زنده باد اندوه مقدس
دوست خوبم حسین نوروزی در روزنامه جهان اقتصاد٬ صفحه ای دارد بنام جهان اندوه٬ روزنامه ای که من هر غروب در حاشیه آن می پلکم٬ سعی می کنم تنها با نفس کشیدن کنار آن همه خاطرات و تلخی هایش را در ذهنم باز یابم. تماشا کنم کار دیگران را٬ یک تماشاچی فعال و هرازگاهی هم چیزی بگویم و حرفی بشنوم و دیگر هیچ. سعی می کنم این صفحه را قبل از چاپ نخوانم. تنها با آن در صفحه روزنامه مواجه بشوم٬ تا آن لذتی را تجربه کنم که دور از هیاهیوی تحریریه می توان به آن دست یافت. اندوه را دیوانه وار دوست می دارم چرا که می دانم٬ نه نمی دانم٬ با ذرات وجودم حس می کنم آدمی بدون اندوه هیچ چیز نیست جز یک کالای دور انداختنی. یک نعش٬ یک تاریخ اتفاق نیفتاده. آن که اندوه را نمی شناسد با عشق بیگانه است. بدون اندوهی یگانه با دیگران٬ آن دیگری نمی تواند پناهگاه باشد٬ یک همراه٬ یک همزبان و یک دوست.
در کتاب گفت و گوی "گوستاو یانوش" با کافکا آمده است "قلب٬ خانه ای است با دو اتاق خواب. در یکی رنج و در دیگری شادی زندگی می کند٬ نباید خیلی بلند خندید٬ و گرنه رنج در اتاق دیگری٬ بیدار می شود٬ اما شادی گوش های سنگینی دارد و صدای رنج را نمی شنود"٬ رنج ثمره اندوه است. انسان اندوهگین می داند در قفس خود به دام افتاده است٬ خودخواهی ها٬ قدرت طلبی ها و آن من رام نشده انسان را کور می کند٬ خود را مرکز جهان می یابد و همه را انکار می کند. چون این انکار مشکلی را حل نمی کند و او همانقدر ناتمام می ماند که از قبل بود٬ به ناچار جهان را دشمن کیش می یابد٬ دیگر هیچ دوستی نمی یابد جز خودش و در نهایت این نکته را در نمی یابد که آنکه زخم می زند را باید درذهن خود بیابد که پر از خنجر است. ولی نمی یابد. خود خواهی نمی گذارد. کلافه می شود و نگران.
انسانهای مستبد اندوه را نمی شناسند و بجای اندوه همیشه نگران اند و وحشت زده و مدام خنجر در زبان و خنجر دردست٬ به جنگ عاطفه ها و احساس ها می روند و جهان را خونین می کنند٬ آنها شادی را هم نمی شناسند٬ هیچ چیز خوشحال شان نمی کند جز حذف آن دیگری. اندوه ایستادن رو در روی مرگ ناگزیر است٬ مرگ آگاهی ناتمامی آدمی را تبدیل به یک فضیلت می کند٬ من لحظه ای در ابدیت طلوع می کنم و بعد غروب. سهم من اندک است. پس باید آن را در سرکوب دیگران٬ در حذف این و آن تباه نکنم. آدمی بدون اندوه عاشق نمی شود. آدم اندوهگین خوبی دیگران را می بیند و رنج هایش را ٬خود را مطلق نمی کند.
سعی بر آن دارم اگر بتوانم هیچ تشیع جنازه ای را از دست ندهم. چون آدمها وقتی زیر جنازه آشنایی می ایستادن آنی می شوند که باید باشند. پر از هراس٬ پر از دوست داشتن. وقتی مادرم با آن چشمهای میشی اش مرد٬ خانه را آماده آنهایی کردم که چون ما اندوهگین بودند. بعد که همه آمدند٬ به بالا پشت بام رفتم. سرم را محکم به دیوار کوبیدم٬ خون جاری شد و آرام و بی صدا گریستم. آسمان را نگاه کردم. هیچگاه آسمان به این زیبایی نبود. صورت غمگین پدرم را نمی توانستم تماشا کنم. چشمهایش پر از عشق از دست رفته بود. سالی بعد پدرم رفت. وقتی او را در گور گذاشتم٬ در نی نی چشمهایش دنبال مادرم گشتم. چرا که می دانستم بعد از دنیا دیگر انعکاسی در چشمهایش نداشت. در آن روز دانستم عشق جز در اندوه و فراق خود را باز نمی نماید. اندوه را دوست بداریم تا از دست خود در امان بمانیم. اندوه همان تراژدی هاملت٬ لیر شاه و آنتیگونه است. تراژدی معنایی جز رو درو تقدیر ایستادن و مرگ را آگاهانه پذیرفتن و پلشتی را پس زدن نیست. پس زنده باد اندوه مقدس!