عزیزم بگیر من سر گیجه دارم .هذیان می پرانم ٬نمی دانم دارم چی می گم .چرا ولم نمی کنی بروی پی کارت .هر کجا می روم می پیچی جلورویم٬می گی این کار را بکن و آن کار را نکن. لامعصب یکبار هم شده بگو توی این خراب شده چه بکنم.سرپیری عشق را ول کن رسوایت می کند.سرجوانی هم همین را گفتی.سر میان سالی را همین گفتی.عشقو ول کردم.

ول کردم رهایم نکردی . هی دور وبرگوشم وزوز کردی سرتو بیانداز پائین مثل آدم زندگییت را بکن .چکارداری همه چیز داره گند می زنه ٬کی می خوره٬کی می بره....تو که خود تو اسیر آدم بودن کردی. با وجد ان زندگی کرد چه گلی کاشتی ....هی ...هی.... همه می برند ... همه می خورند...کمی مجیز بگو... سیاه ر ا سفید نشان بد ه و سفید را سیاه ... معجزه اش را ببین... چه می شه... هیچ نمی کنی جز غرغر کردن...جزتلخ نوشتن...جلو آئینه برو...پیر شدی مرد....هنوز الفبای زندگی کردن را بلدی نیستی... همش حرف .... کی زندگی ... کی شادی.

سرم را دزیدم تا نبینم...اسیر انزوا شدم... باز پیدایت شد. غر زدی چقدر تنهایی . چقدر  رنج . بلند شو بیرون ... احمق یادت رفته زمانی که از خیابان عقم گرفت...زر زدی چشم نداشته باش... نشنو....برو یک گوشه خودتو زندانی کن. چه بکنم. هی می گی بکن و نکن. پیر شدم رهایم کن ...برو سراغ یکی دیگه ... از وقتی خودم را شناختم دم گوشم پرپر می زدی چه بکنم و چه نکنم ...برو می خواهم سرم بگذارم بمیرم... هی هی... انسان برای زندگی کردن است و نه برای مردن... پس برو می خواهم زندگی کنم... شورش کنم ... سر به بیابان بگذارم. می خندی . حالم را بد می کنی... عاقل باشم .. مثل آدم زندگی کنم..بی خیال... در پی یک لقمه نان ... بی خیال توی سینه قبرستانه... برو می خواهم بخوابم... کابوس نپری توی خوابم... یک خواب خالی می خواهم ... می خواهم هیچ چیز نفهمم... می گذری ... ترا بخدا همین یکبار... لعنت به تو....