ایستاده ام بر لب گور

بر آن ظلمت بی نشان

برای تو مرثیه می خوانم

برای تو که پرنده بودی شاید

برای تو

که در جنگل چون درختی ایستاده بر خورشید

سایه می شدی بر مردگان این دشت

که نه پرواز می دانستند

و نه جسارت ماندن در ظلمانی تر ین لحظه این شب دیرپا+