اصلاح طلبان پاسخ این تردید ها را به صورت شفاف بدهند بسیاری درست مثل دوم خرداد پشت جریانی قرار می گیرند که توانسته اند دیگران را قانع کنند که می توانند حل کننده مشکلات و بحرانها باشند.   

جلاد عزیزم در آغوشم بگیرد تا بمیرم در صدای جادویت

صدای موسیقی می آید.چیزی جادوی در اندام صدا می پیچد و ذهن پریشان را آرام می کند.گاهی باید به صدا پناه برد.به صدایی که هیچ معنایی ندارد. اما سرشار از حسی است که به یک دانایی ناشناخته میدان می دهد.دانایی که فرصت به سخن نمی دهد.چشمهایم را می بندم .دلم می خواهد از همه تصاویرذهن بگریزم.تصاویری که مرا در دام اکنون و اینجا گرفتارکرده است.

دلم می خواهم متنی را بنویسم که جز به خودش به هیچ چیز دیگر ارجاع نکند . مثل موسیقی.می شود .شاید. اما من نمی توانم. هر جمله پیشاپیش معنا را حاضر می کند.شاید بتوان با تک واژه ها بازی کرد...تو....پرنده ...عشق ....بی قراری....فرار....بودن ....نبودن .نه نمی شود.هر تک واژه در زمینه عمومی تر کام از معنا می گیرد.موسیقی جلاد عزیزم در آغوشم بگیرد تا بمیرم در صدای جادویت

خسته نیستم٬حتی تلخ نیستم.حس می کنم یک نوع تهی شدگی وجودم را از آن خود کرده است.می خواهم همانجا که هستم بمانم.رمق رفتن در من نیست.نه نمی توانم بمانم.مانده ام در درون یک هیچ. بدون میل.بدون خواست کیفی که جهان را در غریزه منحل می کند.تنها صدا.صدای موسیقی .صدای موسیقی ده فرمان کیشلوفکسی می آید.این فیلمساز ناتوانی تصاویر را می شناسد. به این دلیل سینمای او به موسیقی ناب نزدیک می شود. شاید این تصاویر باشند که در پس زمینه موسیقی عمل می کند.زندگی ٬مرگ و...با موسیقی تبدیل به یک حس می شود. هراس ٬آگاهی از مرگ را در جان می ریزد. وقتی به موسیقی ناب رسیدی .باید بگذری . به کجا. به مرگ.

چشمهایم را می بندم . صدا خاموشی می گیرد.خلا فشردگی اش را جلاد وار نشان می دهد.صدای تلفن بر می خیزد. این صدا چون یک ضربه مرا به واقعیت پرت می کند. امر بی معنا .یک اشتباه در شماره گیری . دوباره یله می شوم. اما خلا نیست. کجا گم شد. در امرواقع . در دالهایی که نشان از اشیا ٬رویداد ها و دیگران می دهند . یک تنهایی خاموش را می خواهم و انبوه صداهای مزاحم را می یابم. موسیقی. موسیقی خواب و خوابیدن و همه چیز را از یاد بردن.حتی با فرو رفتن در یک کابوس شوم.                                         

یک خاطره از نقد چاپ نشده هامون در کیهان

پیاده رو سرحافظ تا تالار وحدت پاهای مرا در بی وزنی اش تحمل می کند.پیاده رویی که قرار است ساماندهی شود و زیباتر.اما ما دیگر زیبایی را نمی بینم.هر چیزی که خبر از ویرانی بدهد بیشتر ما بر می انگیزد.جمعیت بسمت محل تشیع جنازه خسرو شکیبایی روانند.دهه شصت می نشیند در ذهنم.کار من نقد نوشتن بود٬نقد فیلم ٬نقد نمایش٬در روزنامه همه کار می کردیم از نوشتن گزارش تا انجام مصاحبه.عصرهایم در تئاتر شهر می گذشت و روزهایم در اداره تئاتر و گاهی هم پشت صحنه این و یا آن فیلم و نمایش.دهه ای که هر اتفاق معجزه ای بود. نمایش یک تئاتر٬نوشتن یک نقد در باره مهرجویی ٬کیمیایی ٬بیضایی و.... فکر می کردیم داریم معجزه می کنیم.

در تالار وحدت هستم. در ازدحام جمعیت. ذهن تنها خود را باز می یابد.هامون را در کنار داریوش مهرجویی در سینمای آزادی دیدم.فیلم که تمام شد چشم در چشم مهرجویی دوختم تا در چشمهای خود او فیلم را در یابم.کسی از من پرسید نظر تو چیست.گفتم نظرم را می نویسم.نوشتم.در باره هر واژه اش فکر کردم. فیلم متفاوت بود.باید دقیق تر ببینم.اما جشنواره بود و باید حسم را فوری می ریختم در صفحه روزنامه کیهان.بسرعت نوشتم و برای دیدن بقیه فیلم ها به سینما رفتم.عصر که روزنامه را دیدم نقد نبود.چرا.ذهن به پرسش راه نمی داد.بعد شنیدم سردبیر وقت کیهان از کسی شنیده است این فیلم مظهر تهاجم فرهنگی است- کسی که امروز استاد رشته ارتباطات است و بی شک دیگر مثل آن زمان نمی اندیشد. البته خودش نمی داند که من می دانم با هامون و من چه کرد-رفتم به نزدسر دبیر.گفت چرا در باره مهاجرحاتمی کیا نمی نویسی و در باره هامون قلم می زنی.گفتم هنوز فیلم را ندیدم.حتما می نویسم .اما هر فیلم جای خود را دارد.اما او محکم روی حرف خود ایستاد و من هم روی استقلال ام  ایستادم.و امروز نه من و نه آن سردبیر و استاد ارتباطات در روزنامه کیهان نیستیم .

بعد از هامون به مرور بین من و مدیریت روزنامه فاصله افتاد و در اختیار کارگزینی قرار گرفتم .سالی در کتابخانه نشستم و بعد کیهان هوایی و ایران.شاید مهرجویی نداند اولین تیر اندازی به سینمای ایران از هامون مهرجویی شروع شد و برای من با نقد چاپ نشده هامون دهه شصت برایم تمام شد. این دهه در ذهن من یک جغرافیای ذهنی و فرهنگی بود نه اتفاق زمانی. ما می کوشیم با نقد سینما را جدی کنیم و عده ای آمدند نگذارند.ولی تاریخ راه خود را رفت و هامون راه خود را ادامه داد و راه به تلویزیون هم کشید.امروز وقتی سنتوری مهرجویی سانسور می شود نتیجه غایی راهی را می بینم که در همان زمان هامون شروع شد.

دیگرمن نقد فیلم را پی نگرفتم.صفحه اتاق فکر دنیای تصویر نتوانست ادامه آن روزها باشد.امروز حس می کنم دوباره انقطاع دیگری آغاز می شود.بستن دنیای تصویر همان حسی را به من می دهد که نقد هامون.تالار وحدت پر از آشفتگی است . ازدحام جمعیت راه به برنامه نمی دهد ولی اراده ای بنا دارد برنامه تحقق یابد.امروز وقتی همه از هامون ستایش می کنند حس غریبی جانم را پر می کند. این فیلم سرنوشت مرا تغییر داد. هرگز نخواستم این فیلم را دوباره ببینم.می ترسم این فیلم معنای  آن روزش را از دست بدهد و هزینه ای که برای دفاع از یک فیلم پرداختم بی معنا شود.

من هنرمند را در اعتراض اش باز می شناسم. هنرمند باید روح نامکشوف جمعی را آشکار کند و ناگفته ها را بگوید تا خود آگاهی شکل بگیرد.وقتی مراسم رسمی می شود حس بدی پیدا می کنم.دوباره از تالار می زنم بیرون. همه عصبی اند.پلیس های راهنمایی و رانندگی که می خواهند جمعیت را به پیاده رو برانند تا گره ترافیک باز شود. مردمی که بدنبال تابوت اند تا ادای احترامی به هنرمندشان بکنند . اما هیچکدام به مقصود نمی رسد.دوباره وزن خود را در پیاده رو حافظ رها می کنم.چرا هامون که پرسش های هستی شناختی داشت و بر آن بود حق خود را بدست آورد تبدیل به علی سنتوری شد.کسی که از همان آغاز بجای مقاومت فروریخته  است.در تزریق مواد خود را در جهان بی خبری رها کند. تنها در موسیقی تسلایی می جوید.دوست روزنامه نگاری که در کیهان با من همکار بود می پرسد چرا نقد نمی نویسی . می گویم هامون ها نقد را جدی می گرفتند ولی تنها چیزی که سنتوری ها آرام می کند صدایی که با استغاثه می گوید گوشی بردار تا صدات یه کمی آرامم کنه . اما من آرام نمی شوم. خیابان با ترافیک اش مرا می بلعد. آیا سنتوری هم روزی مثل هامون از سوی نهادهای رسمی ستایش خواهد شد. هر فیلم اگر به موقع قدر ببیند تاریخی آنی می شود که باید بشود و اگر این اتفاق نیفتد همان می شود که امروز درفضایش نفس می کشیم.      

کرکس ها با صدای مرگ تبدیل به پروانه می شوند تا در آتش دوست خاکستر شوند

میل به مرگ همه جا در کمین نشسته است که ذهن ها را تسخیر کند تا انفعال و افسردگی را تا اعماق جانها مومیایی شده بتند.تا انسانها تبدیل به جسد نشوند موضوع دوست داشتن و ارزشگذاری نمی شوند.جامعه فرو رفته در خود تنها با خیر یک مرگ ناگهان از درون پیله تنهایی بیرون می آید و کرم ذهن را تبدیل به پروانه ای می کند که گرد وجود جسد عاشقانه به پروازدر می آید. پروانه هایی که عمری کوتاه دارند و حداقل چند روز بیشتر زنده نیستند. اما جدا از برخورد با جسد های عزیز٬گرداگرد زندگان کرکس ها های می چرخند که می خواهند هر نشانه ای از حیات را از جان آنها تخلیه کنند.

بدون رمز گشایی سخنی که دیگران در باره زندگان می گویند می توان این حقیقت را نشان داد که این گزاره کاملا صحت دارد. بخوانید : "تو تمام شده ای "٬"تو این کار ه نیستی "٬"زمان تو تمام شده است"٬"برای تو این غلط ها زود است"٬"تو از اول اشتباهی وارد این حیطه شده ای و اصلا نبوغ و استعداد نداری"٬"تو پیری "٬"تو جوانی " ٬"تو فاسدی " ٬"تو متقلبی ".داوری هایی که نیاز به شواهد تجربی ندارند. داوریهایی که حسادت ها و منتیت ها ی بی دلیل را روکش می کنند.کسی که خود غرق انفعال است هر چیزی که حرکت دارد دشمن می پندارد و با آن در خفا و آشکار به ستیز می ایستد.اما آنی که می میرد چون به صورت طبیعی بی حرکت می شود میل عاشقانه را بر می انگیزد.

 ما قبل از آنکه کسی بمیرد این تمایل سادیستی را نا خواسته داریم که او را تبدیل به جسد متحرک کنیم.یک وجود منفعل مطلق.تنها در آزادی است که فرد کسی می شود و می تواند بیاندیشد٬تصمیم بگیرد و دست به عمل بزند و ما -نهاد قدرت به اضافه هر کدام از ما- سر ناسازگاری با هر چه آزادی را بطلبد داریم. نمی توانیم جانب زندگان بایستیم. تنها در آزادی است که جایگاه طبیعی هر کس مشخص می شود و این کاربه  دلیل سرکوب از یک سو و اسطوره سازی از سوی دیگر غیرممکن می شود.ما چون آونگی بین سرکوب آن دیگری زنده و نگاه ستایش آمیز به مردگان در حرکتیم. نمی توانیم در مورد هیچکس د اور خوبی باشیم. اعتبارواقعی هیچکس مشخص نمی شود. به این دلیل نمی توانیم فاعل ابداع و خلق شویم. به این دلیل هیچ مرگی زندگی را غنی تر نمی کند بلکه آن را فقیرتر می سازد. چون مرگ اندیشیم مردگان را به صرف مردنشان تکرار ناپذیراعلام می کنیم و آینده را به سود گذشته مصادره می کنیم٬به این دلیل همیشه خود را درفضای تهی می یابیم.

دیروز همه چیز است و امروز و فردا هیچ. وقتی کسی می میرد هر کس قلم دارد می نویسد تا ارزش او را پرچم کند ولی هیچ وقت به اجماع نمی رسیم تا جوان نابغه ای را بر صدر بنشانیم. نوابغ وقتی به رسمیت شناخته می شوند که روبرو مرگ ایستاده باشند و شایسته آن باشند که در افق نگاه موزه ای بنشیند.دیروز همزمان با نوشتن در باره خسرو شکیبایی خبرنگارخبرگزاری ایسنا در باره دلایل بی رونقی وبلاگ نویسی از ما پرسید.نمی دانم چه پاسخی به او دادم ٬ولی در اینجا مرگ اندیشی را دلیل هر بی رونقی اعلام می کنم.در باره دوستی خود و شکیبایی نوشتم.دوستی که در ذهن ماند و تبدیل به هیچ تجربه زنده ای نشد. مثل همه دوستی ها.ما چون ما شدن را بلد نیستیم محکومیم در تنهایی تبدیل به جسد شویم و تنها با مرگ رسمی ناگهان در میدان کوچک خانواده گی و یا میدان فراخ تر جامعه تبدیل به موضوع دوست داشتن گردیم.دوستی مرگ زده . کرکس هایی که با صدای خبر مرگ تبدیل به پروانه هایی می شوند تا بسوزند و خاکستر شوند در روشنایی مرگ.

خسرو شکیبایی عزیز باور کن نمرده ای چون مثل همه ما مرده ها هنوز زنده ای

خسرو شکیبایی مرد.این گزاره سرد حامل چه معنایی است٬هیچ و یا یک رخداد همیشگی که هر با که فردی را بعنوان سوژه بر می گزیند همچنان غافلگیرمان می کند.اما این گزاره ابلهانه همه وجودم را متزلزل می کند. حسی دیوانه وار را درجانمان می ریزد. من او را فارغ از بازی هایش دوست داشتم.او مرا دوست می داشت. اما این دوستی جز یک رخداد ذهنی نبود. رخدادی که در عنیت معادلی نداشت. ولی امروز همه عصب مرا متلاشی کرد. چر ا هر گز نخواستم ببینم. این چه نوع دوست داشتنی بلاهت آمیزی است.نمی دانم ٬نمی خواهم بدانم

من او را در بیرون صحنه و در حاشیه تمرین ها کشف کردم.در آن صدایی که اندوهناک بود.درآن مظلومیتی که به هیچ مدلولی اشاره نمی کرد. شاید مکان به شدت مخروبه اداره تئاتر باعث می شد هرآن کس در آنجا کار می کرد دوست داشته باشم .مثل جمشید اسماعیل خوانی ٬مثل زنجان پور ٬مثل ایرج رادی ٬مثل کوهر خیر اندیش ٬مثل هادی اسلامی. بعضی از این اسمها دیگر وجود ندارند.آن همه خاطره و دوست داشتن چرا در ذهن من فراموش شده می ماند و تنها در لحظه مرگ فشردگی خود را انفجاری به نمایش می گذاردو...

