مرگ كنار پنجره سيگارش را دود مي كند...
مي شناسم تان
هم چيستي تان را
در دستهاي كهن شده زمان
هر دوشما را مي گويم
يكي در اين سوي ديوار
و ديگري در آن سو
ايستاده ايد در زمان بي شتاب
بدون لبخندي
و آن تلخي هميشه دوست داشتني
چه صبور و آرام
مي گذريد از اكنون ابدي
اما من نمي خواهمتان
هر دو را مي گويم
نه ترا
نه اين را
*
مرگ كنار پنجره
سيگارش را دود مي كند
و رو به ابرها مي گريد
نمي دانم
مي خندد و يا مي گريد
اما شهر پر از باران است
اما زندگي خيال ندارد
از اين در بگذرد و برود
*
همه چيزدر نگاهت متوقف مي ماند
وقتي در چشمهاي من
مني كه نه ترا مي خواهد و نه او را
غوغاي عشق ترانه مي خواند
براي پلكهايي كه در هم فرو نمي روند
و خيال
خيال وسوسه انگيز
تا بنا گوش ات زمزمه مي كند
*
چه روز خوبيست
وقتي نه مرگ
و نه زندگي
با تو كاري ندارند
و تو مي ماني
با عشقي كه در دستهايت پرواز مي كند
و در سوداي يك بوسه آواز مي خواند
+ نوشته شده در 2010/3/7 ساعت 20:19 توسط محمد آقازاده
|