گپ و گفتي با دوستان عزيزم فرهنگي٬جميل اهري و اكبر زاده در باره تحولات سياسي و صورت بندي قدرت در جامعه داشتم.در لابلاي حرفهاي متنوع آنها از من خواستند تكليف خودم را نسبت به جريانهاي سياسي روشن كنم.اين نوشته بنوعي ادامه آن بحث است كه ترجيح دادم كه به احترام دوستانم و جدی گرفتن پرسش شان در وبلاك آنراپي بگيرم. پرسش اصلي براي من براي پاسخدهي آن است كه وظیفه روشنفکرچیست؟٬اما جواب :فاصله گیری انتقادی از جهان ٬رویدادها و هر آنچه با آن کنش و واکنش دارد. روشنفکر آدمی مدام باید حتي از خود هم جدایی بگیرد و نسبت به آنچه انجام می دهد راه به خود آگاهی بکشد و همين خود آگاهي است كه او را تغيير مي دهد.روشنفکر نمی تواند تکلیف خود را نسبت به هیچ چیز قعطی کند٬چرا درک امروز من نمی تواند تضمین کند در آينده هم تداوم یابد. هزاران رویداد تصادفی و کنش و واکنش های اراده شده جهان را می سازند و ویران می کنند و در همين فرايند است كه شناخت تازه را مي طلبد.   ٬

چون نظم ابدی وجود ندارد پس درک همیشگی نمي تواند وجود داشته باشد.کار روشنفکر تحلیل شرایط به صورت مدوام است.او مدام نشان می دهد همه چیز تغییرمي كند و آدمی هم همراه آن تغییر می کند. رمبو می گوید باید مطلقامدرن بود. مدرن بودن زیستی کابوس واردرتردیدهای همیشگی است.این تردیدها اما جهان را لرزان می کند٬بنایی را نمی گذارد که در آن بتوان خانه ای ساخت و ماوا گرفت.در همین نقطه است که  روشنفکر مرز بندی با سیاستمدار ٬مدیر و حتی چهره های آکادمیک مي كند. روشنفکر جهان را در عدم قعطیت اش نشان می دهد. برای او حرف مرد یکی نیست ٬چرا که در جهان  تغییر یافته نمی توان مثل دیروز حرف بزند و اگر بخواهيم با فرهنگ عامه بزنيم حرف نامرد هميشه يكي مي ماند.

برای روشنفکر هیچ اسطوره ای وجود ندارد.روزی بر نهاد پیشنهادی شریعتی را باور  می کند و بعد با تکیه بر شواهد تجربی و گذر زمان این برنهاد را انکار می کند. این به معنای جفا به اندیشمند نیست.بلکه پیش بردن تاریخ به سمتی است که در دوران شریعتی در افق انديشه قرار نداشت. خود او اگر زنده می ماند حتما تغییر می کرد. کسی که می اندیشد نمی تواند تغییر نکند مگر آنکه اندیشیدن را به مرخصی بفرستد. روزی شما فیلم قیصر ٬گاو ٬رگبارو... را دوست می داشتید ولی امروزریشه بسیاری از نابسامانی های امروز درنگاه مركزي و پوشيده  آنها می یابید.این به معنای انکار ارزش این فیلمها و فیلمسازان شان نیست.بدون آنها ما نمی توانستیم از یک دوره تاریخی به دوره دیگرتاریخی گذر کند.بقول نيچه هر انديشمند پلي است به سمت فردا نه بيشتر و نه كمتر.

تغییر فرصت طلبانه با تغییر روشنفکرانه با یک پیش فرض از هم تفكیک می شود. فرصت طلب تغییر می کند تا با آداب قدرت همسازشود تا همیشه بخشی از آن را داشته باشد. اما روشنفکر همیشه با قدرت گلاویز می شود تا ماهیت و کارکرد قدرت را بشناسد و بشناساند ولی هیچگاه با هیچ قدرتی همساز نمی شود٬سهمی از آن را نمی خواهد و همین ناخواستن به او فرصت می دهد هیچ چیز را مطلق نکند.خود را با هیچ جریانی به طور مطلق همساز و دشمن نمی یابد . این به معنای بی طرفی نیست. چون بی طرفی  ممکن نیست. او سعی می کند با درک خود جهان را خاکستری ببیند.نه سیاه و نه سفید.او البته از گفت و گو و تعامل با قدرت نمي پرهيزد چون راه شناخت از اين تعامل مي گذرد.

روشنفکر آدمی چون هیچ چیز را مطلق نمي كند هميشه به تحليل هاي خود هم بعنوان يك فرضيه قابل ابطال نگاه مي كند. اين بي طرفي در جامعه اي بشدت خط كشي شده عوارض خود را دارد.موضع مستقل از سوي هيچ كس پذيرفته شده نيست.از حاكميت هيچ جرياني سود نمي برد ولي از همه سو طرد مي شود. حتي از سوي روشنفكراني كه نمي توانند از منطق جهان كاملا مهندسي شده و مستبدانه  فاصله بگيرند. آنها هر جا هستند بهاي اين استقلال را مي پذيرند.حتي اگركارمند باشند كمترين حقوق و دستمزد را مي گيرند. اگر روزنامه نگار باشند از سوي همه نهاد هاي رسمي و باند هاي مافيايي طرد مي شوند.اگر هنرمند و شاعر باشند با عزلت و تنهايي همساز مي شوند.

جهان در وراي مفاهيم٬خط كشي ها و بده و بستانها راه خود را مي رود.تعريفي كه قدرت و ضد قدرت منتظر بر آنند بر واقعيت مي خواهند تحميل كنند با حضور روشنفكر مستقل در معرض ترديد قرار مي گيرد و همين ترديد است كه امكان استعلا به شرايط بهتر را فراهم مي سازد. روشنگري بر اين منطق استوار است چون همه چيز در جامعه بشري بر ساخته آدميان است مي تواند توسط خود آنها همين تغيير كند.قدرت از مخالف خود نمي هراسد . چون در نهايت اين مخالف مي خواهد جانشين او شود. قدرتمندان تغيير مي كنند ولي منطق سلطه باقي مي ماند . درست با همين منطق سلطه است كه روشنفكر مي ستيزد. چون هر قدرتي را شر لازم مي داند و با اين ستيز مي خواهد نشان دهد خير طرف قدرت نيست بلكه در نقدي است كه مدام شر را لاغر و فضا را براي تفاوت فراهم مي كنم.

*تذکر این نکته ناگزیر است روشنفکرب سیاسی و حزبی کار کرد دیگری دارد و با حضور در ساخت قدرت خواهان اصلاح آن است. این دو نوع روشنفکری ارجعیتی بر هم ندارند . ولی وجود یکی نفی آن دیگری نیست.باید یکی از آن را برگزید و پیامدش ر ا بر عهده گرفت.