آبادان در یک صبح در رستوران هتل خسرو شکیبایی را دیدم که خنده ای بر لب داشت. بعد از هامون طعم شهرت را چشیده بود. جلو نرفتم ٬چرا. نمی دانم ٬ناگهان صدایش را شنیدم که می گفت آقازاده چرا این چنین محبوب و دوست داشتنی است.می دانم که این گزاره خبری نبود. اعلام دوست داشتنی بود که به علت فاصله من از نقد نویسی می خواست بگوید شهرت دیروز را ملغی نکرده است. گوهر خیر اندیش پاسخی به این پرسش داد و من هیچ نگفتم جز آنکه چقدر دلم برایت تنگ شده است. بعد دیگر ندیدمش .چرا.نمی دانم

مرگ ضد رخداد است. زمان را فشرده می کند. چرا این چنین می نویسم . چرا واژه ها بحای سرکشی و طقیان بر آنند سرد باشند. شاید چون نمی خواهم باور کنم که خسرو مرده است.همه در مورد ش خواهند نوشت. اما خود او و دردهایش . رویدادهایی که همه هستی اش را نشانه دار کرده است ناگفته می ماند.لعنت به خبر. چرا مرد.شاید خسرو بازی می کند.شاید آن روز هم بازی می کرد.او همیشه بازی می کرد تا کسی نفهمد انسان چه موجود دردمندیست.لعنت به سینما. واژه ها آن نیستند که باید باشند. ما برای بیان حس مان بیش از حد منفعل شده ایم.برای دوست داشتن زندگی بیش از حد بی رحم شده است.خسرو همچنان بخند.با مرگ هم بازی کن. حق ما مردن است. چون ما زندگی را هم می میریم . مثل سینما که دارد می میرد. مثل تو که مرده ای .اگر زندگی همان مرگ است پس زنده ای مثل همه ما

مازخیسم روشنفکرانه و نخبگانی در آکواریوم قدرت

آني كه خير عمومي را بر مي گزيد در حالي كه شرهمه حا سايه خود راپهن كرده است از همان آغاز امر محال را بر مي گزيند و با اين منظرمي توان گفت شكست روشنفكر ناگزيراست،او با حضور خود پيشاپيش شكست اش را در مناسبات ديالكتيكي با سلطه اعلام مي كند.او بعنوان اسثتنا در قاعده ظاهر مي شود تا قاعده به ماندگاري خود واقف شود.اين قاعده با پس زدن انكارگرانه زيركانه اما آنرا در معده گشاده خود هضم مي كند و آنراتبديل به قاعده ديگر مي كند.در همين نقطه شكست اين روشنفكرمضاعف مي شود.او باانكار و نفي از يك سو وضع موجود راتثبيت مي كند و از سوي ديكرامكان تغييري را فراهم مي كند كه براي اين حفظ وضع موجود ضروريست.اما اين تغييربه نام او نوشته نمي شود مگر بعد از گذرتاريخي مشخص كه خود اين روشنفكر در عرف عمومي جزيي ازقاعده شده باشد.او بر آن است نوري برتاريكي بپاشاند وجنبه تاريك زندگي را آشكار كند و بسياري از اين روشنگري بيزارند چرا كه سپر آنها را در برابر نارسايي دروني شان را ناكارآمد مي كند .

روشنفكردرتمام سوهاي زندگي حذف مي شود. چه در عرصه عمومي و چه درعرصه خصوصي.او بجاي جستجوي تب آلود منافع فردي مدام گفت و گو ونقد را برمي گزيد.منافعي كه هنوز دال تهي است و قابل ارجاع ملموس نيست .به ديگران بماهو انسان احترام مي گذارد.ديگراني كه در روابط واقعي اين احترام را باز نمي شناسند چون يا در رابطه با منطق سلطه ياتحقير مي كنند و يا تحقير مي شوند.روشنفكر لجوجانه بر حق خود پا نمي فشارد.متساهل و منعطف باقي مي ماند.اما ديگر اين لجاعت رابا خشونت و هياهيو در هم مي آميزند و هيچ معيار اخلاقي جزدستيابي به خواست خود را به رسميت نمي شناسند و به اين دليل از قبل پيروزي را به نام خود سند مي كنند. آنها چون حاضرند ديگران را قرباني دروغ هايشان سازند به طور طبيعي محافظه كاري دیگران را به نفع خود مصادره مي كنند. كساني كه مي دانند از باخت طرف مغلوب نيز بهره خواهند برد و با ايستادن در جاي مناسب از مزاياي باخت يكي و پيروزي آن ديگري بهره مي برند.

امير كبيرو مصدق باختند در حالي جامعه كه از كنش آنها بهره برده بود .جامعه ناكامي شان را نه در سكوت بلكه در هياهيوی شادكامانه تاب آورد.امروز روزنامه نگاران،دانشجويان و فعالان سياسي در جضور بي تفاوت توده ها قرباني خواست تغيير مي شوند ولي اين بي تفاوتي به معناي آن نيست كه توده ها نمي دانند كه مقاومت آنها به نفع آنها تمام مي شود.اين مظلوميت دلخراش سوي تراژيك ديگري دارد كه قضيه را پيچيده تر مي كند.در حالي كه كل جامعه در فرايندي خطا هستي خود را بر باد مي دهد و هرگز هيچكس به خاطر اين خطاي هميشگي مدعي آنها نمي شود كوچكترين اشتباه محاسبه روشنفكررا با بزرگترين هزينه روبرو مي كنند. نكته جالب آنست كه خود روشنفكران در حالي كه از جامعه شكست مي خورند نسبت به هم بي ترحم عمل مي كنند. اين بي رحمي نوعي مازخيسم فعال است كه روشنفكران دچارآنند.

شكست اصلاحات در ايران بخشي از منطق خود را از اين مازوخيسم مي گيرد.روشنفكران بجاي نقد فعال وتعالي آفرين مدام هم را مي كوبند و مرزهاي عمل يكديگررا خنثي مي كند.اين وضع دايره روشنفكري را تنگ وتنگ ترمي كند و به اين دليل بسياري ازروشنفكران اين ميل را در خود مي يابند كه با سلطه همسازشوند تا سهمي از كيك قدرت و ثروت را بدست آورند. در سالهاي اخير كه اصلاحات شكست خورد بسياري از هنرمندان و روزنامه نگاران براي نفس باقي ماندن حاضرند خود را در آكواريوم قدرت قرار دهند وهرچه از آنها خواستند انجام دهند آنها با اين توجيه كه هنرمند و منتقد بايد غير سياسي باقي بماند.آنهم در شرايطي كه بالاترين حد سياست ورزي را براي حفظ وضع موجود از خود نشان مي دهند.این فرایندی است که سطله را هم به ناکامی می کشاند چرا که یک کارکرد لازم را به طور کامل حذف می کند و از این طریق مقدمه حذف خود را فراهم می سازد.

یا علی برای تاب آوردن رنحهای زمانه مددی برسان

یاعلی یا مدد.نشسته ام روبروی کعبه علی را صدا می کنم.پرده اشک تمام صورتم را پر کرده است.خدایا باتنهایی علی چه بکنم.با پریشانی دلم چه بکنم .باتمام اندوهی که دلم را پرکرده است چه بکنم.خدایا مگر این مرد.مردی به تمامی مرد .مردی که شجاعت از او معنای دل به دریا زدن را آموخت و عدالت بدون او یک رویا می شد. یک رویای تحقق نیافته٬ مگر در خانه تو چشم به جهان نگشود.چرا این چنین تنها ماند.چرا ؟خدایا چرا؟

یا علی یامدد.ای مهربان من اگر در چاهی که تو ناله کردی و همه نامردمی ها و رنج هایت را با آن باز گفتی زبان به گفتن باز کند. بگوید آنچه تو به او گفتی کدام جان می تواند بشنود و نمیرد. حتی اگر همه هستی گوشی برای شنیدن داشت از اینهمه رنج عدم خویش را فریاد می زد .خدایا برای این مرد که همه قدرت برایش از آب دهان بزی بی ارزش تر است و برای حق مردم زغال دست برادر نابینایش می گذارد و برای یک گردنبند امانتی دختر دردانش را به عتاب می گیرد کدام رنج و بی عتابی برآن می داردش که در لحظه فرود آمدن خنجر جهل و فریب فریاد بزند به خدای کعبه رستگار شدم

یاعلی یا مدد.پهلوان من.ای که با یک ضربت در خیبر را از جا بر می افکنی و می توانی لشکرها را با ذالفقارت بتارنی.اشک کدام کودک یتیم این چنین بی تاب ات می کند که همه هستی این چنین همراهت می گرید.با من بگو بی عدالتی چرااین چنین سخت جان است.چرا ستم همچنان غوغا می کند.بی تو یتیمان بی پناه مانده اند . چرا ما با داشتن تو با خود ستم می کنیم و مدام برای داشتن و بت ثروت و قدرت خویش را تباه می کنیم.چرا جانمان را آزاد نمیز کنیم از همه تباهی ها.

یا علی یامدد. وقتی روبروی کعبه ایستاده ام سادگی ترا دیدم که به عظمت همه جهان بود.ای سرسپرده به توحید به ما بیاموز چگونه از خویش خلاص شویم. چطور گرگ نفس مان را که بره عاطفه و مهر را می درد رام کنیم. اولین کلامی که آموختم نام تو بود. مدام نام ترا فریاد می کنم که جهان فریبا مرا نفریبد اما....از خدایت بخواه جان ضعیف مان را قوتی دهد. اگرتو نبودی که یار محمد پیامبر باشی . اگر نبودی تا در بستر او معنای شجاعت را بیاموازانی . اگر نبودی جکومت عادلانه را معنا کنی جهان چیزی کم داشت. بدون تو کدام امید می توانست طاقت ماندمان بدهد. یا علی مددی کن اگر برای عدالتی که شمشیر می زدی و در چاه تنهایی می گریستی کاری نمی کنیم فربه اش نکنیم ٬بی عدالتی را هر روز فربه تر می شود. یا علی برای تاب آوردن رنحهای زمانه مددی برسان.

بمیری مرد که همیشه شادی را از خونه پر میدی...

                                                                                                این نوشته کاملا خیا لیه و هیچ ربطی به واقعیت نداره

مرد باید مرد باشه...کدام مرد...مردانگی حکم می کنه حرمت بزرگترها را حفظ کرد...کدام مردانگی....تازه کدام بزرگتری ... یک تار سیبلم را گرو می گذرم...کدام سیبل....سرم بره زیر قولم نمی زنم...کدام قول.... زن بلند شو این سه چارک گوشتو ببره برای همسایه بغلی...مگه نمی بینی دستشون تنگه ....کدام همسایه... مرد باید ناموس همه را ناموس خودش بدونه...کدام ناموس...

زن باید نگاهش توی دست مردش باشه...کدام مر د...زن باید تنها خودشو برای شوهرش بزک کنه...کدام شوهر... نه اینکه توی خونه مثل مرده بگرده ...بیرون هفت قلم آرایش کنه ....کدام آرایش....زن باید از صبح تا شب توی اداره با هزار تا مرد و نامرد سر وکله بزنه تا شوهر بدبخت از زور نداشتن سکته نزنه...کدام سکته ...

زن باید شب توی خونه یک لقمه غذا بگذاره جلوی بچه ها...بترکه از زور خستگی...زن مجبوره  مدام تو خونه غر بزنه سر شوهرش ...تا خالی بشه ...تا حس کنه آدمه ....کدام آدم ....زن بلند شو یک لیوان آب بده دستم ...مگه خودت دست نداری ...نه ندارم...بهتره تشنه بمونم ....نای بلند شون ندارم...کاش بیفتدی و برای همیشه بمیری... مردانگی به داشتنه .... نه به سبیل...نه بدبخت تو که سبیل هم نداری

بچه باید دست پدرش را ببوسه...کدام بوسه...بچه نباید پاهاشو پیش پدر دراز نکنه ...بابا نمی شه اون ورتر بنشینی ...مگر نمی بینی پاهای لامعصبوم دراز کردم...توی خیابون که حق نفس کشیدن نداریم...توی خونه هم تو رفتی تو تریپ قیافه...حرف حساب سرت نمی شه ...مردم اززور درس خواندن .... اون خریدی...اون کار کردی ...چشم بذار سر برج بشه... دیگران هم پدر دارند ما هم پد ر داریم...بابا آدمیت کن توی محله ما مسافر کشی نکنه ...آخه تو تحصیل کرده ای...خجالت می کشم...آخه ما پیش بروبچه ها آبرو داریم...پدر باید پدر باشه...کدام پدر...

پدرروزت مبارک...برات هدیه خریدیم ....مرد روزت مبارک....دست همه تان درد نکنه ...آقایی کر ید...خانمی کردید... خسته ام ...می خواهم یه چرتی بزنم...حوصله شام خوردن هم ندارم ...آخه پولی که دیروز از من گرفتید برای خرید هدیه قرض بود...امروز باید بیشترکار می کردم تا قرض را پس می دادم...تازه نصفش جور شد....جشنو بذارید برای یه روز دیگر...بمیری مرد که همیشه شادی را از خونه پر میدی...آدم بودی گیرما نمی آمدی ... همه هم پدر دارند ما هم پدر داریم .

حماسه مضحک در شهر بی روشنایی

شب نشسته ام جلوی تلویزیون.گوینده دارد اخبار را می خواند.هجوم تصاویر وارد شبکه بینایی ام می شو د ولی هیچ نمی بینم.صداها هم سرازیر می شوند به میدان شنوایی ام٬اما هیچ نمی شنوم.خبرها بیش از آنکه حامل اطلاعات باشند چیزی را پنهان می کنند.ناحقیقت را رسمیت می بخشند و حقیقت را در لابلای آنچه می گویند گم می کنند.تنها این حس را دارم که گوینده با شتاب خبرها را می خواند.این شتاب از کجا می آید. همه بی قرارند.همه می خواهند زودتر به مقصد برسند و بعد خود را به بطالت بسپارند.دولت می خواهد سریعتر همه چیز را سامان دهد اما در عمل هیچ اتفاقی نمی افتد و کارها بدتر هم می شود.

