شادخواری غمناک و جنون آمیز
چخوف می گوید حس زیبایی در انسان حد و مرزی نمی شناسد. آیا او فراموش کرد بگوید که زشتی هم فاقد حدی است که در پشت آن متوقف شود؟ بسیاری همچون هیلتر و... کوشیدند مرزهای شرارت را گسترش دهند. میل به مطلق در ذات آدمیست. انسان ها فانی اند ولی میل به ابدیت در آنها بیداد می کنند. تمنای ثروت و قدرت در پاسخ به این میل است که وجود آدمی را تسخیر می کند. هنر و ادبیات اما به گونه ای دیگر آنرا مجسم می کند. این دوگونه پاسخ دادن به میرایی و مطلق طلبی سرنوشت بشر را دگرکرده است. اما آنچیز که این دو واکنش را همپیوند می کند، بهره گیری هنر از شرارت بشریست. اگر شررات رخ نمی داد، هیچگاه حافظ، گوته، شکسپیر و بسیاری دیگر نمی توانستند آنی باشند که اکنون شده اند و چون شرارت مرزهای گسترش یابنده دارد آفریده های آنها همیشه مخاطب دارد.
انسان همیشه در امر مشروط می زید و به این دلیل همیشه ذهن او پر از اما و اگر است. اما و اگرهایی که میوه ای جز تردید نمی دهند. تردیدهایی که حالت تراژیک را پایدارترین خصلت بشری کرده و جهان را بار سنگینی می کند که تحمل اش آسان نیست و همین سختی است که راه گریز را به روی بشر می گشاید و ما به این دلیل با یک از خود بیگانگی مضاعف در جوامع روبروئیم. از خود بیگانگی که راه به شناخت نمی دهد و از دایره فهم می گریزد. در این فرایند زندگی شناخت ناپذیر می شود و ما در غرقاب هایی غرق می شویم که ما را محاصره کرده اند ولی میل ما را ارضا نشده باقی می گذارند. در این نقطه است که به گریز دوم نیازمندیم، گریزی به اعماق شادی کاذب بیشتر. شادخواری غمناک و جنون آمیز. شادی بی مضمون و گریزنده.
"من " هیچگاه به خود راه نمی برد. چرا که هر منی بازتاب مایی است که من ها را می سازد. در رابطه دیالکتیک من و ما چیزی ناپیداست. آن چیزی که هیچگاه به دست نمی آید. حد فاصله من و ما کجاست؟ آیا ما امر اعتباریست و یا من تنها یک توهم است؟ آیا می توان از هر دو گذشت و خود را در ناشناخته مطلق رها کرد؟ خلایی سیاه که حتی نور را پس نمی دهد؟ تنها در هنر است که این من در آفرینندگی اش و یا در مخاطب بودن خود را باز می شناسد و از سرجمع این من ها یک مای حقیقی شکل می گیرد. انسان تنها در هنر است که می تواند از امر نامشروط به دست نیامدنی بگریزد و آنرا بدست آورد. این ناسازه چطور ممکن است؟
داستانی که نوشته می شود، شعری که سروده می گردد، تغییر ناپذیر می شود و چون امر نامشروط خود را به رخ می کشد، ولی این نامشروط در هر مخاطب به مشروط شدگی می رسد. تفسیر مخاطب حاصل این مشروط شدگی است. باید به زیبایی آنهم از نوع هنریش پناه برد تا بتوان از زنجیرهای خواست مطلق رها شد. اما چرا با وجود هنر، هنوز این رهایش بدست نیامده است؟ چرا که با هنر نمی زئیم بلکه با آن معاشقه می کنیم و تنها جانهای دلیر می توانند در هنر حالت تراژیک را تجربه کنند و به استعلای رها کننده برسند و این به ندرت رخ می دهد و همین ندرت است که این دستیابی را این چنین ارزشمند می کند.