زن می خندید، می دانست روزهایی که خواهند آمد پر از بیم خواهند بود، وقتی مرد با سیلی بر صورت دخترک نواخت و موج خون بر صورتش نشست. زن نگریست. چرا؟ خود نمی دانست! می دانست تنها دلیل زنده بودنش هم اوست. پس چرا نگریست؟ چرا از خشم منفجر نشد و نعره نکشید؟ دختر خود را به آب رساند تا موج اشک و خون را پاک کند. مرد ناباورانه نگاه می کرد. چرا زن هیچ نمی گوید؟ چرا اعتراض نمی کند؟ او که همیشه کتک می خورد و تنها پناهگاهش اشک بود و فریاد. چرا این چنین خاموش نگاهش می کند؟ دختر دوید در آغوش مادر. زن خندید "راحت شدیم. هر دو راحت شدیم. این مرد، این مرد پدر نیست، جلاد خود و ما." زن به طرف تلفن رفت و با مخاطب سخن گفت. حرفی زد که سالها پدر منتظر شنیدنش بود. ساعتی گذشت. نه زن و نه مرد هیچ نگفتند. مرد می دانست آخرین پل را پشت سرش خراب کرده است. بارها شنیده بود "مرا بزن بخاطر دخترم تاب می آورم ولی اگر او را بزنی دست پدرم را باز می گذارم نابودت کند." با آن همه چکی که دستش است. همسایه ها در خانه بودند. بعد از فریادهای خشم آلود مرد سکوت آنها را ترسانده بود. همه دلشان می خواست زن اجازه دهد تا جواب آن همه دشنام و ضرب و شتم را بدهند. اما زن آرام شان می کرد. پدر آمد با برادرها. زن ساک مرد را از لباس هایش پر کرد. مرد گفت من پدر دخترت هستم. زن گفت بودی. دختر گفت نبودی، هیچج وقت نبودی. مرد رفت. به جنگ تنهایی رفت. به جنگ نگاههای سرد دیگران و زن با کودکش در خانه در چشم های هم خیره می شدند تا کسی اول بخندد و بازنده شود ولی هر دو اول می خندیدند و می بردند و بدون آنکه مرد را در ازحام تنهایی به یاد بیاورند و مرد به بازوی ستبرش خیره نگاه می کرد. بازویی که زور را معنا می کرد. از کدام رفیق شنیده بود زور تنهایی می آورد ولی این حرف را نشیند. هیچگاه نشنید!