میل نابود شدن زندگی را نجات می دهد!
خود را رها می کنم در شهر٬ از میرداماد می سرم ولی عصر. راه می روم٬ با خود لج می کنم. می روم. آنقدر می روم تا خسته شوم. بیفتم. له شوم. گور بابای کمر درد. لعنت به آینده اگر فردا، امروز مرا محافظه کار کند. کارشناس. حذف. رفقای تازه. هنر. شکست ما شما را می هراساند. باور نمی کنی؟ بگو چی دارم از دست بدهم؟ هیچ چیز! این به من قدرت می دهد. مارکس می گوید کارگران جز زنجیرهایشان، چیزی برای از دست دادن ندارند. من و شاید تو حتی زنجیر هم نداریم. در خلا . در فضای کرخت. در سریدن در میان کوچه. پول. ماشین آخرین مدل. خانه های اشرافی و رهایی من در نداشتن و نخواستن. من تسلیم پیریم. تسلیم بی پولی. بی دندانی و دندان متحرک. می روم. آنقدر می روم که از پا بیفتم. بیفتم کنار خیابان و هیچ دستی برای یاری دراز نشود. چه کیفی دارد از پا افتادن و هیچ نداشتن. مردی در اتوبوس آواز می خواند. مردم را می خندانند. آنقدر عاقلانه حرف می زند که همه می پندارند دیوانه است، ولی نیست. او خود را ماهواره اتوبوس پولی می داند! دقیق حرف می زند. از حرمت زن می گوید. جوک تعریف می کند با حرمت. مردم تسلیم اش می شوند. نمی خواهند پیاده شوند و من می روم. آنقدر می روم تا دق کنم از خستگی. چه کیفی دارد هیچ بودن. میل نابود شدن زندگی را نجات می دهد. به نفع زندگی خود را از پا می اندازم. به خانه می رسم. خسته. غرق در هیچ و بعد می نویسم تا معنایی بیابیم در این همه بی معنایی. نگاه کن من سیگار نمی کشم. به صورت ابلهانه ای خوبم ولی تو مرا بد ببین تا نگویند جسد شد بدون آنکه زندگی را بفمهد. من له می شوم پس هستم!