درخت تعادل و میانه روی تنها در آزادی میوه می دهد
صاحب این قلم تعادل و میانه روی و دوری از تند روی را فی نفسه یک ارزش برتر می داند و سالهاست این اعتقاد را درونی کرده است که رفتارها و کنش های جمعی باید با این مولفه مورد سنجش قرار گیرند و نسبت به آنها واکنش نشان داده شود. متاسفانه با رخداد دوم خرداد٬ افراطی گری در یک سو٬ تند روی در سوی دیگر را بر انگیخت و در نهایت اصلاحات دچار شکست شد و همه آنهایی که به فردای بهتر دل بسته بودند ناامید شدند و یا به کنج انزوا پناه بردند و یا با سلاح نقد٬ علیه رادیکالیسم کور شوریدند ولی متاسفانه در این نبرد بازنده شدند. بیست و دو خرداد شعله امیدی بر انگیخت و دل ها طروات دیگری یافت ولی منیت ها و زیاده خواهی ها این شعله را تبدیل به آتشی سوزان کرد که اگر عقل نتواند آبی بر آن بپاشد٬ همه شاکله های قوام دهنده جامعه را بر باد خواهد داد و ما وارد دورانی خواهیم شد که هیچ شناختی از آن نداریم و ممکن است بسرعت همه در مغاکی سقوطی کنیم که رهایی از آن غیر ممکن است.
متاسفانه اگر تا دیروز این تند روی را در میان فعالان سیاسی و نظام اطلاع رسانی مشاهده می کردیم٬ امروز برخی از نهادهای اداره کننده جامعه بر طبل رادیکالیسم می کوبند و به عمد چشمهایشان را به روی واقعیت می بندند و نمی خواهند خواسته های بخش میانه ای جامعه و تهیدست را به رسمیت بشناسند و بپذیرند معضلات اقتصادی و اجتماعی معادل خود را در فضای سیاسی یافته است و برای رام کردن این نارضایتی باید تدبیر به خرج داد و نه اینکه با سخنان آتشین و رفتارهای خشونت آمیز بر شعله های نارضایتی افزود. کاری که از روز انتخابات تا کنون هر روز فراگیرتر می شود و هر سخنی برای آشتی توسط این نهادها نه تنها به هیچ گرفته می شود بلکه مورد هجوم همه جانبه و ویرانگر قرار می گیرد. گویی هر کس از میانه روی سخن می گوید برای فرار از شکست٬ دستهایش را به نشانه تسلیم بالا برده است. در حالی که آدم متعدل٬ در عین قدرتمندی٬ عقل را فرا می خواند میانداری کند. قدرتی که از عقل ملهم نشود خود را ویران می کند و این را همه تاریخ ثابت کرده است.
صاحب این قلم از فردای انتخابات٬ آرامش را طلبید و بر این نکته انگشت گذاشت که نباید انتظار داشت یک طرف هرچه خواست بکند و طرف دیگر مثل موم بر اساس خواست حداکثری رقیب شکل بگیرد و هویت خود را در پای خواسته های بی مبنا قربانی کند و بعد به درون آتش انداخته شود. مسئله این بود اگر در نتیجه انتخابات نمی خواهید تردید شود٬ چرا آزادی رسانه را حد زدید و گروه زیادی از فعالان سیاسی را قبل از اینکه اعتراضی شود٬ روانه زندان کردید تا حرکات خود انگیخته جایگزین تدبیر و گفت و گو شود. زمانی که هاشمی رفسنجانی بعنوان نیروی متعادل در نماز جمعه بر آن شد آن نقطه ثقلی را بیابد تا با آزادی زندانیان و فراهم کردن فضای امن برای رسانه ها فضا را آرام کند و جلوی حاد شدن شرایط گرفته شود نیروهای رادیکال که خواهان حذف یک جناح و نادیدن کامل خواسته های بخشی زیادی از مردم جلوی او سد کشیدند و دیگر نتوانست خطبه ای بخواند٬ مشخص شد که فضا ناآرام خواهد ماند و دیالکیتک خشونت و طغیان هر وقت فرصت بیابد کار خود را خواهد کرد و هر دعوتی به آرامش را تبدیل به مضحکه می کند.
می توان واقعیت را انکار کرد. در وسط جراحی اقتصادی که بی تردید نفس مردم را خواهد گرفت با رجز خوانی و با تهدید فضا را متشنج کرد و از همه خواست صدایشان را خاموش کنند تا هرچه خواستند بکنند بدون آنکه به پیامد هایش بیاندیشند. میرحسین موسوی٬ خاتمی و کروبی را تهدید به زندان کنند و هیچ جا به اندازه سر سوزنی به نفع لااقل سیزده میلیون رای دهنده کوتاه نیایند. ولی وقتی شعله های عقل خاموشی می گیرد و شهر ناآرام می شود٬ سرگیجه ای کشنده به سمت ذهن صاحب این قلم هجوم می آورد و دنیا را تیره و تار می کند. شاید کسی باور نکند گاهی از اینکه بجای آنکه دست در دست هم آبادانی و توسعه کشور را نشانه برویم، مدام به مناسبت بعدی می اندیشیم و به بازی موج و ضد موج میدان می دهیم آرزوی مرگ جانم را فتح می کند. نه به این دلیل از آسیب فردی بیمناکم که مدتهاست به دلیل سرگیجه شدید و ناامیدی در دام آن افتاده ام و این دغدغه ای نیست که از آن بهراسم. ولی از اینکه نسل جوان بخاطر بی خردی ما٬ زیادخواهی ما و منیتی که بر افکارمان چنگ انداخته است به سمت رو دررویی در کف خیابانها می شتابند٬ از بیم تمام وجودم جهنم می شود.
این روزها هر جا می رسم از آرامش٬ تعادل و میانه روی سخن می گویم و همه را به خویشتن داری فرا می خوانم. ولی پاسخ می شنوم محافظه کارم. ولی در جامعه ای که رفتارهای قهرمانانه جایگزین ساختن و آباد کردن می شود شجاعت شجاع نبودن را گنجینه ای می دانم که سخت کمیاب شده است و در آینده خواهند گفت که این گنجینه را چه آسان و ارزان از دست دادیم و در این میان سهم صاحبان قدرت بسیار افزون تر از آنهایی است که برای یافتن گمشده شان دل به دریای مخاطره می زنند. دارد دیر می شود! کاری بکنید که بجای صدای پاهای خشمگین٬ با همدلی برای یافتن نقطه ثقلی که همه را به وحدت می رساند بکوشیم تا صدای دلنواز گفت و گو به گوش برسد. دیگر نمی دانم با چه زبانی هشدار دهم. اما این را می دانم درخت تعادل و میانه روی در آزادی میوه می دهد و در فضای بسته سترون می ماند. می ماند گفتن این نکته که حکومت ها بدون منتقد فعال و شجاع به هر جایی برسند به آنجایی نمی رسند که خود می خواهند.