ما بی هم بدنیا آمدیم ٬ما در کنار هم تئاتررا دوست داشتیم . یکی نقد می نوشت ٬ دیگری کارگردانی می کرد . برخی بازیگر شدن ُ بعضی لباس استادی به تن کردند . ما با هم غصه خوردیم ٬بی هم حذف مان کردند . بی هم انزوا گرفتیم ٬  بی هم غصه خوریم . بی هم به پای دق کردن رفتیم ٬ما داریم بی هم پیر می شویم . ما داریم یکی یکی می میریم و جنازه ها کمی دو باره ما را یکی می کند . حسین نصر آبادی کار بلد تئاتر بود . در غیاب هم سرطان گرفت و مرد. رفتیم در خانه هنرمان تشیع اش کنیم . بی او گریستیم . بی او از او گفتیم و شنیدیم و بعد راه افتادیم دوباره در گوشه انزوا منتظر جنازه ای شویم تا هم را ببینیم و در آغوش هم فرو رویم و دریغ بخوریم بر روزگاری که سختی هایش ٬ رنج هایش و همه سدهایش  نوید روزهای بهتری را می داد. این روز همان روزهای وعده داده شده بود.

نصرآبادی هر جور می اندیشید ٬ هر جور کار می کرد باز یکی از ما بود . معنای لبخند و رفاقت را می فهمید . همین یکی و دو سال پیش  بود دیدیمش  ٬رنجیده خاطر بود . مثل من و دیگران . چه گفت آنروز ٬مگر فرقی می کند . او همسر بود ،ُ دو پسر داشت یعنی هنوز هم دارد . نگران آینده شان بود ٬این را یکی از سخنرانان گفت . چرا نگران بود چون آینده خودش را دیده بود . فکر می کردم بسیاری را در تشیع جنازه اش ببینم اما ندیدم . نمی دانم چرا . بسیاری با او رفیق بودند . نارفاقتی کردند . نمی دانم ٬ بی اطلاع بودند باز نمی دانم . اما می دانم نبودند . ما را هم گم کرده ایم و چشم می  گردانیم تا هم را ببینیم اما نمی بینیم .

حسین نصرآبادی را دوست داشتم٬در حاشیه تئاتر هم را می دیدیم و این یک عمر طول کشید . او فرصت داد بسیاری را ببینم ٬ اما همه پیر شده بودند . موهای سفید و تلخی در نگاهشان تاب ناپذیر بود . نسل ما آنی  نشد که می توانست بشود . دنیا شبیه رویاهایمان نشد . اما هر چه بود بدنیا آمدیم ،خاطره آفریدم و یکی یکی می میریم . یکی زودتر بقیه دیرتر . تا هستیم باید خود بگویم چرا باختیم . چرا آنی نشدیم که باید می شدیم. حسین نصر آبادی خود شاگردی کرد و شآگردانش ازاو سخن گفتند . هر چند خود استادند . این خوب بود . این یعنی تداوم . این یعنی باقی ماندن . نمی خواهم قلم را بگریانم . تنها می نویسم خدایش بیامرزد