... نه باز از امید خواهم گفت : از هزار ماهی امید
نمی خواهم
باز از امید خواهم گفت
از هزار ماهی امید
نه نمی خواهم خود را به موج افسردگی بسپارم که مرا با خود می برد
می خوانم نیما را
"شب همه شب شکسه خواب به چشمم
گوش بر زنگ کاروانستم
با صداهای نیم زنده ز دور
همعنان گشته ٬همزبان هستم
جاده اما زهمه کس خالی ست
ریخته بر سرآوار آوار
این منم مانده به زندان شب تیره که باز
شب همه شب کاروانستم"
همان سال که چشم به دنیا گشودم نیما این شعر را در تجریش سرود
این شعر من است
این درد من است
درهای انجمن صنفی مطبوعات را پلمپ کردند
اعتراض
نه بی فایده است
روشنگری
بیهوده است
نصحیت
نمی شنوند
نمی خواهند بشنوند
بغضی ،اشکی و حسرتی
باید چیزی نوشت
من عضو این انجمن نبودم بخاطر...
من سالها می خواستم همه را به آشتی برسانم
می خواستم طغیان از یک سو و استبداد از سو دیگر را پس بزنم
سلاحم دوست داشتن بود و رفاقت
اما نشد. نشد که بخواهند
از دوم خرداد تا امروز همه اشتباه کردیم
امروز تقابل ٬نه بگو جنگ جای رفاقت را گرفته است
دیگر نمی شود با کسی سخن گفت
از آشتی حرف زد
همه آماده اند
آماده بازی مرگ و زندگی
من نشسته ام اینجا
بازی خود را با واژه ها می کنم
هنوز از امید می گویم و آشتی
بودلر را می گذارم جلویم و می خوانم با شما و دیگر هیچ:
-فرشته سرشار از از نشاط ٬تو با رنج آشنایی ؟
با رنج و پشیمانی ٬زاری و ملال
و هراس گنگ شبهای هولناکی که در سینه دل را
چنان می فشارد که گویی کاغذی را مچاله کنند
ـفرشته سرشار از مهر٬تو با کین آشنایی
با مشتهای گره کرده در تاریکی و اشکهای تلخ
آن دم که انتقام ندای دوزخی در می دهد
فرشته سرشار از مهر تو با کی آشنایی؟
ـفرشته سرشار از تندرستی٬تو با تب آشنایی
که در طول دیوارهای بلند نوانخانه بی رنگ
چون تبعیدیان پای بر زمین می کشد و ره می سپرد
آفتاب کمیاب را می جوید و با خود زمزمه می کند
ـفرشته سرشار از تند رستی ٬تو با تب آشنایی؟
با هراس از پیری و عذاب هولناک
خواندن وحشت نهان دلبستگی
در چشمانی که چشمان آزمند ما در آن دیرگاهی در آن خیره بوده اند
فرشته سرشار از زیبایی تو با چهره پر چین آشنایی ؟
ـفرشته سرشار از نیکبختی و شادی و روشنایی !
داوود اگر می بود٬به گاه مرگ
از پرتوی پیکر سحرآمیز تو شفا می خواست
اما من از تو ای فرشته ٬جز دعا نمی طلبم
فرشته سرشاز از نیکبختی و شادی و روشنی!