قرار نیست انشا بنویسیم و ادعا کنیم، می فهمیم آنچه در عمل فهمیده نمی شود. سالهاست عادت کرده ایم وقتی با سوال علم بهتر است و یا ثروت روبرو می شویم، زبان به دروغ باز کنیم و از مزایای دانش سخن بگوییم و در همان حال دانشمندان را در انزوا و ثروتمندان رادر برج عاج بنشانیم. در این میان مدام از دستان توانای کارگران و از معلمهایی که شمع محفل علم و دانش اند، سخن بگوییم و بعد در عمل نه اجازه دهیم آنها در فقر و فلاکت بسر ببرند، بلکه با ترفند خصوصی سازی بکوشیم حداقل ها را هم از کف دستهای پینه بسته و گچ خورده اشان برباییم. اصلا همین به فلاکت کشاندن آنهاست که ما را وا می دارد زبان به ستایش بازکنیم و از نقش جاودان کارگران و معلمان در زندگی جمعی، داستانها روایت کنیم. روایت هایی ریاکارانه و دروغ که آب به آسیاب وضعیت پلشت می اریزد.

ما می توانیم از آنها همانگونه که هستند سخن بگوییم چرا که درست مثل آنها زندگی می کنیم. روزنامه نگاران بی روزنامه و همیشه در دغدغه برای حفظ حداقل هایی که باید برای حفظ شان جنگید. جنگی نابرابر و به شدت ستمکارانه. کارگران درست مثل معلمان چیزی نمی خواهند جز آن که حق دفاع از زندگی شان از آنها دریغ نشود. در حالی که فرادستان هر آنچه می خواهند با ثروت ملی می کنند، چرا حق آه کشیدن نیز از بی چیزان دریغ می شود؟ آنهم بی چیزانی که از طلوع آفتاب تا غروب آن یکسره رنج می کشند و کار می کنند. آیا کسی که حقوق بر باد رفته اش را می طلبد، باید مجازات شود و یا آنکه این حقوق را دریغ می کند؟

روز معلم٬ روز کارگر و روز روزنامه نگار روزهایی تیره و تلخند که همه سختی ها را تاب ناپذیر می سازند. آنها بر آنند در این روز رنج هایشان را درگوشه و کناری به نمایش بگذارند ولی این امکان نمایش هم از آنها دریغ می شود. روزهای دشوار ی است. به اسم عدالت٬ عدالت را قربانی می کنند٬ به نام مردم٬ مردم را منزوی می کنند٬ به ندای آزادی هر نقدی را دشمن می دارند. چه باید کرد؟ قبل از هر چیز باید انشاء پر سوز و گداز را رها کرد و با زبان روشن از واقعیت خشن سخن گفت. واقعیتی که در آن حق زیستن و چگونه زیستن از همگان دریغ می شود. کارگران٬ معلمان٬ روزنامه نگاران٬ پرستاران و همه فرو دستان چیزی نمی خواهند جز حق زندگی و چون زنده ها زندگی کردن.