واقعیت سفارش نوشتن نمی دهد. واژه ها کنار هم نمی نشینند٬گویی در برهوتی به دام افتاده ای که نه کسی می شنود و نه تو رغبتی داری حرفی بزنی. یک خلا٬ یک تنهایی مزمن. حتی راه برای گفت و گوی درونی مسدود است. حس می کنی نه غمگینی و نه شاد٬ نه امیدواری و نه ناامید .... یک وجود بی موجود. یک تهی بودگی تام. یک حسرت بی مضمون. کرخت و گنگ. هیچ چیز تولید معنا نمی کند. بی معنایی هم معنایی ندارد.

زمان حلقوی از راه می رسد٬ از پر حرفی به بی حرفی٬ از اقدام به بی اقدامی٬ از اعتراض به سازش٬ از سازش به سکوت و از سکوت به مرگ قلم. در مرکز جهانی ایستاده ام که فاقد بعد مکان است. مرکز در بی مرکزی منحل می شود. کاش آوازی می شنیدم بدون واژه٬ شعری بدون کلام و عشقی بدون معشوق. وقتی دیگران را از خودت حذف می کنی خودت نیز ناپدید می شوی و من نیستم چون نمی اندیشم٬ نمی خواهم بیاندیشم. عصیان نمی کنم. چون کسی نیست که مخاطب این شورش باشد. حتی علیه خودم نیستم. چون خودی نیست.

اگرحرفی برای گفتن ندارم٬ اگر حرفی برای گفتن وجود ندارند٬ چرا می نویسم؟ نه! من نمی نویسم. همیشه نوشته مرا می نویسد. یک فشار مفرط برای بیان در حالی که همه دال ها تهی اند. مدلولهای بدون دال و دال های بدون مدلول. نظم های نمادین شکست خورده. یک ترومای خونین. یک لحظه برخورد با خود واقع٬ بدون وساطت مفاهیم. یک هول٬ یک شکاف٬ یک غم بدون اندوه٬ یک شادی بدون لبخند. تو نیستی چون من نیستم. می نویسم چون نمی توانم ننویسم. یک مرگ به تاخیر افتاده٬ یک تاخیر زودهنگام. یک رودرویی تهی با خود. همین و دیگر هیچ...