"سیف الله داد" درحیاط خانه سینما آرامیده است. شاید بعد از پنج سال بیماری هیچگاه این چنین آرام در جهان سر شاراز تخیل و فضای اثیری بیداری را تجربه نکرده باشد. اگر می توانست لحظه ای بر خیزد و آنچه می بیند با لبخندی و مهری بی پایان برای جمعی که با چهره خسته و تلخ برای وداع با او در آنجا جمع شده اند سخن بگوید سینمای کشور می توانست فیلمهایی سرشار از معنایی را بیافریند که انسان بماهو انسان قرنهاست بدنبال آن حیرت زده در سیر و سلوک است. اما داد دیگر بر نخواهد خواست و این بیداد بر ما ماندگار خواهد بود. صبح که شد می دانستم باید برخیزم و در تشیع جنازه کسی شرکت کنم که تخیل را می شناخت و انسان را می فهمید و می دانست تنها با فرهنگ می توان آدمی را آنی کرد که باید شود. این نکته را دقیق آموخته بود فرهنگ از رحم خلاقیت و هنرمی بالد و بدون آزادی این رحم سترون می ماند.

همه آشنای همند در حیاط خانه سینما. سینما گران. منتقدین ٬تهیه کنندگان و بسیاری از نامهای دیگررا می بینم. بعضی ها می گویند پیر شده ایم. راست می گویند. چقدر آغوش ها بر ای هم باز است. برای آن خاطرات مشترک که امروز ما را دارای سرنوشت مشترک می کند. همه از من می پرسند کجایی. نمی دانم. خودم هم نمی دانم کجایم٬کجای این جهان تیره باید بیاویزم قبای ژنده خود را. صدای الله اکبر و یا حسین در جانم می پیچید. ما از خدایم و بسوی او باز می گردیم . نیست خدایی جز خدای بزرگ. می دویم بسوی او با مرگمان . کاش می توانستیم با زندگیمان در این میدان پرواز کنیم  و مرگ مان شهادتی باشد براین دویدن ٬ خدایا پرده جهل را از چشمهایمان را کنار بزن تا بدانیم آنچه داد در این لحظه بی واسطه می داند .

بهشت زهرا نمی رود . مدتهاست نمی روم. مادم و پدرم آنجا آرامیده اند . اگر بروم نمی توانم بالای سر مزارشان نروم. می هراسم ٬سخت می هراسم نامشان و یادشان بغضم را بترکند و بگویم از همه تلخی و رنجهایی که در محاصره ام قرار داده اند . نمی خواهم آرام جانشان را به هم بزنند. بقدر کافی در این جهان رنج کشیده اند . شاید از شدت بغض نفرین کنمم . از نفرین می هراسم. از کینه بیش از مرگ می هراسم. خدایا نگذار جانم کینه اندود شود. مهر خودت را آنچنان پر رنگ کن که جز مهرت رنگی نماند. به اتاقی که در انزوایم قرار می دهد بر می گردم . داد رفت . بسیاری دیگری خواهند رفت . ما هم می رویم دیر و یا زود. کاش سبک بال برویم . با جانی سبک . جانی که نه ستم می کند و نه ستم را می پذیرد. خدا را باور دارد و در چشمه توحیه می داند جز عشق و یگانگی وجود ندارد. خدایا میهمان تازه ات را بپذیر و بهشت موعودت را نثارش کند چون تو مهربان و بخشنده ای و آنکه نمی بخشد و چهره عبوس دارد از تو نیست و داد پر از لبخندبود و مهر.