هیچ حکمرانی را نمی شناسید که مردم را دوست نداشته باشد٬ از مستبدترین تا دمکراتیک ترین کشورها٬ توده ها بعنوان دال تهی موضوع عشق و جنون اند. اگر استبدادی رخ می دهد بخاطر مصلحت این توده هاست. حتی سرکوب توده ها به نام خود آنها صورت می گیرد. در عرف زندگی روزمره این جمله زیاد شنیده می شود که تربیت بچه مهمتر از هستي فوري خود اوست٬ این گزاره بسیار ساده بنیادیترین پایه برای جباریت است. این گزاره وقتی در بستر اجتماعی قرار می گیرد٬ تبدیل به این جمله می شود که مصحلت یک ملت مهمتر از بقای جمسانی آنست. حال چه کسی این مصلحت را تشخیص می دهد موضوع بحث گسترده ایست ولی در عمل این زور است که این حق را به کسی می بخشد و یا می ستاند. حتی پدر و مادر هم می تواند گره های روحی خود را در لفافه تربیت بچه بپوشانند و با زور و خشونت او را آدم کنند٬ آدمي كه در نهايت به قالبي در آيد كه آنها مي خواهند. يعني انسانی در قد و قامت برده مطلق و يا همان بچه با تربيت!

شما اين توده و يا مردمي كه موضوع عشق و علاقه مفرط اند را هرگز مشاهد نمي كنيد٬ مردمي كه در خيابانها در حال گذرند و يا براي حل مشكل شان به سازماني مراجعه مي كنند هيچ احترامي نمي بينند٬آنها با حيرت از خود مي پرسند:" مگر ما همان مردمي نيستيم كه اينهمه ستايش مي شويم و هركاري بخاطر خدمتگذاري به ما انجام مي شود؟ " پاسخ روشن است٬ مردم به تك تك آدم تقليل نمي يابند٬ يعني به آدمهايي كه گوشت و پوست دارند٬ رنج مي برند و حق دارند سرنوشت شان را تعيين كنند٬ اين مفهوم هميشه در حال انضماميت باقي مي ماند. همه تلاش نهادهاي مدني و فعالان حقوق بشر اگر جدي باشد بايد حول اين محور باشد كه با اين انضاميت مطلق بستيزند و انسان بعنوان شهروند را موضوع همبستگي و مشاركت قرار دهند.

اين سكه روي ديگري هم دارد. در حالي كه يكي از نشانه هاي توسعه تفكيك شخصيت حقيقي و حقوقي است٬ يعني مقامات در حيطه مسئوليت شان داراي اختياراتي اند كه در خارج از دايره مسئوليت اين اختيار اصلا موضوع بحث نيست. اما همانگونه كه مردم صورت تجريدي مي يابند و به فرديت شان گذر نمي كنند. مقامات هرگز حالت تجريدي پيدا نمي كنند و در حد صلاحيت حقوقي شان باقي نمي مانند. براي آنها اختيار تبديل به قدرت مي شود و همه وجود فردي شان را پر مي كند و اگر كسي صلاحيت حقوقي شان را به چالش بكشد٬ احساس مي كنند تماميت هستي شان مورد تعرض قرار گرفته است و به اين دليل با تمام زوري كه در اختيار دارند در برابر منتقد موضع مي گيرند و اگر بتوانند او را به خاك سياه مي نشانند. بايد اين دو آفت بزرگ را مورد شناسايي و درمان قرار دهيم تا از ديالكتيك چرخنده و بدون ستنز قدرت و طغيان برهيم. يعني مردم را در فرديت شان ببينيم و مقامات را در حوزه اختيارات قانوني شان. اين برنهادهاي ساده در عمل دشوار و مرد افكن است٬ ولي با اراده و عقلانيت مي توان اين طرح را به سرانجام رساند.