توپ فوتبالی در ورزشگاهی در افریقای جنوبی، به حرکت در می آید. جادوگری که لشکری از غم و شادی بر می انگیزد٬ انفجار شادمانی و بغض هایی که منفجر می شود. عملیات اعجاب انگیز فوق ستاره ها برای گذر توپ از میان بازیکنان رقیب، شوت و بعد گل همه آن چیزی است که در زمین بازی اتفاق می افتد. در پرتو آن بحرانهای مالی فراموش می شود، جنگ های سیاسی به طور موقت خاتمه می گیرد. اما در میان طرفداران تیمها کرکری حرف اول و آخر را می زند. اعضای یک خانواده به جنگ هم می روند. پیروزی چشمه عاطفه را می خشکاند و باخت به خشم میدان می دهد. این از خود بیگانگی از کجا می آید؟ این معجزه ای که هیچگاه کهنه نمی شود، از چه انگیزه و شوری نیرو می گیرد که این چنین همیشه تازه می ماند؟
انسانها در جامعه سرمایه داری تبدیل به ذره های جدا افتاده می شوند که تنها از طریق مبادله " کالا - پول - کالا - پول ..." جای خود را در نظام اجتماعی می یابند. آنها حتی درونی ترین هویت فردی شان رادر منطق بازار بدست می آورند و یا از دست می دهند. اما فوتبال با فربه کردن منطق سرمایه داری، یعنی خرید و فروش بازیکنان و گرفتن اسپانسرها و رونق بخشیدن به روابط کالایی ذره های جدا افتاده را حول یک تیم - ملی یا باشگاهی فرقی نمی کند - ما می کند و به نیازی پاسخ می دهد که در جای دیگر بی مفر مانده است. معجزه این ورزش جادوگر آنست که هیچ باخت و یا پیروزیی ابدی نیست و به هرحال هرکس سهمی در کامیابی دارد. مسابقات ِ پی در پی، عطش همه را تسکین می دهد.
آیا دانستن منطق این فرایند از خودبیگانه ساز، می تواند ما را از شر آن خلاص کند؟ نه! ما با همه دانستن هایمان اسیر آن می مانیم. با بازیکنان مضطرب می شویم، ضربان قلبمان تند و تند تر می تپد و گاهی اضطراب آنچنان پر دامنه می شود که تماشای فوتبال را غیر ممکن می یابیم. جام جهانی هم تمام می شود. تنها یک ملت جشن قهرمانی خواهد گرفت و مستی پیروزی را تجربه خواهد کرد و بقیه شکست خوردگان با اندوه شان سرخواهند کرد تا جامی دیگر. اما بعد از بازی ها انسانها باز خود را در تنهایی زندگی روزمره بازخواهند گفت. جهانی بی هیجان، غرق در روابط سوداگرانه و رویاهای کوچک و کابوس های بزرگ. تا از این جهان وهم زده خوفناک رها نشده ایم باز خود را به فوتبال و جادویش می سپاریم تا فرصت بیابیم در درنگی فراموش کنیم آنچه فراموش نشدنی است.