ذهن در بین خود و محیط سرگردان مانده است.کتابی را بر می دارم بخوانم. باید زودتر به پایانش ببرم چرا.این عجله از کجا می آید.ناگهان با قطع برق ظلمت همه جا را فرا می گیرد.سکوت و آرامشی تهی جان را می رباید.ناخواسته مثل یک رباط بر می خیزم روشنایی موقت را پیدا می کنم.نوری کمرنگ فضا را پر می کند.باید کاری بکنم ولی چه کاری نمی دانم.به خیابان می زنم. کسی مرا می بیند ٬دارد دکتری سیاسی می گیرد.می پرسد چرا این قدر برق می رود.دولت که مدعی است برای خدمتگذاری سرازپا نمی شناسد. نگاهش می کنم. سکوت را نمی شکنم.می رود. من می مانم با پرسش بی جواب او.

هیچ جامعه ای مثل ما شتاب ندارد.در خیابان همه می دوند٬خود رو هاآنچنان راه را برای سریع رسیدن راه را بر هم می بندند که همه دیر می رسند تازه اگر رسیدنی در کار باشد.مدیران وقت سر خاراندن ندارند و کارمندان در بطالت خود را گم شده می یابند.اما هر دو هیچ نمی کنند ٬مطلقا هیچ.هم زیستی مسالمت آمیزرخوت و شتاب٬پرکاری و بیکاری همه هستی ما را فتح کرده است. یکی از نشانه ها تباهی مضاعف آن نیست که چون ابلوموف گنجارف مدام در رختخواب دراز بکشیم و وعده کاری را به خود بدهیم که هرگز تحقق اش نخواهیم بخشید بلکه آنست که مدام بدویم ولی دور خودمان.حتی یک لحظه خواب را برخود حرام کنیم ولی در عمل هیچ کاری انجام ندهیم.

خیابان پر ظلمت است.خود را به تاریکی سپرده ام.ناگهان زیر پایم خالی می شوم.اما تعادلم را حفظ می کنم. با خود می گویم مرد وقتی نه مقصدی داری و نه راهی برای رفتن ٬کجا داری می روی.پاسخی ندارم.به خانه بازمی گردم. دراز می کشم تا بخوابم. نه می توانم برخیزم و نه بخوابم.یکی از شخصیت ها ی جنایت و مکافات به کسی می گوید:"جوان می دانی هیچ جایی برای رفتن نداشتن یعنی چی؟". او با این پرسش اوج تراژدی و بن بست نیست انگارانه را تجسم بخشد. ولی برای ما این پرسش تلخ سوی مضحکه دیگری هم دارد.وقتی جایی نداری بروی و مقصد نداری برای رفتن چرا اینقدر پرشتاب و با گامهای تند می روی.وقتی نه دوزخی زمینی برای رسیدن در کار است و نه بهشتی برای آسودن.

نا امید نیستم.تلخ نمی خواهم بنویسم.همه روزنه ها بسته نیست .تنها کور سویی باقی مانده است. بی قراری خود را پس بزنیم. دست از عمل لحظه ای بکشیم و از خود بپرسیم کجا داریم می رویم.با این قوتی که در زانو ی خود داریم تا کجا می توانیم برویم.اگر چنین کنیم آهسته و بدون شتاب سنگلاخها را از پیش رو بر می داریم و راه را قدم به قدم تا مقصد می سازیم و در این آهستگی می دانیم اگر دیر به مقصد برسیم لااقل به سوی آن روانیم نه آنکه پرشتاب تنها خود بگردیم و به همانجایی برسیم که آغاز کرده ایم و بعد این رفتن و نرسیدن و فرسوده کردن خود را با غرور و افتخار تبدیل به حماسه کنیم.می توانیم نمی دانم ولی باید بتوانیم. راه دیگر نمانده است.   

کدام لذت این گرگ تنها می تواند بدرد و نابود کند

لذت زدگی٬ثروت اندوزی٬حرض برای داشتن بیشتر لحظه به لحظه جانهارا تسخیر می کند.این تسخیر گری و تسخیر شدگی هرچقدر فربه تر می شود کا مها را تلخ تر و بی سروسامان تر می کند.لذت لذت بیشتری را می طلبد و تب ثروت برای شفای خود به ثروت فروانی تر روی می آورد.قدرت مرز برای خود نمی شناسد و مدام در فرایند خود آزار و دیگر آزاربسط بیشتری می یابد.این بیماری چون طاعون گسترش می یابد و همه زوایای پنهان و آشکار را فتح می کند.

تهی دستان بر سریک تکه نان به جان هم می افتند و فرادستان برای رانت های میلیاردی به افشای هم روی می آورند.کانون سرد خانواده ها تنها با شور جنگ بین زنان و شوهران برای قدرت بیشتر و تسخیر روح فرزندان گرم می شود و خواهران و برداران در  جنگ همیشگی سهم محبت والدین و امکانات محدود آنها را با ستیز همیشگی از هم می ربایند. صیافت عروسی و عزا گرگ چشم هم چشمی را بیدار می کند و همه جا را میدان تباهی روح و فرسودگی جسم می سازد.

انسان ها شرافت خود را به مبادله می گذارند تا در بازار سوداگرانه شخصیت و وجدان خود را به حراج بگذارند تا پستی ٬ثروتی و...بدست بیاورند. آنها دچار از خودبیگانگی مزمن اند و به این دلیل آنچه هستند را با آنچه دارند محک می زنند. مدل گوشی های همراه برای ندارها و آپارتمان های سوپر مدرن در خارج و داخل کشور برای دارها نشان هویت و شناسنامه افراد می شود. آنهایی که حتی با گوشی همراهشان هم نمی توانند وارد تماشاخانه جامعه شوند.با بازی با مدل موها و لباس های ارزان ولی متفاوت می خواهند سهمی از این بازی داشته باشند.درست همین گروه اند که در دفاع از اخلاق انتزاعی و بی مضمون بیشترین ریسک را برای گریز از پوچی مطلق باید بپردازند و برای اندک هویت بالاترین شجاعت را از خود نشان دهند.

بحرانها فزاینده در جامعه بازتابی حقیر در جامعه دارد چرا که بحرانی زمانی متناسب با خود واکنش لازم را می یاید که من ها در فرایند ی کاملا مشخص تبدیل به ما شوند.تنها از طریق نهادها و گروههاست که جامعه می تواند سیستم دفاعی خود را فعال نگاه دارد و برای هر بیماری داروی مناسب آنرا بیابد.اما وقتی نفس ما شدن انکار می شود و افراد چون هسته اتم تنها دور خود می چرخند هیچ حدی از خشونت قانونی و غیر قانونی نمی تواند ناهنجاری ها را رام و منقاد خود کند. این ذره شدگی از مرز خاصی نمی تواند جلو تربرود.تبدیل بی وقفه خواست لذت٬دارایی و قدرت فرد را در فردیت اش دچار عذاب دایمی می کند.در این فرایند لحظه ای می رسد که الکترون خود خواهی از هسته مرکزی خود می گریزد و تبدیل به انفجار سهمگینی می شود.انفجاری که فرایند پوشیده سادیستی و مازوخیستی به مرحله مطلق خود می رسد و روزی همه چشم باز می کنیم و دربستر لذت خواهی و قدرت خواهی جر پشته ای از ویرانی ها را نخواهیم دید.

آنهایی که فراتر از من خود می اندیشند هم گرفتار هم ذره شدگی شده اند.هر کس تنها با خود حرف می زند و نقد فعال و گفت و گوی زنده از میان نخبگان رخت بر بسته است.هیچ تحلیلی تحلیل دیگر را انکار یا تکمیل نمی کند.به این دلیل هر روز در فضای مجازی و غیر مجازی هزاران تحلیل هوشمندانه و غیر هوشمندانه نوشته می شوند ولی آنها چون نسبت به هم افزایی پیدا نمی کنند راه به جایی نمی برند. نخبگان اگر صدای ویرانی را بیش از دیگران می شنوند باید تک گویی را رها کنند و به گفت و گو روی بیاورند.تحلیل ها باید هم پوشانی بیابند و از دل این دیالکتیک زنده که بخاطر نقد فعال اسطوره زدایی شده  و از خیا ل پردازی تخلیه می شود می تواند جراحی خطرناک اصلاح جامعه را بر عهده بگیرد.در غیر این صورت شرکت و عدم شرکت در انتخابات ٬سیاست ورزی و یا کناره گیری چون غیر کارکردی می ماند و راه به اعماق جامعه نمی کشد چون سنگی معروفی می شوند  که سیزیف نفرین شده هر باره از ته دره به بالا می برد و شور بختانه دوباره فروغلتیدنش را به چشم می دید.هزاران روشنفکر هر روز حرف می زنند بدون آنکه حرفی زده باشند. بی حاصل و سترون.هر چقدر نوشته غنی تر و عمیق تر هم باشد چون در جان دیگران بی تاثیر است همان سترونی را باید تاب بیاورد که به ناگزیرسرنوشت نازل ترین نوشته هاست.

پرواز شبح خیال پردازی در آسمان سیاست از نوع ایرانیش

خیال پردازی سیاسی چون شبحی سرگردان دولتمردان و مبارزان سیاسی را به تسخیر خود در آورده است.همه سوار بر اسب سرکش خیال به هر سو که می خواهند می تازند و می پندارند خواستن بدون توجه به تاریخ٬توازان قدرت و واقعیت های متصلب توانستن است و با اراده و با یک چشم به هم زدن می توان آرمان شهر زمینی را تحقق بخشید و با خیال آسوده باقی زندگی را در خوشی و لذت گذراند و برای فرزندان و نوادگان از خاطرات تلخی سخن گفت که به تاریخ پیوستند.این خیال پردازی مدام با شواهد تجربی باطل بودن خود را به رخ می کشد ولی هیچکس حاصر نیست آنرارا به رسمیت بشناسد و تجربی  ترین بیاندیشد و عمل کند.

خیال پردازی چون بت عیاری مدام چهره عوض می کند.یک روز در قامت شجاعت٬روز دیگر در لباس ناعقلانیت و روزهای بعد در نقش رهایی بخشی اقتصادی ظهور و بروز می یابد که قرار است ساختارهای معیوب را به سرعت درمان کند. همه خیال پردازان منیت قوی دارند ٬بی حوصله اند٬مسایل را در انضامیت آن نمی بینند٬به تک رویدادها بجای فرایند های تاریخی توجه می کنند.آنها در یک از خود بیگانگی مضاعف در حالی زنده باد سرمایه داری سر می دهند که در آن سوی مرزها جدی ترین حامیان لیبرالیسم و نظام بازاربا شرمندگی  آن را چون شر لازمی که تا امروز هیچ بدیلی ندارد معرفی می کنند.

آنها می پندارند آزاد سازی قیمتها ٬خصوصی سازی و مقرارات زدایی چون عصای معجزه گری می تواند همه مشکلات را در یک لحظه درمان کنند.آنها در ظاهر از اینکه برای بسامان کردن کشور جراحی پردرد اقتصادی را انجام داد گره در ابرو می اندازند ولی چون خود از هم اکنون می دانند در این بازی اقتصادی سهم شان کنار گذاشته شده است همزمان با این گره خوردگی لبخندی هم ناخواسته در لبانشان نقش می بندد.این گروه که با هر ایدئولوژی سر ستیز مرگبار دارند در لحظه چالش با این ایدئولوزی ها ٬ خصوصی سازی و آزادسازی نرخها و کاهش سهم دولت در اقتصاد را یک ایدئولوژی متصلب می سازند.البته این گروه از یاد می برند این مفاهیم نوعی از روابط انسانی اند و اگر این انسانها فاعل تولید ثروت نباشند از این مفاهیم هیچ کاری جز بدتر اوضاع ساخته نیست.

کسانی می پندارند بین ایران و غرب بر سر حقوق بشر یک شکاف دائمی وجود دارد که هر گز پر نخواهد شد. آنها رسما دروغ می گویند چون رابطه دیالکتیکی روابط انسانی با نظام سرمایه داری را نادیده می گیرند و از یاد می برند نظامی که از قبال انحصار و تباهی محیط زیست بیش از دو سوم از جمعیت جهان را در گرسنگی دائمی نگاه می دارد و آنها در کام مرگی کند و بی ترحم رها می کند چطور می تواند منافع فوری خود را قربانی خواست مفهوم انتزاعی از حقوق بشر بکند.در منازعی که بین این دو - ایران و امریکا-جریان دارد برای یک طرف حقوق بشر ابزار ارزان قیمتی است که با دادن چند شعار و صدور بیانیه می توان دستاورد های سیاسی گرانبهایی بدست آورد.

خیال پردازان چرا یک لحظه از خود نمی پرسند چرا دولتمردان امریکایی هیچ اعتنایی به نقص همیشگی حقوق بشر در کشورهایی که دوست محسوب می شوند ندارند و درست آن را علیه کسانی به کار می برد که اختلاف سیاسی مشخص با آنها دارند.تازه مداخله حقوق بشری غرب نه تنها هیچ گره ای از معضلات شهروندان ایرانی باز نمی کند که به صورت ملموس در تمام لحظات زندگی شان با تحقیر٬محدویت و عدم امنیت روانی درگیرند نمی کند بلکه به طرف مقابل مشروعیت می دهد که کلیه اعمال خود را پی آمد مقابله خود با دشمن معرفی کند و این وضع را دائمی سازد.هر چه بیشتر در آن سوی مرزها بر طبل حقوق بشر کوبیده می شود در این سو سخت گیری ها افزونتر می شود. 

البته نظام سرمایه داری با نوع زندگی که در کشور ما می گذرد ناسازگاری ذاتی دارد ٬ولی همین نوع زندگی به راحتی در کشور هایی چون عربستان ٬کویت و... تاب آورده می شود به شرطی که در کارکرد نظام سرمایه داری اختلالی بوجود نیاورد. اگر در داد و ستدهای سیاسی این نکته ناگفته ولی به شدت مهم تضمین شود روزی چشم بازکرده و خواهیم دید که هیچ حرفی از حقوق بشر از آن سوی مرزها شنیده نمی شود بجز صدور بیانیه های سالیانه که هیچ تاثیر واقعی به جز ثبت در اسناد رسمی ندارد.خیال پردازان اگر هیچ سهمی در اعتلای آگاهی عمومی نمی کنند و گره ای از معضلات باز نمی کنند خیال سرمایه داری جهانی را راحت می کنند که سپاهی از نظریه پردازان وجود دارند که بدون دریافت سفارشی منطق این نظام را راحت  جامی اندازند. بدون رهایی از خیال پردازی و راه رفتن در زمین  سخت واقعیت قدمی نمی توانیم جلوتر از وضع فعلی برداریم . همانگونه که توسعه درون زا اقتصاد معیوب را درمان می کند خواست حقوق بشر که از ذات جامعه بر خیزد می تواند راهگشای این معضل تاریخی شود.   

