مامان بزن اون کانال سریال بهتری داره
دختر نه و شاید هم ده سال بیشتر نداشت ٬رنگ پریده دراز می کشید و مدام تلویزون می دید٬دیگه هیچکس سراغ درس و مشق را ازش نمی گرفت ٬خودش هم بی خیال همه چیز شده بود حتی مردن٬ مادر تلویزیون را نفروشید لازمتان می شود ٬چشم دخترم ٬ خونه خاله تلویزیونی است اندازه سینما یه شب می بری مرا در اونجا سریال ببینم . چشم دخترم ٬مادر با تلخی گفت خانه را فروخته ایم . می ریم مدتی پیش خاله زندگی کنیم . دختر بغض اش را فرو خورد . مادر کی باید بریم بیمارستان . مادر هیچ نگفت . می دانست فردا که بروند دیگر او برنمی گردد تا تلویزون بزرگ خاله را ببیند٬ به کی می گفت بجز خودش :نباید تلویزون را بفروشم . پول خونه بسه ٬ چند ماه بعد وقتی زن یک تلویزیون کهنه و از کار افتاده را هر روز می گذاشت روی سنگ قبر و تماشایش می کرد . هیچکس نمی دانست چرا . ولی کسی هم از او نمی پرسید ولی اگر می پرسیدند شاید می شنیدند بجای دختر از دست رفته ام تماشایش می کنم . ولی شاید بین این پرسیدن صدای دخترک بلند می شد و با فریاد می گفت : مامان بزن اون کانال سریال بهتری داره٬مادر هیچ نمی گفت و به دیدن ادامه می داد . چرا که می دانست اگر کانال را عوض کند صدای شوهرش از قبر آنسوتر در می آمد که عاشق فوتبال بود.
*بخشی از رمان نوشته نشده که دارد در ذهنم شکل می گیرد٬خام و هنوز دست نیافتنی