تلخ ننویس....چشم....چشم می گردانم دوروبرم ....شاید سوژه ای شادی بیابم...یک خبر خوب...یک اتفاق جالب...نه نمی یابم.... شاید حس من مشکل دارد.... شاید من نمی بینم زیبایی ها را...شاید انزوا مرا بدبین کرده است...ولی وقتی کنار دوست جوانی می نشینی ...وقتی می دانی پر استعداد است....می گوید نوشتن بی فایده است...زندگی خرج دارد...کسی برای نوشتن تره خورد نمی کند...وقتی چند دوست را دعوت می کنی به خانه....دوستانی که از جان بیشتر دوست داری...می گویند باید رفت....وقتی کسی می گوید بمانی دست آخر می شویم تو...تازه اگر بشویم...نمی گوید....ولی من می شنوم یعنی هیچ... چطور تلخ ننوبسم ...وقتی پیشکسوتان را می بینم....می گویند داریم می رویم...می پرسم کجا...می گویند:به  یک متر جا دربهشت زهرا...خاطرات از دست رفته...همه جا ناامیدی ...طرح های ناتمام ...تاریخ بی تاریخ...می گویم بنویسید خاطراتان را...می گویند چه فایده از نوشتن.... نه نمی خواهم تلخ بنویسم... به آنها که احترام می گذارم قول داده ام تلخ ننویسم...واقعیت اما سفارش شاد نوشتن نمی دهد...شادی اما هست....بودن دوستن ...دوستانی که صرف بودنشان سخاوت است...فرهنگ معیوبی که هر ارتباطی را در پیچ و خمش....در هراس هایش ...در بی اعتمادی بی دلیل و با دلیل....در... غیر ممکن می کند...گاهی فکر می کنی اگر کسی را نبینی...اگر صدایی را نشنوی...اگر کار مشترک را نپذیری .... دوستان دوست می مانند... دوستانی که تنها بهانه بودند... کسی به من کمک کند...با دادن یک سوژه شاد... یک هدیه.... یا نباید ننوشت... و یا تلخی ترا می نویسد... کدام یک ننوشتن و یا تلخ نوشتن... دوست داشتن ... تنها همین مانده است. ...دوست داشتن به اضافه تنهایی...من بسته این سرزمین ام...بسته کوچه هایش ...آدمهایش ...امروزش ...فردایش ...تلخ نباید نوشت...می توان ننوشت...اما بدون نوشتن منفجر می شوم...می میرم...همین  

دارم این جمله ها را می نویسم سید امیر حسین میر حسینی وارد می شود....شاعری با چشمانی سبز...و حس همیشه لطیف ...شاد می شوم . اما وقتی او هم می خواند. می بینم چقدر هم حسیم... بخوانید:از این دل بی قرار هم خسته شدم/از دلبری نگار هم خسته شدم /تکرار غریبست شروع هر سال/چه زود از این بهار هم خسته شدم/...گفتن کمی سفر کمی گم گشتن /از رفتن و از فرار هم خسته شده ام ... +