انفجار موشکها نه از آغازجنگ بلکه از پایان یک چالش  سیاسی می گویند

شلیک موشکها ٬مانورهای نظامی و خط و نشانهای تبلیغاتی پیش از آنکه نشانگر آغازجنگی باشد که همه هستی و اجتماعی ما را در گیر تقدیر گور و بی فرجام کند.خبر از سازشی می دهد که در خفا مرجله چانه زنی خود را طی می کند. طرفین دعوا برای گرفتن امتیاز٬ بیشترین توان و اقتدار سیاسی و لجستگی خود را به تماشا می گذارند تا حریف بداند امتیازناکافی می تواند چه پیامدهای خطرناکی داشته باشد.

جنگهای واقعی با نمایش قدرت آغاز نمی شود بلکه با تجهیز پنهانگرانه ٬نیروهای نظامی می کوشند در صحنه عمل حریف ر ا غافلگیر کنند. فضای تند و تیزی که در مناسبات ایران و غرب حس می شود خبر از یک جنگ واقعی نمی دهد ولی اقدامی بازدارنده محسوب می شود تا هر دو طرف بازی را از پیش رفتن از مرزهای خطر بترساند. کشوری که بر آن است که وارد چالش جدی شود از واقعی کردن نرخها سخن نمی گوید و بیشترین منابع ارزی خود را صرف واردات مصرفی نمی کند. طرف امریکایی هم بعد ازتجربه تسخیر عراق و افغانستان و تجربه موفق دیپلماسی در برابر لیبی و کره شمالی می داند آنچه از طریق گفت و گو بدست می آید بسیار ارزان تر و ماندگارتر از شیوه اعلام جنگ بی پایان است.

کره شمالی هم بعد از انفجار یک بمب اتم پشت میز مذاکره نشست و چیزی بدست آورد و چیزی هم از دست داد.کشور ایران هیچگاه دورتر از امروز از جنگ نبوده است.باید به یاد داشت درک بلاواسطه از رویدادها فضای تیره و تاری در ذهن بر می انگیزد که بجای شناخت فرایندی که در عمل اتفاق می افتدتولید اصطرابی را می کند که قدرت فاعلیت را از روشنفکر ان و نیروهای اجتماعی می گیرد و همه منفعل به رویداد هایی چشم می دوزند که بجای حقیقت ٬ناحقیقت را بر ذهن ها حاکم می کند. امروز باید این آمادگی را در خود پرورد چگونه مرحله گذر از یک مرحله پرتنش را طوری مدیریت کرد که بیشترین سود را به توسعه همه جانبه کشور برساند.غفلت از این مهم می توان بسیار خطرناک باشد. 

آه زیبای لعنتی چقدرتو افسونگری

بیست و پنج کیلومتری شهر ساری هوای بهار و باران زیبا غافلگیرم کرد. زیبایی دریا و جنگل در محاصره ام قرار داده بود. وقتی از محیط مالوف دور می شوی .همه چیز در ذهن در یک خلا و بی معنایی رها می شود.در می یابی وقتی زیادی به رویدادها نزدیک شوی دچار کور رنگی می شو ی و هر آنچه در سطح می گذرد ترا از دیدن ژرفای واقعیت دور می کند.ما زندگی خود را در فضای تیره می بینیم و اصلا آنچنان دچار اوهام ایم که اصلا هیچ نمی بینیم جز آنچه از قبل می خواستیم ببینیم.

باد قوی پنجه وقتی در لابلای موجها می پیچید و آبهای کف آلود را می ریخت در ساحل وحشت ناخواسته جان را تسخیر می کند.طبیعت هنوز با راز های نا شناخته اش آدمی را می هراساند.تو گویی هنوز می تواند با آدمی هر کاری بخواهد بکند. انسان پیچیده تر از طبیعت است٬ چون تصادف را می تواند تبدیل به تقدیر کند.می تواند هر وضع شومی را  تغییر دهد و همه معادل ها را به هم بزند. همین نیرو است که تاریخ را می سازد. آن را پر از شگفتی می سازد. همه قدرتهای موجود را ویران و دریغ که قدرت دیگر را جایگزین آن می سازد.

رویدادهای سیاسی و هر آنچه کف آلود در سطح روابط قدرت می گذرد ما را از اعماق و ژرفای جامعه غافل می کند. تنش ها ما را می هراساند ولی در اعماق جامعه این امکان را دارد که کف را آرام کند اگر ما بتوانیم نوری بر این ژرفای در ظلمت مانده بتانیم و از رو درویی از خود و راه کشیدن به خود آگاهی غافل نشویم.همه چیز را در سیاست جستجو کردن آنچنان این فضای تنگ را شلوغ می کند که همه جلوی راه پیش روی آن دیگری را سد می گذارند.تاریخ به ما می آموزد هیچ چیز ابدی نیست و این بزرگرین امیدی است که می توان یاس را به امید تبدیل کند.

زیبایی گاهی تا حد دیوانه کننده ای آرامش را در جانمان می ریزد و انسان را بر می انگیزد که در طبیعت پناهگاهی بجوید و لی پناهگاه آدمی در جامعه است.یعنی جایی که در نبرد عقلانیت و بی عقلی تاریخ راه خود ر ا می یابد و به جلو می رود. تاریخ را چه خوب و چه بد ما می سازیم و بار حماسه ها و تباهی توامان بر دوش ماست.باید بر انفعال غلبه کرد و بهترین راه را در مسیر دشوار یافت که ما را به مقصد می رساند. بدون جضور ماتاریخ سیلی می شود که همه آروزها را بر باد می دهد و کاخ امید را ویران می کند. باید جانب عقل ایستاد حتی امروز اگر خریدار نداشته باشد.آه زیبای لعنتی چقدرتو افسونگری 

بااجازه شما آقاي ماركس

از پی افزایش نرخ نفت و رسوخ نظام رسانه ای جهانی ....سیلی بنیان افکنی جاری شد که در شدت و گستردگی مثل بهمن بود.....همه مرزهای اخلاقی و طبیعی ٬سنی و جنسی ٬روشنایی و تاریکی را در هم شکست....دلال ها ٬کاسب های موش صفت....انقلابی های لیبرال...لیبرال های جمع گرا پیروزی شان را جشن گرفتند....

صعنت دلالی چون شبحی سرگردان خانواده های را متلاشی کرد...کارخانه های تعطیل شدند...کارگران بجای رها سازی جهان تنها حقوق سز ماه شان را خواستند و بدست نیاورند... زنان شوهر دارتنها در فحشا اجازه شوهران شان را خواستند و بدست آوردن ...شوهرهای بی پول درهجوم این شبح مردانگی را رها کردند و زن ذلیلی را با جان و دل پذیرفتند...زنان مرد شدن و مردان زن...برابری در فحش دادن و کتک زدن جای روابط سنتی عاشقانه را گرفت...چپ ها خصوصی سازی را شعبده بازانه درمان هر دردی یافتند و راست ها حریم خصوصی را عمومی کردند.

هر آنچه سفت و سخت است در برابر یک چک ناقابل بانکی ...یک پست بی ارزش.باارزش ...یک ترفیع زود هنگام دود شد و به هوا رفت.... پزشکان با جان بیماران سوداگری می کنند ....و سوداگران با تبلیغات زشت ها را زیبا ...دماغ های بد فروم را خوش فرم ...می کنند...ظاهرسازان باطن را بدل به شعبده پر رونق می کنند...باطن گریان ظاهر را به قیمت گزاف می فروشند... همه چیز در بازار قابل خرید و فروش است .حتی آغوش همسرانی که تنها با پول و تلفن های همراه مد روزبه روی همسر باز می شود.

دست آخر آدمیان ناچار می شوند برای گریز از وضع واقعی شان به رویا پناه ببرند...رویای آزادی با اسلحه کاخ سفید...فیلم سازی جشنواره ای به شرط چاقو.... مبارزه با فقر با نابود کردن فقرا...آواره شدن در کوچه و پس کوچه های لندن٬پاریس و.... عقل رابه مرخصی تاریخی می فرستند...مرکز بی نظمی حاشیه را جذب می کند و از آن یک ایدئولوژی ایر انی می سازد.

نفت در طول فرمانروایی اش که هنوز به صد سال نمی رسد خانه ها ر ا پر از کالاهای مصرفی یک بار مصرف کرد... با زیرکی و کاردانی مو تورسوارهای مسافرکش ٬ تحصیل کر ده های پیکان سوار را روانه خیابان ها کرد تا لقمه نانی بدست بیاورندو به غفلت بخورند... .روزنامه نگاران بساز بفروش٬سینماگران مسافر کش و پرحرف .منتقدان دولتی ٬دولتی های منتقد جشن ملی می گیرند و بجای نفت اعتبار قلم را تبدیل به بن شهروند می کنند .بنی که با آن می توان موفقیت را به رایگان خرید.

سپاه بنیان برافکن سلیقه هر آنچه متعلق به دیروز است نفی و در فرایندی همیشگی خود را تخریب می کند .عقل به حاشیه رانده می شود.با این فرایند است که رویاها روزی تحقق یافت که بجای مرام و مسلک و مردی و مردانگی تحول آزاد و پول دار شدن هر کس شرط بدبختی و زندگی تراژیک همه شد. آقای مارکس با اجازه شما سرمایه در  چنین شرایطی در ایران پیروزیش را جشن گرفت. 

مال من ...مال تو ...لعنت به همه ضماير مالكيت...   

                                                                                            به پاس اشكي كه سينما پاراديزو از من گرفت

لعنت به تو....فكر كردي خرم...فكر كردي هر كاري بكني .....سرم را زير مي اندازم لال مي شوم...نه جواب ها٬هو است...خوبي را با بدي چواب مي دي ....باز بدهكاري....مجسمه حماقت هم يك خط قرمزداره...زيادي جلو آمدي...زيادي احساس آزادي مي كني ....زيادي ديگران را چوب فرض مي كني...زنده بودن با عشقه ولي تو عشق نمي شناسي...نه من هو نمي كشم ..آه چرا

لعنتي چرا فكر مي كني ....زندگي سينما نيست...اصلا بدون سينما عشق معنا نداره...توتو از آن دهان شير وقتی نور مي پاشه در پرده سفيد...لبها حلقه مي خورند...عشق ....آه عشق لعنتی .... عشق حلقومت را فشارمي ده...آن عشق از دست رفته ....مي بيني وقي فيلمها سانسور مي شوند...قلبها هم سانسور مي شوند...زندگي مي شه لجن زار...يك عادت....يك توهين هميشگي....هم آغوشي سرد و تهوع آور...دوست د اشتن معامله كردن...من خرم...بلد نيستم بشمارم

 لعنتی به تو تو تو ....چند لحظه با يار بودن معجزه است....چرا شكايت مي كني ...از واقعيت بايد به سينما پناه برد و لبخندي زد به وسعت...ما كجا پناه ببريم ...هم سينما ...هم خانه ....هم خيابان ...همه بيابان .... چي مي گم .... هيچي ...واقعا هيچي....با قلبهاي سنگي داريم ازدست مي رويم...بدون عشق ...بدون شانه اي كه پناهگاه باشد...بدون تو كه دوستم داشته باشي...با تو احمق كه اهل حساب و كتابي...اهل مال من ...مال تو ....مالكيت دزديه ... پردون راست مي گه ...آدمها راتبديل به سنگ مي كنه ...مجسمه هاي بلاهت.... حماقت با دلي كه تنها صداي پول را مي شنو و قفل مي شه به مالكيت ..مال من ...مال تو ...لعنت به همه ضماير مالكيت...   

بی خیال عزیز من مرد غصه هایش را پیش نامردها لو نمی دهد

نگو...هیچ نگو...حرف من حرف توست....دلم یک ذره شده برای شیطنت هایت...کدام شیطنت...وقتی گرسنه بودی ...تعارف ارباب ات را رد می کردی ...سیرم...دروغ می گفتی ...غرور کار دستت می دهد...داد...نمی بینی ...دلم پرپره برای آن چشمهای مظلومت....عکس ات را که نگاه کردم...خودم را مجرم دیدم...حق داری...خیانت کردم به تو ...تویی که خود منی ...کودکی منی...چه آرزوهایی داشتی که من پرپرشان کردم...وقتی در خیابانها خود ر اگم می کردی...می خواستی رنج هایت را فراموش کنی...من کودکی نکردم...می دانم .

نگو...هیچ نگو....چی شد آنهمه آرزو....چیزی زیادی نمی خواستی...نه یک قصر بزرگ...نه یک ماشین شیک ...نه یک شغل نان و آب دار... چی می خواستی ....می دانم ...می دانم ...بر آن بودی بنویسم ...از دردهای مردم...نوشته های تاثیر گذار... فکر می کردی فردا ...فردای ترا می گویم...د ار و ندار ها شبیه هم می شوند...یکی از پرخوری نمی  ترکه ...یکی از گشنگی نمی میره...یکی هر چی دلش خواست نمی گه...آن یکی از نگفتن دردهایش نمی ترکه... من نوجوانی نکردم ...می دانم.

نگو...هیچ نگو ... می دانم هنوز آن غرور لعنتی نمی گذاره حرفم را بزنم...تو مرا تربیت کردی ...هنوز هم نمی گم آنچه تو نمی گفتی... می گفتی مرد غصه هایش را پیش نامردها لو نمی دهد...ندادی ...نمی دهم...خسته ام و داغون... آنی نشدم که باید می شدم...نمی توانستم...فقر فقر می آوره....بی کسی بی کسی...غرورغرور...خود می گفتی مرد غصه هایش را پیش نامردها لو نمی دهد ..مرد زیر بار حرف زور نمی روه...نرفتم...چرا گلایه می کنی ...پیر شدم ...پیر تو ای جوانی ...می جوانی نکردم ...می دانم.

