در فضیلت نفرت از آن دیگری
"جنبش سبز" شورشی علیه استبداد است٬ شورشی که آزادی انسان را نشانه رفته است تا از آدمی موجودی خود بنیان بسازد که می خواهد سرنوشت اش را خود بدست بگیرد و قانومندی و رفاه را در شایسته سالاری و دوری از تباهی تحقق بخشد٬ ولی شور بختانه این جنبش مثل همه جنبشی هایی که در صد سال اخیر شکل گرفته اند هنوز نتوانسته است استبداد را در خاستگاه اصلی اش با سلاح نقد رادیکال نشانه برود و این پرسش جدی و هولناک را از خود بپرسد که سهم ما٬ یعنی همه آنهایی که برای فراچنگ آوردن آزادی به پا خاسته اند٬ در جان سختی و تداوم استبداد چیست٬ دیگر باید از تاریخ آموخته باشیم که در غیاب اندیشه رادیکالی که مسایل را تا اعماق آن واکاووی کند و ریشه استبداد را در همه ذهنها بطلبد نخواهیم توانست با سلاح نقد جانها را از تباهی هولناک برهانیم که معادل خود را مدام در فضای سیاسی می یابد و با هر تکانه اجتماعی بازیگران دیگری را فرا می خواند که همان بازینامه را به صحنه ببرند که زندگی ایرانی را قرنهاست به دروغ٬ فلاکت و بحران کشانده است.
تا به این حقیقت تلخ اذعان نیاوریم که همه ما به ویروس واگیر استبداد آلوده ایم و در روابط میان فردی به این ویروس فرصت می دهیم تا زندگی جمعی مان را به عفونت و کثافت بکشاند٬ نخواهیم توانست از آن رها شویم. این "ما" هیچ استثنایی را بر نمی تابد٬ چه آنهایی که در بیرون مرزها در فضای امن و خوشباشانه دستور العمل های رادیکال صادر می کنند تا با رنج دیگران روح واخورده شان را تسکین دهند٬و چه آنهایی که در داخل کشور هر اعتراضی و هر اختلاف سلیقه ای را به دشمنی تعبیر می کنند و دوست را آن کس می دانند که هیچ مخالفتی بر زبان نیاورد٬ به این ویروس آلوده اند. اگر به این حقیقت باور ندارید به تک تک خانواده ها و محیط های شغلی چه در داخل کشور و چه در بیرون آن نگاهی بیفکنید تا در یابید چه نگاه ابزار و حیوانی به یکدیگر داریم و تنها خود را قبول داریم و بس. اما مشکل اصلی در این اعتماد به نفس اغراق آمیز نیست٬ بلکه مسئله اصلی آنست که در پس این استبداد رای چه جانهای زبون و ترس خورده ای وجود دارند که می دانند هیچ نیستند و تنها بر آنند با رفتار مستبدانه با دیگران و تمامیت خواهی روح پریشان شان را آرام سازند.
استبداد و تداومش حاصل آن حلقه معیوبی است که انسانها را تربیت نمی کند تا امر کثیر و تنوع سلایق را تاب آورند. سازش متقابل را جدی بگیرند٬ به قول و قرارهایشان پایبندی نشان دهند و بدون دشمنی و ایجادهای بحرانهای جعلی و برنامه ریزی شده در حذف آن دیگری نکوشند. همه به خوبی می دانیم آنکه همه چیز را تنها برای خود بخواهد همه چیز را از دست می دهد و می پنداریم تنها حاکمیت سیاسی است که اینگونه عمل می کند در حالی که هر کدام از ما هر جایی هستیم همین روش و منش را به کار می گیریم. هرگز نمی اندیشیم دیگران هم روح و عاطفه دارند و باید با احترام با آنها روبرو شد و نمی توان بخاطر منافع حقیر و زود گذر به دیگران آسیب زد و خود زیان ندید. جنبش سبز اگر می خواهد به مقصد برسد باید در زندگی جمعی خود اصلاحگرانه با ویروس استبداد بجنگد٬ نوع مناسبات درون خود را منتقدانه نه ویرانگرانه بسازد و هر جا که فعال سیاسی سبز اندیش حضور دارد باید با گفت و گوی مدام حتی با کناره گیری از آزادی و احترام به آن دیگری دفاع کند. البته گاهی تنبیه کردن فاعل یک اقدام ناپسند٬ احترامی است که ما به امرخیر می گذاریم.
مشکل نقد رادیکال آنست که به ناچار همه می پندارند منتقد خود را بری از مشکل می داند و طبیبانه می خواهد دیگران را درمان کند٬ در حالی که صلابت جنبش سبز آن است که معضل را قبل از هر چیز در خود بجوید و به خود درمانی بپردازد و به یاد بیاورد یک مرض مزمن را تنها با صبوری٬ پشت سر گذاشتن تجربه های شکست خورده و نقد فعال می توان مداوا کرد. اما در کنار این خود درمانی باید با هر ابزار ممکن با آن روح پلشتی جنگید که نقاب بر چهره می گذارد و به اسم دوستی٬ آزادی و نو آوری همه شاکله ها و بنیانهای اخلاق را ویران می کند٬ این ستیز باید بی ترحم و آنچنان قاطع باشد که تاثیری شفا بخش در همه کردارها و روش ها بوجود آورد. تنها در این صورت است که استبداد از این مرز و بوم قدم به قدم پا پس می کشد. کسانی در این بازی می برند که با آرامش و خونسردی منتظر فضایی می مانند که سیلی فرود آمده بر صورت برافروخته خودخواه ها و ناجوانمردها آنچنان صدایی دهد که هیچکس نتواند آنرا نشنود. این جمله "آلن بدیو" کاملا گویا این حقیقت است: در بیشتر موارد " احترام به آن دیگری " زیان بار است٬ شر است٬ شر است به ویژه هنگامی که سوژه یا فاعل برای آن که عمل اش عادلانه و معقول باشد باید در برابر دیگران مقاومت کند و چه بسا از دیگران نفرت داشته باشد."