بیست و دوم خرداد و حوادث بعد از آن٬ جامعه را از پیچیدگی به سادگی کشاند٬ همه چیز دو قطبی شده است. هر کنشی توسط مردم و حکومت رصد می شود٬ هر رفتاری به سرعت قضاوت ها را بر می انگیزد و جایگاه افراد در ذهن ها بلافاصله مشخص می گردد. یا با مایی یا علیه ما٬ حد وسطی وجود ندارد. مناطق خاکستری و سفید دارند حذف می شوند٬ تنها در این وضعیت است که بهترین ذهن ها هم می توانند خطا کنند و تحلیلی غلط از شرایط مشخص بدهند. آدمهای با هوش هم در شناخت راز پنهان رویدادها در می مانند و مجبورند می شوند بجای انتخاب زاویه دید خاص خود٬ از منظر روح جمعی ببینند و بشنوند. این نوع دیدن واقعیت را تیره و تار می کند٬ بدون اینکه نبود روشنایی را کسی متوجه بشود. درست در همین نقطه است که غرقاب ها و ورطه ها دهان می گشاید و تاریخ را به سمت ویرانی می کشاند٬ بدون آنکه کسی بتواند در حالی که همه پاها روی پدال گاز است با نیش ترمزی تعادل از دست رفته را به زندگی جمعی باز گرداند.

دیدن واقعیت در شرایط عادی٬ همانگونه که هست کار سهلی نیست٬ هزاران فیلتر ذهنی و عینی دسترسی ما را به آن مخدوش می کند و اگر این اتفاق در عمل نیفتد آدمی دچار اوهام می شود. به دلیل آنکه زندگی جریان دارد آدمها با نقد متقابل و روایتهایی که از امور بدست می دهند به طور طبیعی از فربهگی توهم می کاهند. اما در جامعه دو قطبی ساز و کاری که ذهن ها را تعدیل کند از نفس می افتد و اوهامها شدت بیشتری می یابند. در اینجاست که هر لحظه به نقطه ای نزدیک می شویم که هیچ طرف حاضر به مذاکره٬ چانه زنی و در یک کلام کوتاه آمدن نیست. همه حرف خود را می زنند و دیگر این توازان وحشت و حضور است که سمت گیری آینده را تعیین می کند. در چنین شرایطی اداره امور از یادها می رود و رهاشدگی جامعه به حال خود٬ معضلات را عمیق تر و پیچیده تر می کند و دیگ جوشان نارضایتی جوش بیشتری می یابد و چون رویدادها خود انگیخته "چون باید رفت" را تعیین می کنند گمانه زنی در باره "چه می شود " را تبدیل به امر محال می کند.

در چنین شرایطی امنیت وجودی آدمها مختل می شود و ناامنی٬ آدمها را به سمت گرفتن گارد دفاعی و تهاجمی می کشاند. چون دیگر معیاری وجود ندارد که چه فردی در خطر است و چه کسی می تواند زندگی عادیش را دنبال کند٬ همه تبدیل به فاعلانی می شوند که بر آنند امنیت از دست رفته را باز گردانند و به این دلیل با وضع موجود ناخواسته وارد ستیز می شوند. این ستیز هم هستی فوری خانواده ها را به تباهی می کشاند و هم کلیت جامعه را با بحران ساختاری روبرو می کند. هیچ جزیره امنی باقی نمی ماند٬ دوست های سابق دشمن می شوند و دشمن های سابق دست دوستی به سمت هم دراز می کنند. به این دلیل همه بر آن می شوند همه روابط شان را از نو تعریف کنند٬ از نو هم را بشناسند و سامان تازه ای به زندگی شان بدهند و این٬ همه لحظات زندگی را تبدیل به دوزخی می کند که پذیرش مرگ و رنج را آسان می کند. چه باید کرد؟ آنها که می توانند کاری بکنند بجای سرد کردن آتش مدام بر آن سوخت می ریزند و حتی بهترین ذهن ها که به پیچیدگی معروف بودند٬ مصلحت اندیشی را رها می کنند و هر روز سخنان تند و آتشین سر می دهند. در این وضعیت تنها می توان به معجزه دل بست. معجزه غریزه بقا که می تواند بیدار شود و زندگی را به سامان کند.