نگو...نگو هیچ نگو...عمر گذشت در نوشتن...در د اد زدن...در اعتراض...در هشداردادن...باید چراغ عقل ر ا روشن کرد...نکردن...آنهایی که داشتن بیشتر پیدا کردن... فکرکردم می شود کودکان خیابانی سرپناهی پیدا کنند...کودکان کار کودکی شان را گم نکنند...نشد ...خسته شدم از گفتن و نوشتن...وضع بهتر نشد..سفیدی شبیخوان زد به موهایم...تنها شدم...مثل تو ....وقتی از خستگی خواب از چشمهایت فرار می کرد...من میانه سالی نکردم...می دانم

نگو ...هیچ نگو....پیری کودکی من است...عصر که می شود خود را گم می کند در خیابانها...برو بخواب بچه ...خستگی مریض ات می کنه ...چیزی بخور...لج نکن....تو مقصری ...چرا امیدوار بودی چیزی تغیر می کند...نشد...نگذاشتن که بشود...بی خیال ...همه چیزتمام می شود...مثل تمام شدن..کودکی ...نوجوانی...جوانی ...میان سالی  من پیری نمی کنم...می دام...بی خیال عزیز من

آه این آواز لعنتی بعد از تو زنده بودن ناممکن است

                                                               نگاهی نیمه خواب به "زندگی دوگانه ورونیک كريستف كيشلوفسكي"

عصربه خانه که می رسم سهیل پسرم "زندگی دوگانه ورونیک كريستف كيشلوفسكي"را می گذارد ببینم تا در باره اش با هم سخن بگوئیم.حس می کنم ذهن راه به واقعیت و هیچ تماشایی نمی دهد.فیلم را می بینم و نمی بینم.درفضای تاراز آنچه می بینم رمز گشایی می کنم.رمزگشایی که منجر به هیچ فهمی نمی شودغرق خستگی٬اوهام و تنهایی ام.هم خوابم و هم بیدار.خودم را گم کرده ام.فیلم را شبح وار می بینم.داستان را گم می کنم.فرق بین دو شخصیت اصلی فیلم که یک نفر آن را بازی می کند در نمی یابم.هر دو ر ا یکی می پندارم.حس می کنم بخشی از ماجرای فیلم هستم. داستان بدون من نمی گذرد.در من می گذارد. ماجرا را ذهن خواب زده من می سازد. فیلم تنها زمینه این آفرینش را ممکن می کند

وقتی نزدیک به آخر های فیلم برق قطع می شود. من از سهیل چند پرسش می کنم.هاج و واج نگاهم می کند.صدایی می شنونم"اصلا فیلم را دیده ای "٬می خندد. حق دارد بخندد. "خسته ای ٬چرا نگفتی "ولی فیلم ور ای فهم از آن لذتی عجیب در من بر انگیخت.صبح بر می خیزم و فیلم را می بینم.ماجرا در من شکل می گیرد. فهم می آید و جای لذت را می گیرد. شاید در آن ندیدن بهتر دیدن را تجربه کرده ام.درک می آید و حس زیبایی را ویران می کند. 

هر دو یکی اند.هر کس بخشی از  یک سرنوشت را بازی می کند. یکی در موسیقی استعلا می یابد و از زندگی گذر می کند. اوج هنر را لمس کردن و به بستر زندگی روزمره بر گشتن غیر ممکن است.انسان بدون همزادش تنهاست. یک تنهایی دهشتناک.بدون آن نیمه گم شده که تنها در زیبایی آرامجایی می جوید و هر بار که به درون خود می نگریم و هستی رمز آلود را می خواهیم در یابیم بیدار می شود.جادو گرانه آوازش را می خواند و بعد از آنکه چشم باز می کنیم تردیدهایمان را تبدیل به فهم کنیم٬زندگی را بفهمیم ٬می میرد. مثل نیمه دیگرورونیک

كريستف كيشلوفسكي بعد از ساختن سه گانه خود آبی ٬قرمز و سفید از سینما کناره گرفت و بعد تن به مرگ داد.شاید تنها ارزش زندگی دستیابی به اوج هنر -بخوانید موسیقی - باشد. سه گانه آن اوجی بود که لذتی جنون آسا در کارگردان را بر انگیخت و ادامه زندگی را نا ممکن کرد. ما باید دوباره متولد شویم تا راه به مرگ زیبا بکشیم. زنده بودن در عشق نیز تسکین نمی یابد . این زندگی وقتی تبدیل به هنر و ادبیات شود ارزش ماندگاری دارد. این فیلم برنهاد تهوع سارتر واتاب می دهد. آنجایی که قهرمان رمان در تکرار پذیری یک موسقی و آواز می تواند نظمی را بیابد که در آشوبناکی جهان بدست آمدنی نیست.

او بر آن بود که راز درون انسان را کشف کند ولی معتقد بود این کار از سینما بر نمی آید ٬بلکه از ادبیان این مهم ساخته است.شاید مشکل در خود سینما نباشد.شاید در طرف مخاطب باشد که می خواهد فیلم ر ا از همان آغاز بفهمد.خط و ربط ماجرا را در یابد.فضای مبهم فیلم از این منطق سیراب می شود که فیلم توصیح ناپذیر سازد تا تماشاگر مثل خواننده رمان خود را به نیم ناهوشیار ذهن بسپارد که همراه ماجرا حرکت می کند و چون کریستف کلمب هر ماجرا را خود کشف می کند.دن کیشوت وار ماجرایی نباشد می آفریند.لعنت به آن نیمه هوشیار آگاه .شاید بهترین نوع دیدن فیلم های این فیلمساز همان نیم بیدار و خواب دیدن باشد٬شاید  

همزمان با شایعه توقیف اعتماد ملی حکم جلب مدید مسئول آن صادر شد

روزنامه اعتماد ملی توقیف و حکم جلب مدید مسئول آن صادر شد.از صبح بی حوصله و خسته ام.خبرها را دنبال نکردم.شب برق خانه قطع می شود. بی برقی گوشه گیرم می کند و نه خواب آرام می کند و نه بیداری.سری به جهان مجازی می زنم.اینجا و اینجا خبر بالا را منتشر کرده اند. گیج و منگ هر دو خبر را می خوانم . نمی دانم چه بنویسم.چرا این اتفاق رخ داده است. نوشته اند بخاطر مقاله منتجب نیا.این روزنامه را دوست دارم بخاطر دوستانی که آنجا دارم.نه خبر درست نیست . شاید خوابم باشد. شاید خبر تکذیب شود. مقاله را فردا می خوانم.خدا کند صبح خبرتوقیف تکذیب شود . چه شب بدی در پیش دارم. دغدغه همکاران و مرگ پی در پی روزنامه ها.باید خاموش کنم کامپیوتررا.جهان مجازی چون جقد شوم شده است.خدایا چند خبر خوش حق ماست.مثل ادامه انتشار اعتماد و آزاد ماندن حق شناس دوست بزرگوارم.همه چیز را می سپارم به فردا. خبر توقیف اعتماد ملی اینجا رد شده  است. کاش این خبر آخری درست باشد

ساختمانها فرو می ریزند ما هزینه می دهیم...هزینه گوش های ناشنوا

صدای خطر را نمی شنویم ...هشدارها بی نتیجه می ماند...وقتی کسی خود را به خواب می زند نمی توان بیدارش کرد...بحرانها پی در پی رخ می دهند...رام نشده باقی می مانند... وقتی هم بخواهیم مشکلی راحل کنیم ...راه حل مان از خود بحران مرگبارتر است...نمی شنویم...نمی خواهیم بشنویم...نمونه می خواهید...ساختمانی هفت طبقه با هزار فریاد و نشانه اعلام می کند در حال فروریختن است...همه می دانند این فریادها دروغ نیست....با پارچه نوشته ای اعلام می کنیم این فریادها را شنیده ایم...اما نشنیده ایم...توان شنیدن را از دست داده ایم

ساختمان فرو می ریزد.....در یک لحظه....یازده نفر می میرند...اعتراض ها شروع می شود ... آنهایی که مسئول اند و باید پاسخ دهند.... خود نقش دادستان را بر عهده می گیرند... و بعد حادثه ای دیگر همه چیز را به جهان فراموشی تبعید می کند.... این ساختمان فرو ریخته نماد روشن همه زندگی ماست...پولها بی محابا به جامعه سرازیر می شود...اقتصاددانان به فریاد در  می آیند...بیماری هلندی ...انکار...پذیرش ...بعد راه حل دیگر...راه حلی پر از خطر...تورمی دیگر...باز هشدارهای دیگر...همه بی فایده ... بازی من خود بهتر می دانم...سالهاست ما را اسیرخود کرده است...هزار بار شکست بخوریم ...باز می گوئیم بی تعارف مرغ یک پا دارد...

جاده ها کشتار می کنند...همه هشدار می دهیم...هیچ چیز تغییر نمی کند...همه چیز گران می شود...خط و نشان می کشیم... اما هیچ چیز ارزان نمی شود...اشتباه یا خطا یا جرمی رخ می دهد...بجای آنکه هشدار ها را بشنویم و زمینه بروز خطا را بر طرف کنیم..با تمهیدی بر آن می شویم که اصل وقوع خطا را انکار کنیم...طلبکارهم می شویم...وبعد خطای دیگر...هشدارها به هزار زبان گفته می شود...اما به یک طریق شنیده نمی شود..خود را به کوچه علی چپ زدن.... باز هشدار می دهیم...این بازی دارد..هر روز خطرناک تر... اما روزی باور می کنیم که دیگر فرصتی برای شنیدن نمی ماند...آوارها بحران ها فرو می ریزند روی همه زندگی ...ما می مانیم و ویرانی...باز باید هشدار داد...لااقل ما باید بگوئیم...بگذار نشنوند...روزی تاوان نشنیدن خود را خواهند داد...ولی ما هم هزینه می دهیم...هزینه گوش های نا شنوا 

لورکا لورکا اسپانیایی خوب من کجایی تا ببینی طعم پیروزی چه دل انگیز است

فرياد/در باد/سايه سردى به جا مى گذارد./[بگذاريد در اين كشتزار گريه كنم.]/در اين جهان همه چيز درهم شكسته به جز خاموشى هيچ باقى نمانده است./[بگذاريد در اين كشتزار گريه كنم.]/افق بى روشنايى را/جرقه ها به دندان گزيده است./[به شما گفتم، بگذاريددر اين كشتزار/گريه كنم.وقتی فدریکو گارسیا در لحظه مرگش این گونه می سرود اسپانیا غرق خون و اشک و مرگ بود. جهان طعم بدی داشت. نبض جهان با امید نمی زد. اما سالها بعد در یک شب رویایی اسپانیایی ها یکبار دیگر گریستند.اشکهایی که صورتشان را گرم می کرد طعم شادی می داد.طمع آقایی اروپا.فوتبال حتی اگر فریب باشد فریب خوبی است. شادی یک ملت را در اعماقش منفجر می کند.

شاعر "درست پنج عصر" اگر زنده بود و می دید نبض جهان با اسپانیا می زند چه شعری می سرود ٬شاید هیچ.شعر با شکست و مرگ هم پیمان است و با شادی هم خانه نیست.اروپا بدون شلیک یک گلوله و تنها با شلیک یک توپ بسوی دروازه آلمان ٬ آقایی اسپانیا را پذیرفت.ماتادورها جهان را شگفت زده کردند.اما این اولین بار نیست که اسپانیا نقطه ثقل جهان می شود.وقتی فالانژها با رهبری ژنرال فرانکو آتش استبداد را شعله ور می کرد.همه پنداشتند که سرنوشت دنیا در این کشور تعیین خواهدشد.قرنهاست بشر با هر حادثه مهم می پندارد لحظه تعیین سرنوشت فرارسیده است واین لحظه در تاریخ گم می شود و مثل هزاران رویدادهای حتی اگر بزرگ باشد جای کوچکی در تماشاخانه تاریخ می یابد.

جنگ بین المللی اسپانیا را به خون و آتش کشید.سفاهت انسان در صورت دهشت ظاهر شد و هردو طرف یعنی فالانژها با همدستی آلمان نازی و ایتالیای فاشیست رو در روی بریگاد بین المللی با رهبری ضمنی شوروی استالین بنام آرمانهای بشری جنایت را به اوج خود رساند.جنگی که کتابها در باره اش نوشتند. روایت آنرا نویسندگانی چون مالرو بر عهده گرفتند.اما این بار روایت پیروزی اسپانیا را کارشناسان فوتبال بر عهده دارند. جهان تغییر کرده است. دیوارهای بلند آرمانها توسط نظام سرمایه داری بر چیده شده است و بجای جنگ واقعی گلادیاتورها این بازیکنان فوتبال اند که هیجان فروشی می کنند.آلمان هوشیار که با هیچ چیز همیشه جایی در قله فوتبال دارد ٬اما این بار مغلو ب رقص زیبای ماتادورها و نبوغ ذاتی شان شد.در این میان تصادف، شاهسوار اصلی این جنگ است-دن کیشوت که این بار از خانه در آمد نه با آسیاب بادی که با فرزندان نیچه و مارکس و شاید هم هیلتر رو دررو شدند و کام از پیروزی گرفتند-آلمان بر خلاف منطق بازی می توانست در یک لحظه گل بزند و بجای اسپانیا آلمان پر از شادی شود.همین خصلت تصادفی این رشته ورزشی است که در جهان به شدت برنامه ریزی شده معجزه وار قلبها و عقل ها را فتح می کند و یک ملت-اسپانیا- در قرن بیست و یکم از نخست وزیرش می خواهد که در ورزشگاه حضور نیابد چرا که حضورش تا کنون با شکست همراه بوده است. فوتبال حتی خرافات راتحمل پذیر می کند.   

عمو بخدا راست می گم ما گوشت و برنجو از لندنی ها گرونتر می خوریم

من که در کنکور ... زدم...تازه اینجوری حالش بیشتر...اگر قبول بشم قند توی ...بابای ... آب می شه...فکر می کنه چون صبح تا شب پشت فرمون چشمش در می ره برای یک کپه خواب ....من هم عمرم را باید بسوزانم پای دانشگاه ...من تصمیم گرفتم اگر شده پنج سال دیگه عمر نکنم خوش بگذرونم...بدبخت تو که عمری شرافتتو مدال سینه ات کردی چی بدست آوردی که من راه ...ترا بروم...

قاه قاه ....هه هه...خیلی خری باید بابای مرا داشتی تا قدر پدر بدبخت و بیچاره ات را می فهمیدی... حیف یک دو زاری که بزار تو جیب من و آبجی ... جای سفت ... تا قدر زندگی ات را بدانی...اگر سرکار می رفتی و تو سری می خوردی ....عاشقی یادت می رفت...... پدرم که تنها دنبال خوش گذارنی بود الان سر پیری که هم دستش خالیه و هم... دنبال یک ذره احترامه ... تازه ابله حال کردن پول می خواد ....حال من و تو که توجیبمون شیپش قاب می اندازه چه به این حرفها

بدبخت پدر... باید صبح تا شب جون بکنه ... اینجوری مزدش رو بزاری کف دستش...عمو من که جلوش نمی گم ... شده آئینه دق...با کلی مدرک و کتاب خواندن شده مسافر کش برای دیگران ... برای من هم شده آجان...موهات مثل دیوونه ها درست نکن  ....اینو بپوش ...اون نپوش... می گیرندت...جهنم که می گیرن...مردن بهتر از این زندگیه... من لامعصب که پول ندارم برم پاساژ پلاسکو لباس های از ما بهترون بخرم...تمام دل خوشی من همین یک ذره مو هه...تازه بخاطر همین مو باید... توی خیوبون همه توی نخ مان ...هی می گن نکن ...نپوش...نبین... پس ما باید چه ...بخوریم...بخدا ذله شدیم از بس نصحیت شنیدیم...تهدیدم شدیم...شدیم کیسه بوکس دیگران و آش و لاش....

