زیان کلاغها را می فهم

در ویرانی سکوت شب

بازیگوشی خیال آرامم می کند

و همه ذهن از تو پر می شود

و تلالوی آفتاب می دود

بر بستر خستگی ها ی همیشگی ام

***

صبح در آغوش ات خواهم لغزید

تنم سرد ی تن ات را می بلعد

و ابدیت در ملالی بی پایان آغازمی شود