راننده تاکسی معمای گمشده ام را چه آسان حل کرد
صبح که از خانه زدم بیرون حالم خوب نبود. پرسش هایی در ذهنم شکل گرفته اند و به جوابی نمی رسند و همین بی جوابی کافیست کلافه بشوم . این پرسش ها بیشتر اخلاقی اند تا سیاسی . از خودم می پرسم چرا زندگی را بر هم سخت می کنیم ٬چرا گرگ هم می شویم. به آن منیت هار میدان می د هیم تا جگر عاطفه و روابط انسانی را بدرد ٬پاسخی نمی یابم. خود آن که می درد توسط خود دریده می شود و از رنجی که بر دیگران تحمیل می کند خود نیز رنج می برد . لااقل جهان را دشمن کیش می یابد. پر از دشمن ٬پر از نفرت و شر.دوزخ آن دیگریست.
به محل کار که می رسم سکوتی مرا احاطه کرده است دلیل اش را نمی یابم. خواهرم به سازمان زنگ می زند. مگر نمی دانی تلفن همراهت را در تاکسی جا گذاشته ای . تازه دلیل سکوت را در می یابم . کاش می توانستم خود ر ا از شر آن - تلفن همراهم را می گویم- حفظ کنم تا در خیابان و در همه جا در خلوتی قرار بگیرم که خاص من است . هیچوقت در دسترس نباشم. می توانم ٬نه ٬فن آوری خود را تحمیل می کند .
به شماره تلفن ام زنگ می زنم. آدرس می دهم و ساعتی بعد راننده تاکسی با گمشده به نزدم می آید . تشکر می کنم و می خواهم کرایه ای را بپردازم که حق اوست. نمی پذیرد. اصرار می کنم. می گوید بگذار اجر کارم کامل به من برسد.بگذار رضایت خدا را جلب کنم . صبح تا شب برای خود کار می کنم ساعتی هم برای خوشنودی او کار کنم. با رضایت مخلوق مخلوق به رضایت خالق برسم. این جمله بندی من است ولی تمامیت حرف او را واتاب می دهد. "خدا " معمای گمشده من است . اگر خدا باشد انسان شانه ای می شود برای آن دیگری .مروت و جوانمردی جای شقاوت و بی رحمی را می گیرد. راننده حتی اسمش را نمی گوید و می رود تا از خدا پاداش اش را بگیرد.
جامعه ما اخلاق را واگذاشته است ٬یاد خدا دیگر لرزه بر اندام کسی نمی اندازد.به قول بودلرما هم جلاد و هم قربانیم . مدتهاست تند خو شده ام. هر چند می پندارم در این تند خویی حق با من است . حس می کنم ستم محاصره ام کرده است . اما مدتهاست نمی توانم دل به دریا بزنم و خود را در مخاطره رودر رویی با اخلاق قرار دهم . اخلاق تردیدها را به سود عمل نادیده می گیرد ولی شک ها را هم به رسمیت می شناسد . انتخاب اخلاقی وقتی ممکن است که گرفتار تردید باشیم . اخلاق انتخاب در یک موقعیت خاص است. اکنون و در این لحظه ما در موقعیت تراژیک قرار داریم . در آستانه نفرت ایستاده ایم. نفرت هجوم می آورد که که قلب ما را سیاه و تار کند . اقدام اخلاقی راننده شاید یک تصادف باشد. اما این تصادف برای من تبدیل به امر نمادین شد. باید یاد خدا را در خود ماندگار کنم . نفرت را پس بزنم و دل به دریا بزنم و همه رنجی که می برم تبدیل به عاملی برای پالوده کردن روح و جسمم کنم. می توانم . خدا کند بتوانم اخلاق تنها نجات دهنده ماست آنرا وانگذاریم.