مگر پدر تو تقصیر کاره که اوضاع بدجوری کیش میشه...اون خودش یک قربانیه ...یک قربانی بدبخت...من نمی خواهم مثل او قربانی بشوم...می زنم می رم از این خراب شده...کجا می ری ... اونجا برای من و تو پول نریختند کف خیابون...هر جا پول باشه ...عشق است ...عاطفه است ... احترام است... گذشت آن روزگاری که مرام داشتن ارزش داشت... مرد بود و مرامش... کوچک ترها بزرگتری می فهمیدند...آقا وقتی کسی یک تار موش گرو می گذاشت سرش می داد تا بد قول نشود... کسی جلوی بزرگتر چه برسد پیش پدرش پاهاشو دراز نمی کرد...اون عهد موق بود عمو ...الان عصرحال کردن با تلفن همراهه  ... تومانی نه زار فرق می کنه... برو عمو .... الان عصر اتمه و ماهواره است. ..مرد اون دوره

آقا همه چیز تقصیر تورمه... فامیلمون از لندن اومده .... می گه ما گوشت و برنجو از لندنی ها گرونتر می خوریم اونجا گوشت کیلویی چهارهزار تومانه...برنج ارزونتر از اینجاست...تازه می گفت ...قیمت خونه همه جا حتی ... یادم رفت اسمشو... ارزونتر از اینجاست...پس اینهمه پول نفت کجا می ره... نمی دونی ... یا خودتو زدی به خنگی .... می فهمم ....ولی زبان سرخ سر سبز را بر باد می دهد... ببخشید عمو شما که کف سرتون مثل آسفالته ... کجاش سبزه .... خیلی خوشمزه ای...خوب بیا منو بخور...عمو حرف مفت می زنی مارا چه به این حرفها

تا می آییم دو تا کلام حرف حساب بزنیم همه دهن دره شون مي گيره...ولی زر که بزنی ...جوک که بگی همه می خندند..می گن یک ... بقیه اش... بقیه نداره ...هر جور که دلت می خواد تمامش کن... تو بد مخصمه ای گیر افتادیم... نه راه پیش داریم... نه پس... ته خطه پیاده نمی شید... خیلی وقته ته خط رسیدیم خودمون خبر نداریم...  

بدون این جدال خونین آبی در برکه اصلاحات جاری نخواهد شد

آیا اصلاحات در کشور ممکن است٬آیا می توانیم بحرانهایی که در اطرافمان می گذرد را رام کنیم و خود را به ساحل امن برسانیم٬همه شواهد و تجربه سالها اخیر و حتی تاریخ صد سال اخیر نشان می دهد که پاسخ به این پرسش منفی باید باشد.تا ما این هستیم که تا کنون بوده ایم هیچ امیدی وجود ندارد که آبی در برکه اصلاح طلبی به جریان بیفتد و در نهایت به دریای فردا بریزد.تا در نیابیم ما زمینه ذهنی و عینی اصلاحات را نداریم هر تلاشی آب در هاون غیر ممکن کوبیدن است.تازمانی که نخبگان ما مدام می پندارند با رفتن این و یا آمدن آن مشکلی حل خواهد شد هیچ چیز تغییر نخواهد کرد. چه خاتمی بر سر نظام اجرایی بنشین و چه احمدی نژاد چیزی تفاوت نخواهد کرد.

حتما از نظر فردی این آدم و آن آدم تفاوت می کند و ما می توانیم این را بیش از آن دوست داشته باشیم ولی مشکل در وضعیتی است که منطق خود را از  اعماق روانشناسی فردی و جمعی ما می گیرد. تا این اعماق در غفلت ما چون چشمه جوشان همه نشانه های انحطاط و تباهی را در مناسبات فردی و جمعی سرازیر می کند نخواهیم توانست از ذره ای از دام آن برهیم.آنهایی که بنظر می رسد می پندارند مشکل در ساختار مدیریتی این کشور است سرنا را مثل بقیه از سر گشاد آن می زنند.مشکل در ساختار ذ هنی ماست.در رابطه معیوب فهم و واقعیت باید ریشه اصلی مشکل را بیابیم.تا زمانی که بحرانها نوع نگاه ما به جهان را دچار زلزله ویرانگر نکند نخواهیم توانست آنی شویم که در ظاهر آرزویش را داریم ولی در عمل جلوی آن سد می گذاریم.

تا زمانی که نتوانیم از من به ما و ازما به ملت و از ملت به شهروند جهانی گذر کنیم و نخواهیم و نتوانیم منافع حقیر فردی مان را جلوی مصالح جمعی قربانی کنیم هیچ توقعی نباید در بهبود اوضاع داشته باشیم.تا بدرستی نپنداریم منفعت فردی واقعی نه ذهنی و نمایشی در این گذر تاریخی تحقق می یابد همچنان در جهان بی مفر اسیر خواهیم ماند و ناچار چون آونگ بین شورش کور و انفعال کامل درحرکت خواهیم بود.اصلاحات دوره خاتمی که حاصل تلاش هزاران نخبه و شرایط عینی جامعه بو دشکست خورد چرا که اصلاح طلبان دولتی آنچان غرق تقسیم غنایم شدند که از یاد بردند برای حفظ همین غنایم هم شده باید پشتوانه اجتماعی داشته باشند و این فرایند را آنچنان ادامه دادند که نه تنها نتو انستند دولت٬مجلس و شورای اسلامی را حفظ کنند که امروز از حفظ یک انجمن صنفی ساده روزنامه نگاران عاجزند. چون روزنامه نگاران می پندارند بقای آن از نظر منافع فردی شان آنقدر ارزش ندارد که برایش هزینه بدهند.

چه آنهایی که در تقسیم غنایم مشارکت داشتند و چه کسانی که به بهانه های جور واجور از اقدام عملی برای حفظ نهادهای مدنی تن می زنند نشان می دهند هنوز در الفبای من به ما شدن در مانده اند.مشکل در این فرد و آن فرد نیست. معضل اصلی آنست که ما تا نتوانیم بحران در جامعه را تبدیل به بحران فهم در درونمان کنیم و نتوانیم ازدام پیش فرض ها و یقین های بی حاصل برهیم هر تلاش مان بی نتیجه خواهد بود.بر آمدن احمدی نژاده آنقدر طبیعی بود که بر آمدن خاتمی.هردو حاصل هیجان نه شعور تغییربودند البته یکی در میان نخبگان و دیگری در ارکان قدرت.اما هر دو هیجان در برخورد با واقعیت متصلب شکست خورد.نمی توانست شکست نخورد.

تا ساختار جامعه به سمت اندیشیدن و به پرسش کشیدن باورها میل نکند هیچ تغییر سیاسی٬اقتصادی ٬فرهنگی و... تغییر نخواهد کرد و هر نسخه درمانی بجای بهبود بیماروضعیت او را بحرانی تر خواهد کرد.تا زمانی که ما درباورهایمان گرفتار دودلی و تردید نشویم تن به گفت و گوی جمعی نخواهیم داد.گفت و گویی که هر اصلاحی تنها از میدان آن می گذرد.زمانی که تن به گفت و گو ندهیم به ناچار تن به تخریب باید بدهیم. به ناچار برای حفظ منفعت فردی مان همه هم را به فساد٬ناکارآمدی ٬ بزدلی و عیب های خوفناک دیگر متهم خواهیم کرد.اتهام هایی که جز فرسودگی توان ملی حاصلی ندارد. با این فرسودگی چگونه می توان به توسعه اقتصادی کشید و هزاران درد بی درمان موجود را درمان کرد. وقت آن رسیده است که همه جلوی آئینه برویم و ریشه بحران را در ذهنیت خود بجوئیم.اما این اقدام یعنی تبدیل هر آنچه ناخودآگاهانه در ما عمل می کند به خود آگاهی نیاز به جراحی خونین درونی دارد که در افق ذهنی ما حتی تصور آن ناممکن است.می ماند گفتن این نکته شاید با بی پروایی در گفتن حقیقت در مورد آنچه همه مان بدون استثنا  هستیم. بتوان کاری کرد.باید بی پروا بود و خنجر را علیه خود کشید.

عزیزم زندگی هیچ چیز نیست جز یک رقص طولانی

بنویسم...ننویسم ...دنیا بدون نوشته هایت از حرکت باز می ایستد...هی هی خودتو گذاشتی سرکار.... می خندند به ریش سفیدت...بخندند بگذارتوی اینهمه تلخی یکی باعث خنده دیگران بشود ...بابامی نویسی... نمی نویسی ...کی برای نوشتن و ننوشتن تو و مثل تو تره هم خورد می کنه ... تره خوردن نکنند.... برای خودم می نویسم.... ننویسی می ترکی... نگرانی فردا را نبینی.... گور بابای همه فرداها.... عزیز دلم امروز فردای دیروز است...امسال فردای سالهای قبل.... 

دلم می خواد بزنم زیر آواز....تلخ و پر از خون.... تو که صدا نداری... پرپر نکن گوش مردمو....گوش کدام گوش... من جز ناشنوایایی چیزی نمی ببیندم در اطرافم...من صدایی را دوست دارم که مثل خنجر باشد....بدرد دل آدم را...مثل صدای مرگ در یک غروب خسته....مثل دربدری در یک طلوع بی پایان...مثل حس یک زندانی در شب اعدام ... صدایم خوب نیست تو بخوان...ترا می گویم ... ترا که جانت خسته است... همه نشسته تو بگی بخوانند و یا نخوانند....

حالم خوب نیست٬ولم کن...نمی بینی داغونی... مرسی تو....باید سرمشق دیگران باشی٬ شدی آئینه دق....سرمشق ... بقول خودت هی هی... من تو کار خودم مانده ام سرمشق دیگران... عزیز دلم هر کس سرنوشت خود را دارد ... هر کس باید صلیب سرنوشتش را بر دوش بگیرد و دربالای تپه زندگی ...بگذریم....نمی گذرم....تلخ ننویس...نمی نویسم ...اصلا نمی نویسم ...نوشتن مرا می نویسد.... مثل قهرمانان تنهای وسترن ... مثل قهرمانان آخرین قطارگان هیل که اسیریک اتفاق شدند...همه قربانی اند... هیچکس مقصر نیست...مثل من و تو .... چه ربطی دارد... ما نمی خواهیم بنویسیم...ولی زخم ها... این زخم های ناپیر نمی گذارند ننویسیم....

مثل قیصر که نمی توانست نکشد...خاک بر سرتان برادران آب منگل ... بازی کشتن ادامه دارد... کاش مثل زوربای یونایی می فهمیدم زندگی هیچ چیز نیست جز یک رقص طولانی هم در شادی و هم در غم... او هم نتوانست دشنه را از گردن زن ...زن عاشق دور نگاه دارد... کاش می توانستم مثل او بر شکست هایم بخندم... اینقدر فیلم نبین... زندگی خودت فیلمه...فیلمی پر از واژه های تلخ بجای دشنه های خونین...بنویس ... ننویس....زوربا خنده هایت کجاست....

هی می گی بکن و نکن. پیر شدم رهایم کن

عزیزم بگیر من سر گیجه دارم .هذیان می پرانم ٬نمی دانم دارم چی می گم .چرا ولم نمی کنی بروی پی کارت .هر کجا می روم می پیچی جلورویم٬می گی این کار را بکن و آن کار را نکن. لامعصب یکبار هم شده بگو توی این خراب شده چه بکنم.سرپیری عشق را ول کن رسوایت می کند.سرجوانی هم همین را گفتی.سر میان سالی را همین گفتی.عشقو ول کردم.

ول کردم رهایم نکردی . هی دور وبرگوشم وزوز کردی سرتو بیانداز پائین مثل آدم زندگییت را بکن .چکارداری همه چیز داره گند می زنه ٬کی می خوره٬کی می بره....تو که خود تو اسیر آدم بودن کردی. با وجد ان زندگی کرد چه گلی کاشتی ....هی ...هی.... همه می برند ... همه می خورند...کمی مجیز بگو... سیاه ر ا سفید نشان بد ه و سفید را سیاه ... معجزه اش را ببین... چه می شه... هیچ نمی کنی جز غرغر کردن...جزتلخ نوشتن...جلو آئینه برو...پیر شدی مرد....هنوز الفبای زندگی کردن را بلدی نیستی... همش حرف .... کی زندگی ... کی شادی.

سرم را دزیدم تا نبینم...اسیر انزوا شدم... باز پیدایت شد. غر زدی چقدر تنهایی . چقدر  رنج . بلند شو بیرون ... احمق یادت رفته زمانی که از خیابان عقم گرفت...زر زدی چشم نداشته باش... نشنو....برو یک گوشه خودتو زندانی کن. چه بکنم. هی می گی بکن و نکن. پیر شدم رهایم کن ...برو سراغ یکی دیگه ... از وقتی خودم را شناختم دم گوشم پرپر می زدی چه بکنم و چه نکنم ...برو می خواهم سرم بگذارم بمیرم... هی هی... انسان برای زندگی کردن است و نه برای مردن... پس برو می خواهم زندگی کنم... شورش کنم ... سر به بیابان بگذارم. می خندی . حالم را بد می کنی... عاقل باشم .. مثل آدم زندگی کنم..بی خیال... در پی یک لقمه نان ... بی خیال توی سینه قبرستانه... برو می خواهم بخوابم... کابوس نپری توی خوابم... یک خواب خالی می خواهم ... می خواهم هیچ چیز نفهمم... می گذری ... ترا بخدا همین یکبار... لعنت به تو.... 

همه ما قاتلیم

                                                                                           نگاهی به فیلم درخشش استانلی کوبریک

شاید آدم از تنهایی نمی گریزد.شاید نمی خواهد از خود چیزی باقی بگذارد.شاید ارواح مردگان آزرده اند از اینکه آثار وجودی شان باقی است. شاید جنایت تنها درمان رنج های بشری است.شاید انسان از اینکه پناهگاهی دارد هراسان است.موقعیتی را می طلبد که در آن همه چیز وهم باشد. رنجهای خیالی و کابوس های حقیقی. شاید ما کابوس را می خواهیم و در مقابل رویا بدست می آوریم.چرا یکبار معکوس به جهان نمی نگریم تا دریابیم ما میراث دار پدری هستيم که برادرش را کشت.قابیل هابیل را کشت و ما بصورت ازلی در جانب قاتل قرار داریم.مگر از بهشت هبوط نکرده ایم.مگر ما با هر نفسی که می کشیم یگ گام به مرگ نزدیک نمی شویم.

