سال مرگ " احمد بورقانی " آمد و رفت. رویدادی ناگریز. داریم از او دور ودورتر می شویم. "مهدی فاتحی " دوست خوبم از صاحب این قلم خواست قلم را لختی برای او بگریانم . از او که به صورت واقعی مرگ را تجربه کرد تا از روزنامه نگاری وداع کند آنهم توسط من که دوری از روزنامه نگاری را به ناچار بر شانه هایم حمل می کنم همچون صلیبی . این نوشته را برای روزنامه شرق می خواست . ناگهان این نوشته در ستون " سرمقاله " روزگار به چاپ آمد . شرق دچار انشقاق شد و این ناهمسازی به تولد روزنامه دیگر منجر شد. چون از ماجرا بی اطلاع ام در اینباره  قضاوتی نمی کنم ولی همچون هر جدایی  مرا می رنجاند . نوشته ذیل همان است که در روزگار به چاپ آمد:

نوشتن در مورد احمد بورقاني آسان نيست ، شايد تصور كنيد داريم از او فاصله مي گيريم  و هرچه مي گذرد او در ذهن ما كمرنگ مي شود و اگر در باره اش سخني است هزار بار گفته ايم و تگرار يك گفته  آنرا تبد يل به كليشه مي كند و كليشه ها بجاي آنكه آشكار سازند پنهان مي كنند و به اين دليل هرچه بنويسيم اين چهره آشنا را در غبار بيشتري مي پوشانيم و به مرور تا آنجايي پيش مي بريم كه ديگر كسي نداند در باره چه كسي داريم سخن مي گوييم .دالي تهي كه مدام با كليشه ها پر و خالي مي شود.اين نگاه ما را وا مي دارد به احترام اين مرد سكوت بكنيم تا جايگاهي كه دارد همچنان محترم بماند . اما از منظر نگاه صاحب اين قلم موضوع كاملا بر عكس است.هر چه از زمان مرگش فاصله مي گيريم او به ما نزديك تر مي شود ، مثل يك معيار روزگارمان را معنا مي كند .مرگ او يك اتفاق است كه همه اتفاق هاي ديگررا در پرتو آگاهي قرار مي دهد.

البته اين ما بر مي گردد به جماعت روزنامه نگار و شايد هم روزنامه خوان .هر روزنامه نگار كه به خاطر غم نان حرفه اي را برگزيده است كه به حرفه اصلي اش ربطي يعني روزنامه نويسي ندارد به فوريت غياب " بورقاني " را حس مي كند.در اين غياب است كه از روزگاري پر مي شويم كه معاونت مطبوعاتی وزارت فرهنگ و ارشاد  بود و دغدغه اش اين بود كه  هركسي متعلق به اين حرفه است بتواند نقش اش را همانگونه كه مي خواهد بازي كند.خودش باشد.تجربه زنده اش در فضاي رسانه  اين حقيقت را در ذهنش حك كرده بود هزار اشتباه روزنامه نگارنمي تواند دليلي باشد بر سكوت يك روزنامه نگارو چه برسد به آنكه سكوت روزنامه نگار بخاطر وفاداري به منطق حرفه اش باشد.مدتهاست ديگر روزنامه نگاري نمي كنم ولي همه روزنامه نگار صدايم مي كند.در شكاف امر واقعي و نمادين دوران احمد سر بيرون مي آورد و به حس ما شدت و حدت مي بخشد . حسي پر اندوه كه  آشفته و  پريشان مان  مي سازد

وقتي بر آنيم تا در باره دوران بورقاني سخن بگوئيم بايد زمانه خود را آئينه سازيم و اين دوران متفاوت را از هم منها سازيم تا به گزاره هايي دست بيابيم كه يك چهره در تعامل با نقش تاريخي اش مكشوف مي سازد . اما از نظر فني و شرايطي كه در درون آن قرار داريم نمي  گذارد اين اتفاق بيفتد . همين مسئله نوشتن را دشوار مي كند. اين دشواري است كه  گفتن از يك همراه را هم ضروري و هم غير ممكن مي سازد. روزي بعد از يك اتفاق ناگوار در دفترش از من پرسيد چرا در شرايطي اين چنين دشوار مي خندي . پاسخ دادم اين دشواري  بخشي از حرفه ماست.بدون پذيرش آن چيزي در سرگذشت ما ناتمام مي ماند . با لبخندي حرف مرا تائيد كرد . ولي امروز ممكن نيست اين ديالوگ اتفاق بيفتد. بي ترديد لبخندي هم  در لبان ما ديده نخواهد شد.

هر چه بيشتر به من نزديك مي شود خودرا دور و دورتر از حرفه ام باز مي يابم. گويي  كسي غير از من روزگاري روزنامه نگار بوده است. اگر مرگ واقعي يك بار اتفاق مي افتد . مرگ نمادين بارها و بارها .هر باركه از كنار دكه هايي رد مي شوم كه روزنامه مي فروشند اين مرگ نمادين را دوباره تجربه مي كنم. همانطور حضور زنده ،موثرو البته نمادين احمد بورقاني  تمام ذهن مرا پر مي كند.حرفه روزنامه نگاري با اين نام  گره خوره است. ميزان اين گره خورده گي بيشتر درذهن ماست  و به ميزاني كه  آنرا بتوانيم آنرا بيرون كنيم و يا نتوانيم روزنامه ها سرنوشتي را باز خواهند يافت كه  در غياب  تاثر گذاري كسي رخ مي دهد كه هم شبيه خودش بود و هم حرفه اش.