مي شناسم تان

هم چيستي تان را

در دستهاي كهن شده زمان

هر دوشما را مي گويم

يكي در اين سوي ديوار

و ديگري در آن سو

ايستاده ايد در زمان بي شتاب

بدون لبخندي

و آن تلخي هميشه دوست داشتني

چه صبور و آرام

مي گذريد از اكنون ابدي

اما من نمي خواهمتان

هر دو را مي گويم

نه ترا

نه اين را

*

مرگ كنار پنجره

سيگارش را دود مي كند

و رو به ابرها مي گريد

نمي دانم

مي خندد و يا مي گريد

اما شهر پر از باران است

اما زندگي خيال ندارد

از اين در بگذرد و برود

*

همه چيزدر نگاهت متوقف مي ماند

وقتي در چشمهاي من

مني كه نه ترا مي خواهد و نه او را

غوغاي عشق ترانه مي خواند

براي پلكهايي كه در هم فرو نمي روند

و خيال

خيال وسوسه انگيز

تا بنا گوش ات زمزمه مي كند

*

چه روز خوبيست

وقتي نه مرگ

 و نه زندگي

با تو كاري ندارند

و تو مي ماني

با عشقي كه در دستهايت پرواز مي كند

و در سوداي يك بوسه آواز مي خواند