مگر ما فریب کودکان را نمی خوریم که با معصومیت شان جنایت را پنهان می کنند ٬جنایت اصلی را یعنی تداوم زندگی را. مردگان بر آنند که زندگان را به آنچه هستند رجعت دهند.جنایت پیشگی.تمام شب فیلمن درخشش استانلی کوبریک در ذهن من است. دارم از جانب نویسنده ای به جهان می نگرم که بر آنست خانواده خود را بکشد تا درضیافت ارواح جدی گرفته شود.در هتلی شوم در می یابد بزرگترین باری که بر دوش دارد کودکی است پس باید فرزندش را به زير فرو افكند.او هم خود را مي خواهد ويران كند و مغز همسرش.مغز آن نيمه هوشيار لعنتي.کودکی که چون فردا را می بیند از قبل جنایت را حدس می زند و جنایت پیشه را در هزارتوی بی مفر رها می کند تا یخ بزند. تا دوباره بازی تدوام یابد.کابوس در زندگیست نه در مرگ.

من جانب معصومیت را رها می کنم تا از نگاه کسی همه چیز را بینم که تنهایی مطلق را می خواهد.می خواهد در ذهنش هر جور که می خواهد بزید و بدون جنایت نمی تواند آنرا بطلبد. اما این کودک است که در نهایت با تیز هوشی اش پدر را می کشد تا باقی بماند.مگر فرهنگ غرب پدر کشی نیست و فرهنگ شرق پسر کش. بازی را نمی توان بهم زد. همه چیز تکرار می شود.چون او زنده مي ماند. چون حوا باقي مي ماند تا هبوط را تكراركند

كوبريك نگاه ساختار شكن به زندگي دارد. او از جنايت فضيلت مي سازد.اگردر جانب كودك و مادر بايستيم فيلم را درك نمي كنيم.آشپز آن روح فاوستي است كه خود را قرباني مي كند تا شر تداوم يابد.كوبريك به تماشاگرش فرصت نفس كشيدن نمي دهد.هم از طريق فرم يعني حركت شبح وار دوربين و فضا سازي خوفناك.هر سكانس چون وزنه سنگين كمر مخاطب را مي شكند. تنها باشورش نمادين و جنگيدن با ارزش هاي عادت شده مي توان راز و رمز زندگي را درك كرد.اگر تمدن با سر كوب روح گرگ زده آدمي خود را تدوام مي بخشد.اين روح هرازگاهي در منش فردي و جمعي باز مي گردد تا از بشر انتقام بگيرد.صلح تا كنون غير ممكن بوده است چرا كه انسان براي خود مامني مي خواهد و هر مامني مرز ايجاد مي كند و اين مرز آن ديگري را دوزخ مي كند.

انسان تنهايي ر ا مي خواهد چرا كه با دو شدن از بهشت رانده شد. اما بدون آن ديگري زندگي غير ممكن است.پس بايد مرگ و كشتار را بر گزيد.فيلم آزارم مي دهد.ما تبر بدست نمي گيريم تا فرزند كشي كنيم ولي با نوع ميراثي كه براي آنها باقي مي گذاريم هر لحظه آنها را مي كشيم.نظام آموزشي همان هتل مخوف است.همان هزار تويي كه از آن رهايي نداريم.همان مامني كه كابوس وار زندگي را تباه مي كند.فيلم ديدن مرا مي هراساند.درخشش ما را با قاتل درون بي پرده روبرو مي كند.آيا جرات ديدن اين قاتل را داريم.اين اوج خود آگاهي است.با اين ديدن است در جهان بي مفر روزنه اي مي يابيم. يعني هنر،يعني خلق ،يعني دوست داشتي با گذر از قاتل درون

با حمیت حرفه ای نگذاریم انجمن صنفی روزنامه نگاران منحل شود

                                                                        حرفه روزنامه نگاری را به جای انجمن صنفی منحل کنید

انجمن صنفی روزنامه نگاران از سوی وزارت کار واجد شرایط انحلال اعلام شد.این خبر معنایی جز انحلال ندارد٬هرچند این انحلال در زیر بار واژه های حقوقی کم رنگ می شود تا تاثیرو کار کرد سیاسی این اقدام پوشیده بماندولی سایت تابناک درتیتر انتخابی اش این پوشیدگی اش را کنار می زند.بنظر می رسد وقت آن رسیده باشد که کل حرفه روزنامه نگاری یکجا منحل شود تا خیال همه راحت شود. می توان چند رسانه تبلیغاتی را نگاه داشت تا هر آنچه بر آنیم مردم باور کنند تا آنکه بدانند در عمل اتفاق بیفتد.

صاحب این قلم از پشت پرده شکل گیری این انجمن بسیار چیزها می داند ولی در شرایط حاضر گفتن از آن را نه لازم و نه مهم می دانم.بخاطر این دانستن هیچوقت عضو انجمن نبودم٬هر چند که در بسیاری از برنامه های آن شرکت می کردم.مطالب انتقادی فراوانی نسبت به عملکرد آن  قلمی کردم و باعث رنجش دست اندرکارانش شدم.ولی هیچ انتقادی نمی تواند موجب انحلال انجمنی شود که باید از طریق رویه های دموکراتیک هیات مدیره اش انتخاب شود.

بنظر می رسد با رویکرد فعلی بدنه روزنامه نگاری کشور در هر انتخاباتی افرادی با همین بینش هیات مدیره فعلی باز برگزیده شوند.با این انتخاب مخالفم .چون ترکیب هیات مدیره بیشتر سیاسی است تا حرفه ای. ولی تا زمانی که نتوانیم این نگاه را تغییر دهیم باید به سلیقه ودرک روزنامه نگاران احترام گذاشت.انحلال انجمن با بسته شدن روزنامه ها تفاوت دارد.بسیاری از روز نامه نگاران بیکار شده لااقل می دانستند جایی دارند که برای شکایت رجوع کنند و حتی اگر این شکایت به جایی هم نمی رسید فضای امن روانی ایجاد می کرد.انحلال انجمن مثل زلزله ای است که این فضا را به هم می ریزد و این شغل را ناخواستنی تر می سازد.

نکته مهم در این ماجرا نه سخن گفتن با مسئولان است که از هم اکنون بی فایده بودنش برای همه روشن است. نه ایراد گرفتن از هیات مدیره انجمن دیگر راه به جایی می برد بلکه مسئله اصلی بی تفاوتی روزنامه نگاران نسبت به بقای انجمن خودشان است. گذاشتن دو ساعت وقت برای مجمع انجمن نباید کار سختی باشد ولی این اتفاق نمی افتاد و به همین دلیل انحلال به راحتی رخ می دهد.تا زمانی که حمیت صنفی در بدنه روزنامه نگاری کشور شکل نگیرد نه می توان بهتر از این انجمن را اداره کرد و نه می توان از سرنوشت ناگزیر آن جلوگیری کرد.می ماند دریغ و افسوس که جان خسته مان از آن اشباح شده است.

*هیات مدیره انجمن صنفی برای جلوگیری از انحلال انجمن هفده شهریور را روز برپایی مجمع اعلام کرده است.امیدوارم همه دست در دست هم چه مخالف و چه موافق هیات مدیره انجمن کاری کنیم که این مجمع موفق بر گز ار شود تا روز نامه نگاران تنها نهاد حامی خود را از دست ندهند.  

راز آخرین نگاه مادرم به زندگی

کمی مانده به غروب مادرم آخرین نگاهش را به جهان انداخت و رفت.سالهاست از خود می پرسم آخرین نگاهش به جهان چه معنایی د اشت.شاید خنده ای در نگاهش بود و شاید هم نه.تمام زندگیش بچه هایش بودند و شاید هم در این نگاه آنها را می جست. روبرویش ایستاده بودم٬حیرت زده. رودرروی مرگ. معمایی که هنوز رهایم نکرده ٬یک ثانیه بعد از مرگ چه اتفاقی می افتد. این راز انسان را قرنهاست اسیر خود کرده است.

در آن لحظه می پنداشتم بدون مادر نمی توان زیست.بدون آنکه از نگاهت غم و شاد هایت را حس می کرد.صبح شنبه بود همسرم تا پنج صبح در محل کارش یعنی واحد بریفینگ هواپیمای جمهوری اسلامی با همکارنش مشغول سر وسامان دادن به امور بود تا هواپیمایی با تاخیر پرواز نکند. باید میهماندار باشی تا معنای خستگی و بی خوابی را بدانی . اما بیدار ماند.خواب را از چشمهای خسته اش پس زد تا سینا پسرمان در کلاس های تفریحی با دوستش هم کلاس شود. وقتی او را با چشمهای خسته دیدم معنای مادر بودن را حس کردم. معنای آن نگاه آخر مادرم را.

زن بعنوان مادر٬زن بعنوان خواهر ٬زن بعنوان همسر چقدر فرصت می دهد تا بنویسی از مهر ٬فداکاری و ...اما چیزی در این وسط غایب است . چیزی در این بازی کم است. زن بعنوان زن چه معنایی دارد. در آن نگاه شاید مادرم خود را می دید. یک زندگی پر ازدرد. سرگذشتی تلخ. زن بعنوان دختر٬زن بعنوان خواهر ٬زن بعنوان همسر٬زن بعنوان مادر... چرا نمی توانم او را در پرتو خودش ببیننم . از شادی هایش ٬از خود بودنش . این تقدیر ظالمانه است. این بازینامه در نوشتن زیباست. اما...زیستن بخاطر دیگران....زیستن برای همسر ... نه این داستان چیزی کم دارد. خود قهرمان کجا ایستاده است ... چرا که کسی از لذت و شادهای خود او چیزی نمی گوید.

به ذهن فشار می آورم.مادرم را به یاد می آورم که در چادر سفیدش گم می شد وقتی روضه خوان در اتاق خالی از عاشورا می گفت.چرا از او هیچوقت نپرسیدم کدام رویا را برای خودش می خواست.با کدام کابوس زیست.هیچوقت از خودش نگفت. چیزی از خودش به یاد ندارم.اکنون که آن نگاه را به یاد می آورم بر خودخواهی سنگدلانه ام خشم می گیرد. چرا می پنداشتم تنهاا نگران من و خواهران و برادرم است. شاید در آخرین لحظه رویای از دست رفته خود را تماشا کرد و رفت. کدام رویا ... نمی دانم ... نخواستم بدانم..... مادران بی خواب می مانند برای فرزندان شان...برای خانواده شان ....اما آنها جدا از مادر بودن و همسرب بودن و خواهر بودن ٬عمه بودن ٬خاله بودن ٬سوژه ارضای جنسی بودن... برای خود چه معنایی دارند... نمی دانم ... وقت آن رسیده است زن بودن را اختراع کنیم . روز زن را جشنی برای خود بودن .ک برای خود زیستن بکنیم.

کاش مادرم زنده بود و می توانست برای خود زیستن را تجربه کند. دردهایش ٬بیماری هایش و نگرانی هایش. چرا نگاه آخرش را مصادر کردم.نمی دانم . روز زن ٬روز مادر ٬روز همسر٬روز خواهر... این روز را فرصت دهیم آنها از خودشان بگویند. این بهترین هدیه ای است که می توانیم به خانه ببریم.بگذاریم آنها سخن بگویند و تنها از خود بگویند...نمی دانم می توانیم....  

در جهان اندیشه حرف مرد نه ٬حرف نامرد یکی است

گپ و گفتي با دوستان عزيزم فرهنگي٬جميل اهري و اكبر زاده در باره تحولات سياسي و صورت بندي قدرت در جامعه داشتم.در لابلاي حرفهاي متنوع آنها از من خواستند تكليف خودم را نسبت به جريانهاي سياسي روشن كنم.اين نوشته بنوعي ادامه آن بحث است كه ترجيح دادم كه به احترام دوستانم و جدی گرفتن پرسش شان در وبلاك آنراپي بگيرم. پرسش اصلي براي من براي پاسخدهي آن است كه وظیفه روشنفکرچیست؟٬اما جواب :فاصله گیری انتقادی از جهان ٬رویدادها و هر آنچه با آن کنش و واکنش دارد. روشنفکر آدمی مدام باید حتي از خود هم جدایی بگیرد و نسبت به آنچه انجام می دهد راه به خود آگاهی بکشد و همين خود آگاهي است كه او را تغيير مي دهد.روشنفکر نمی تواند تکلیف خود را نسبت به هیچ چیز قعطی کند٬چرا درک امروز من نمی تواند تضمین کند در آينده هم تداوم یابد. هزاران رویداد تصادفی و کنش و واکنش های اراده شده جهان را می سازند و ویران می کنند و در همين فرايند است كه شناخت تازه را مي طلبد.   ٬

چون نظم ابدی وجود ندارد پس درک همیشگی نمي تواند وجود داشته باشد.کار روشنفکر تحلیل شرایط به صورت مدوام است.او مدام نشان می دهد همه چیز تغییرمي كند و آدمی هم همراه آن تغییر می کند. رمبو می گوید باید مطلقامدرن بود. مدرن بودن زیستی کابوس واردرتردیدهای همیشگی است.این تردیدها اما جهان را لرزان می کند٬بنایی را نمی گذارد که در آن بتوان خانه ای ساخت و ماوا گرفت.در همین نقطه است که  روشنفکر مرز بندی با سیاستمدار ٬مدیر و حتی چهره های آکادمیک مي كند. روشنفکر جهان را در عدم قعطیت اش نشان می دهد. برای او حرف مرد یکی نیست ٬چرا که در جهان  تغییر یافته نمی توان مثل دیروز حرف بزند و اگر بخواهيم با فرهنگ عامه بزنيم حرف نامرد هميشه يكي مي ماند.

برای روشنفکر هیچ اسطوره ای وجود ندارد.روزی بر نهاد پیشنهادی شریعتی را باور  می کند و بعد با تکیه بر شواهد تجربی و گذر زمان این برنهاد را انکار می کند. این به معنای جفا به اندیشمند نیست.بلکه پیش بردن تاریخ به سمتی است که در دوران شریعتی در افق انديشه قرار نداشت. خود او اگر زنده می ماند حتما تغییر می کرد. کسی که می اندیشد نمی تواند تغییر نکند مگر آنکه اندیشیدن را به مرخصی بفرستد. روزی شما فیلم قیصر ٬گاو ٬رگبارو... را دوست می داشتید ولی امروزریشه بسیاری از نابسامانی های امروز درنگاه مركزي و پوشيده  آنها می یابید.این به معنای انکار ارزش این فیلمها و فیلمسازان شان نیست.بدون آنها ما نمی توانستیم از یک دوره تاریخی به دوره دیگرتاریخی گذر کند.بقول نيچه هر انديشمند پلي است به سمت فردا نه بيشتر و نه كمتر.

