عصر روز یکشنبه در اعتماد ملی بی خبر از واژه تلخ توقیف
برای پیروزی٬ باید هوشمندی از مشورت بارور گرد د: گفتاری از نمایشنامه آنتیگنه
عصر روز یکشنبه بعد از مدتها به روز اعتماد ملی می روم٬ حسی به من نهیب می زند باید در دوران دشواری که همکارانت در این روزنامه می گذرانند لااقل با حضورت نشان دهی بعنوان یک همکار رنجایشان را می شناسی و می خواهی اگر بتوانی شانه ای باشی براین شانه ها. بسراغ حق شناس می روم. کرمی هم هست و دوستی که نامش نمی ماند در ذهنم٬ به صراحت می گویم بعنوان یک خبرنگار ساده و حتی کسی که دم در بایستد و کمکی باشد برای رفت و آمد دیگران٬ حاضرم وقتم را در اختیارتان قرار دهم. پیش از این اعلام آمادگی حق شناس به گرمی میهان نوازی می کند. از ابراز آمادگی ام تشکر می کند و می گوید بهترین کمک آنست که یادداشتی بدهی و حرف ات را با خوانندگان ما در میان بگذاری. نمی دانم چرا می گویم باز بودن اعتماد ملی آن روزنه ایست که آدمی امیدوار می شود بجای کینه ها٬ بغض ها و جدالها بلاخره عقل٬ تفاهم و همکاری٬ کشور را از این بن بست ناگزیر برهاند.
اوج کار روزنامه است و باید بسرعت بروم تا آنها کارشان را بکنند. دارم می اندیشم چه بنویسم. بسیار با کروبی سخن گفته ام و شنیده ام در این سالها. روحیه اش را می شناسم. زبان رفاقت را بسیار می شناسد٬ زبان همدلی و مهربانی را. می توان با گفت و گو قانع اش کرد. راه حلی یافت که مردم تسکینی یابند و آرامش برگردد به جانها که هر روز بی قرارتر می شوند. می دانم اگر این مرد را به چالش فرابخوانند و مدام تهدیدش کنند سر نترس اش میدان داری خواهد کرد. از گفتن حقیقت بیمناک نیست. اما هوشمندتر از آن است که مصلحت را باز نشناسد. در زمانی که به خانه باز می گردم با خود می گویم برای اعتماد ملی از این روحیه بنویسم٬ شاید روزنه ای باشد در جهان بی روزنه.
به خانه که می رسم دوستی زنگ می زند و مرا فرا می خواند تا به دیدارش بروم٬ می روم. کسی را می بینم که به طور اتفاقی گیر افتاده و گذرش به باز داشتگاه گهریزک رسیده است. چیزهایی می گوید که نباید شنید. می گویم به کسی نگو. در دلت نگاه دارد. بهداشت روانی خودت و مخاطب را رعایت کن. می پذیرد. گویی انتظار نداشت این توصیه را بشنود٬ ولی می شنود. جامعه آزرده را نباید بیش از این آزرد. اما نگفتن نباید واقعیت را دست نخورده نگاه دارد. با افشاگری مخالفم. چون به شدت عمل میدان می دهد٬ اما باید راهی پیدا کرد که بیماری ها و لجام گسیختگی ها درمان شود. باید همه را فرا خواند مثل طیب حاذق به درمان بیاندیشند. شب پر اضطراب می گذرد از آنچه شنیده ام٬ صبح که می شود در جهان مجازی می خوانم اعتماد ملی توقیف شد.
چه ساده دل بودم من. چه ساده دل هستم من که در جهانی که همه مسیرها به سمت رادیکال شدن پیش می رود و همه می خواهند در بازی مرگ و زندگی در گیر شوند تا خود حوادث بگوید چه خواهد شد٬ بر آنم با نوشتن و گفتن همه را به رفاقت فرا بخوانم و با یافتن تدبیر شرایطی که زمین و آسمان سنگینی می کند بر دوش آدمی سبک تر شود. کاش دوباره اعتماد ملی باز شود تا نپنداریم تنها روزنه هم مسدود شده است. روزنامه رسمی آدم را متعادل تر می کند و در غیاب آن زبانها تندتر خواهد شد و لاجرم کردارها تیزتر. این بازی برد ندارد. باور کنید ندارد.