غروب دیروز بود که خود را رها کرده بودم به خیابانها ٬به ازدحام ماشین ها و عابران بی چهره که مرا با خود ببرند. از کنار دیگران رد می شوی بدون آنکه دیده بشوند و یا دیده شوی.تو هم برای آنها یک عابری مثل میلیونها عابر دیگر و دیگر هیچ. تنها و در خود فرو رفته می رفتم٬به دیروز می اندیشیدم ٬همه دیروزها . همه تلخ و شاید هم اندکی - اندک تر از اندک - شادی. کفشم با من همراهی نمی کرد. نمی دانم چرا . نگاهی به آن انداختم. باید تعمیر می شد. مدتهاست آنها را می پوشم در سرمای زمستان و داغی تابستان و گاهی هم خنکای بهار و پائیز. نگاهی به اطرافم می اندازم. نوجوان سیزده ساله آن گوشه نشسته است تا مشتری از راه برسد و من دیگر برای او عابری چون عابران دیگر نبودم ٬یک مشتری بودم . کفش را می گیرد و نگاهی به آن می اندازد

خیره در چشمهایم نگاه می کند. دوازده سال دارد ٬خودش می گوید سیزده سال ٬نمی دانم چرا نگاهش کلافه ام می کند٬چهره ای سخت متفاوت دارد. یک شیطنت معصوم. فقر سخت و پر از رنج می کند زندگی را.ولی از دور چهره جذابی دارد برای آنکه می خواهد غم های رمانتیک بی خطر را تجربه کند. اما چهره او میخکوبم می کند. .به روزی می اندیشم که فریاد می زدم آقا گوشفیل بخرید چهارتا یک قران. آن روز که پاسبانی سیلی به صورتم زد  و سینی گوشفیل ها یم را به زمین انداخت.چرا نمی دانم٬ هنوز بعد از چهار دهه نمی دانم. سیلی به صورت یک کودک نه ساله.در چهره او بود که بی رحمی را کشف کردم و میل به طغیان را. پسر بچه را نگاه می کنم یا خودم را . نمی دانم یک شیطنت فروخورده در نگاهش کلافه کننده  است. کفش ام را می گیرد ٬می خواهد تعمیر کند. اما مهارت کافی ندارد. این را به زبانی می فهماند. می گوید بعد پشت سرم فحش ندهی . نه پسرم.برای یک کفش ٬ یک کفش کهنه شده به تو فحش نخواهم داد.

دوم ابتدایی را تمام کرده است . وسوسه می شوم در باره زندگیش بپرسم ٬ولی نمی پرسم. می دانم بچه های کار نمی خواهند از درد و رنج شان سخن بگویند. اما من از کودکی ام می گویم. می خندد . می گوید مهم نیست آدم در آینده موافق می شود یا نه . زندگی می گذرد. همین خوب است. نمی دانم می داند چه می گوید. یک نا امیدی مطلق . نگاهش را می دزدم تا با خود ببرم. تا ادامه کودکی ام را با خود به خانه ببرم. دستمزدش را می دهم . می گوید زیاد است. زیاد نبود. آقا باید رعایت مردم را کرد. کسی که ندارد کفش اش را وصله پینه می کند.

راست می گوید ٬ نمی دانم. من کفش نو دارم.اما آنرا پا نمی کنم. همان را می پوشم که مثل نگاه علی سیزده ساله مرا به جنهم کودکی ام پرت می کند. خدایا چه کسی مقصر است . من ٬تو ٬آنها. مهم نیست چه کسی . مهم آنست که کودکی شان را از دست می دهند کودکان درد . بچه های اعماق . مثل جوانی شان. مثل میان سالی شان ٬مثل پیریشان. آن روبرو پارکی است و نیمکتی. می دوم و خود را در صندلی یله می کنم تا کسی نبیند پلکهای خیس ام را. عدالت .خدا یکی این واژه را از ذهنم پاک کند همانگونه که در زندگی پاک شده . علی برای خودت کسی خواهی شد مثل من. می خندم جنون آمیز همراه با اشکی بدون جنون؟!!