تغییر فرصت طلبانه با تغییر روشنفکرانه با یک پیش فرض از هم تفكیک می شود. فرصت طلب تغییر می کند تا با آداب قدرت همسازشود تا همیشه بخشی از آن را داشته باشد. اما روشنفکر همیشه با قدرت گلاویز می شود تا ماهیت و کارکرد قدرت را بشناسد و بشناساند ولی هیچگاه با هیچ قدرتی همساز نمی شود٬سهمی از آن را نمی خواهد و همین ناخواستن به او فرصت می دهد هیچ چیز را مطلق نکند.خود را با هیچ جریانی به طور مطلق همساز و دشمن نمی یابد . این به معنای بی طرفی نیست. چون بی طرفی  ممکن نیست. او سعی می کند با درک خود جهان را خاکستری ببیند.نه سیاه و نه سفید.او البته از گفت و گو و تعامل با قدرت نمي پرهيزد چون راه شناخت از اين تعامل مي گذرد.

روشنفکر آدمی چون هیچ چیز را مطلق نمي كند هميشه به تحليل هاي خود هم بعنوان يك فرضيه قابل ابطال نگاه مي كند. اين بي طرفي در جامعه اي بشدت خط كشي شده عوارض خود را دارد.موضع مستقل از سوي هيچ كس پذيرفته شده نيست.از حاكميت هيچ جرياني سود نمي برد ولي از همه سو طرد مي شود. حتي از سوي روشنفكراني كه نمي توانند از منطق جهان كاملا مهندسي شده و مستبدانه  فاصله بگيرند. آنها هر جا هستند بهاي اين استقلال را مي پذيرند.حتي اگركارمند باشند كمترين حقوق و دستمزد را مي گيرند. اگر روزنامه نگار باشند از سوي همه نهاد هاي رسمي و باند هاي مافيايي طرد مي شوند.اگر هنرمند و شاعر باشند با عزلت و تنهايي همساز مي شوند.

جهان در وراي مفاهيم٬خط كشي ها و بده و بستانها راه خود را مي رود.تعريفي كه قدرت و ضد قدرت منتظر بر آنند بر واقعيت مي خواهند تحميل كنند با حضور روشنفكر مستقل در معرض ترديد قرار مي گيرد و همين ترديد است كه امكان استعلا به شرايط بهتر را فراهم مي سازد. روشنگري بر اين منطق استوار است چون همه چيز در جامعه بشري بر ساخته آدميان است مي تواند توسط خود آنها همين تغيير كند.قدرت از مخالف خود نمي هراسد . چون در نهايت اين مخالف مي خواهد جانشين او شود. قدرتمندان تغيير مي كنند ولي منطق سلطه باقي مي ماند . درست با همين منطق سلطه است كه روشنفكر مي ستيزد. چون هر قدرتي را شر لازم مي داند و با اين ستيز مي خواهد نشان دهد خير طرف قدرت نيست بلكه در نقدي است كه مدام شر را لاغر و فضا را براي تفاوت فراهم مي كنم.

*تذکر این نکته ناگزیر است روشنفکرب سیاسی و حزبی کار کرد دیگری دارد و با حضور در ساخت قدرت خواهان اصلاح آن است. این دو نوع روشنفکری ارجعیتی بر هم ندارند . ولی وجود یکی نفی آن دیگری نیست.باید یکی از آن را برگزید و پیامدش ر ا بر عهده گرفت.    

تهران امروز چه تلخ در ایستگاه بین راهی از رفتن باز ماند

صبح که چشمم ر ا باز می کنم ٬هنوز میل به خوابیدن تمام ذهنم را با خود دارد.شب خوابم نمی برد. صبح نمی توانم بخوابم.گوشی را بر می دارم تا صدای زنگش را خاموش کنم.پیغامی دارم.دلم فرومی ریزد.خبرمرگ٬بسته شدن روزنامه ای و شاید هم تبلیغی. خدا کند سومی باشد.برخودم غلبه می کنم تا نخوانم.باید سینا را ببرم سوار سرویس کنم تا برود اردوی تفریحی.نمی خواهم حس خوب او را خراب کنم. وقتی سوار می شود و می رود و با تکان دادن دستش مهرش را نشان می دهد.در گوشه ای یله می شوم. خسته ام.دیروز وقتم را در مطب دو پزشک متخصص گذشت.تجربه ای فوق العاده که اگر نبود پیغامی که برایم فرستادند می نوشتم در باره آن.می نویسم. باید بنویسم.

پیغام را باز می کنم و می خوانم.تهران امروز توقیف شد.می خندم.خنده ای عصبی.خنده ای جنون آسا.همه چیزآسان شده است.جنگ این علیه آن٬افشای این نام علیه آن نام ٬کشته شدن این عضور اداره آگاهی توسط همکارش٬کجا داریم می رویم.باندهای مافیایی ٬تو می گویی ٬او می گوید. نصیب ملت چیست ٬هیچ. همه دزدند٬همه تخلف کرده اند. افشاگران افشا می شوند.سودای قدرت چه می کند.لهیب تند رقابت چه می کند ٬مبارزه با فساد می شود دستاویز٬عدالت می شودحربه انتخاباتی ٬آزادی و جامعه مدنی مضمونی تهی که تنها باید چون آهنربا رای من و تو را جذب کند.شما هم را متهم می کنید. دیگران هم شما را.

"تهران امروز " تعطیل شد به همین سادگی. افسر٬ابراهیمی ٬ملکی و... بیکاری ٬آواره گی.روزنامه نگاران آواره. کاش اسم همه را به یاد می آوریم. از دربان دم در تا آن که قلم می زند. کارمند اداری و مالی .چه شده است چرا تعطیل شد٬دلیل اش مهم نیست.در بازی تو متهمی دلیل لازم نیست.در این بازی همه چیز نیمه رها می شود.این بازی پایانی ندارد٬داوری ندارد.نتیجه ای ندارد٬ مردم کجای این بازی ایستاده اند ٬هیچ جا.تنها می شنوند ٬انگشت حیرت به دهان می برند و بعد هیچ٬ پرونده های نیمه کاره . این بازی آن بازی را از یاد می برد.این بازی را می توان آغاز کرد ولی پایانش با هیچکس نیست. داستان اختلاس از بانگ صادرات ٬شهرام جزایری ٬فروش سوالات کنکور٬پالیزدار٬زنجان و.. راست است یا دروغ ٬چه فرقی می کند ٬همه باور می کنند .جامعه ای که همه در آن متهمند باشند. بی گناهی و با گناهی معنایی ندارد.

وقتی حزب نباشد٬وقتی اخلاق نباشد ٬وقتی اراده معطوف به قدرت همه جانها را ببلعد ٬جنگ برنامه ها در آستانه هر انتخابی می شود قصه پر غصه تخریب. آن که تخریب می کند وقتی تخریب می شود پای اخلاق و دین را به میان می آورد و از یاد می برد خود کرده را تدبیر نیست."تهران امروز "بسته شد.من ستون کوچکی در آن داشتم بنام ایستگاه اول٬ نگاه اجتماعی به زندگی شهری.من این ستون را نمی خواستم ٬بخاطر دوستم احمد توکلی که در آن روزگار سر دبیر بود پذیرفتم بنویسم. نامه ها و تلفن های مردم نشام می داد این ستون خوانده می شود. روزی چاپ نشد. سر بسته فهیمدم نگذاشتند این ستون ادامه یابد.بولتن های محرمانه ٬قضاوت ها و... تهران امروز بسته شد چه آسان ٬چه کسی مقصر است ٬ هیچکس و همه کس. بیکار شده ها چه باید  بکنند٬ در این آشفته بازار٬ هیچ کار٬ هر کس صلیب رنجش را بر شانه می گذارد و کاری می کند. کاری می یابدموقت و... دلم نمی خواهد در هیچ روزنامه ای باشم. دلم اما می شکند وقتی دوستی بیکار می شود.آقایان بازی را تمام کنید.این بازی شوم و بی فرجام را. 

آخرین تانگو در ضیافت تنهایی و وبلاگ

سینوزیت رهایم نمی کند و شاید من او را رها نمی کنم.سردرد.فشاری که بر چشمم وارد می کند و یک نوع بد حالی مزمن.دارم تند تند فیلم می بینم.فیلمهای تاریخ سینما با همین چشمها.در لابلای هر سکانس چشمهایم رامی بندم. هم می خواهم تسکین اش دهم و هم به تنهایی می اندیشم که همه ما گرفتارش هستم.هر کس در اوج عشق هم تنهاست.کسی که دوستش می داریم همیشه آن دیگریست.جدا از من.من هم از خودم جدایم.هنرجزاز این تنهایی نمی گوید.حتی فیلمهای حماسی راوی قهرمانی است که بخاطر قهرمانیش خود را تنها می یابد.

انسان مدرن تنهاست و در سکس می خواهد بر این تنهایی غلبه کند.در غریزه خالص.اما نمی تواند.بعد از تخلیه جنسی شما می مانید با همان تنهایی.تمام سینمای مدرت از دیالکتیک تنهایی و سکس می گویند. انسانهای له شده که در غریزه ماوایی می جویند و نمی یابند.انسانها ما شدن را از دست داده اند.وقتی انسان گرگ انسان است.باید به انزوای خود گریخت.دوست نادیده ام اسد که با پیامهایش آرامم می کند پرسیده بود چرا ازجهان بی مفر سخن می گویم.سرمایه داری با تنها کردن انسانها و با یک خود بیگانگی گسترده جهان را بی مفر کرده است.از دهه هفتاد تا کنون هر فیلمی که خود را جدی می گیرد جز آن نمی گوید. انسان تا بدیلی را نیابد که تصادف را به به تقدیر تبدیل کندسر گشته در انزوایی جهنمی اسیرخواهد ماند.در جامعه ای که عشق ناممکن است از سکس هم کاری بر نمی آید٬باور کنید بر نمی آید.   

چشم درد نمی گذارد بخوانم ٬نمی گذارم بنویسم. حالم اصلا خوب نیست.شاید همه این ها بهانه است برای فرار از حرف زدن .حرف زدن از چیزی که از مرحله گفتن گذشته است.همه چیز حالم را بد می کند. دایی جان ناپلئونهای وطنی. نجات دهنده های دورغین.از کسانی که از روی دست دیگران فکر می کنند و بعد با هیاهیو آنرا به نام خود مهر می کنند.مارون براندو را خیلی دوست دارم. آن چهره بی تفاوت ٬ بی تفاوتی که می خواهد سودای بزرگ دل را پنهان کند. سودای غیر ممکنی عشق.از بارانداز تا پدر خوانده٬آن لحظه ناب بازی با نوه در پدر خوانده.وقتی تسلیم عشق می شود می میرد.در آخرین تانکو هم وقتی می خواهد از غریزه به عشق گذر کند و از لذت مالیخولیایی به عشق راه بکشد کشته می شود. عشق غیر ممکن است. غرب با همان بحرانهایی گلاویز است که بسیاری از ما آرزوی دست یابی به آن را داریم.پایان بارانداز را دوست ندارم چون نیک فرجام است در فضایی که این فرجام غیر ممکن است.

فهیمه خضر حیدری درپستی در باره من گفته است آنقدر نوشتن را جدی می گیرم که بعضی ها می پندارند برای وبلاک نویسی پول می گیرم .من دیگر در مطبوعات نمی نویسم . چون نمی خواهم نوشتن برایم یک حرفه باشد. حق التحریریه کم و زیاد. من با نوشتن معاشقه می کنم.من در وبلاک به یک عشق خالص رسیده ام. معشوقی که خود من است. نه آن دیگری.جدی می شود. تلخ می نویسد. تحلیل ارائه می دهد.مدام شبیه من می شود.من تنهایی ام را با نوشتن پر می کنم.نه پول گرفتن این عشق خالص را برایم تباه می کند.خضر حیدری گفته است از جوان بودنش تعجب کردم.بله.او جدی می نویسد. اما در همان یکبار دیدن او را پر از نشاط یافتم. ترکیب شاد بودن و جدی نوشتن را سخت دوست می دارم .خودم نتوانستم و آنرا در دیگران بناست بیابم.کاش بیابم.

صدای ساز وبلاک پسرم سهیل تمام اتاق را پر کرده است. خسته است. هفته دیگر دیگر باید کنکور بدهد. وقتی فیلم می بینم.وقتی می خوانم آنچه دوست می دارم.یاد او که در فرمولها غرق است آزارم می دهد.همه آنهایی که از صبح تا شب می خوانند.کنکور می دهند٬درس می خوانند٬بعد .... نمی دانم دلم برای همه جوانان خون است.نسل ما نتوانست برای آنها کاری بکند. من دانشگاه نرفتم.با خواندن و نوشتن معاشقه کردم.از امتحان بیزارم.کسی نمی خواهد در باره معشو ق خود با آن دیگری سخن بگوید.خواندن جوانان و تجارت .... بگذریم حالم خوب نیست. نمی خواستم بنویسم.چهار ستاره مانده به صبح در پیغامی خصوصی مهرورزانه از من خواست بنویسم و این نوشته را ممکن کرد .در صحنه آخر آخرین تانگو در پاریس قهرمان تیر خورده و خیانت دیده به بالکن می رود و بی تفاوت به شهر می نگرد. تا با نگاه بی تفاوتش از واقعیت جنایت کار انتقام بگیرد.شهر نمی فهمد مهم نیست.او مرد بدون اسم . تنها یک جنازه . یک نوع رهایی . یک پوچی اما خواستنی . این فیلم حالم را بد کرد.

حتی هنر برای تنهایی بشر مفری نیست .یک مهربانی خالص . مثل آنهایی که در وبلاک می خوانی آنها را.دورا دور.همین دوری است که به تداوم دوستی امکان می دهد.اگر تکیه گاه هم نیستند خنجر هم بر قلب هم فرود نمی آورند. من تنهایی را دوست می دارم که یک گفت و گو درونی با همه آنها که می خوانم را ممکن کند. بودن با دیگری در تنهایی.آفریدن دیگران آنگونه که می توانند باشند نه آنگونه که هستند. یک خود خواهی بی خطر.سردرد آزارم می دهم . با چشمانی خسته می نویسم. چرا . چون دارم منفجر می شوم. نوشتن تسکینم می دهم. برای خودم می نویسم. برای شما که برای خود می خوانید. وبلاگ ضیافت تنهایان است. همین تنهایی است که به آن در عین کوچک بودن عظمت می دهد.ما هم آخرین تانگوی خود را داریم.د ر آغوش واژه هایی که دست به هفت تیر ندارند. هر گاه بخواهیم می آیند و هر گاه هم نخواهیم شان تنهانگاهمان می کنندبا اشک تا بریزند از چشمهایمان