خطبه های تاریخی یک سیاستمدار : هاشمی اوج خردمندیش را اثبات کرد
صبح که برخاستم کابوسی را به یاد نیاوردم. شروع خوبی بود! به آرامی برمی خیزم به طرف نماز جمعه می روم. حضور انبوه پلیس و لباس شخصی ها خبر می دهد نماز جمعه این هفته متفاوت خواهد بود. انتظاری گنگ در فضا موج می زند. خود را به پارک لاله می رسانم. پیر شده ام پیر تو ای جوانی! کاش قبراق بودم. کاش سرم گیجه نمی رفت. کسی را باز می یابم که سالهای دور در کیهان همکار بودیم. گپ می زنیم. دختر نوجوانی که با خانواده اش در پارک بودند به ما میوه تعارف می کند در حالی که دستهایش را به نشانه پیروزی بالا گرفته است. دیگر هیچ کس با آن دیگری بیگانه نیست. شیرینی میوه کامم را شیرین می کند و گلایه همکارم از تورم و بی آینده گی نسل جوان٬ تلخ. بر می خیزم و خداحافظی می کنم.
همکار دیگرم در سازمان فرهنگی و هنری را می بینم به شوخی می گوید با افراد شناخته شده نباید یکجا ایستاد. می گویم اولا من شناخته شده نیستم٬ اگر اتفاقی افتاد شما مرا بزنید تا امنیت تان تضمین شود. می خندیم. من که واقعا می خندم. در لابلای جمعیت علیرضا رجایی را می بینم که مدتهای طولانی ندیدمش. روبوسی می کنیم. تنی چند از چوانان شعار رادیکال می دهند به سرعت به سمت شان می روم و آرامشان می کند. اگر حکومت هم پدری کند بجای ایجاد فضای ترس، آنها آرام می شوند. جوانان فرزندان ما هستند. هیچکس با فرزندش تندی نمی کند. " شعار یا حسین میر حسین " فضا را تغییر می دهد. رجایی از من بخاطر تغییر فضا تشکر می کند. او را ترک می کنم تا در گوشه به آرامی اگر بشود خطبه ها را گوش بدهم.
اعتراف می کنم هاشمی رفسنجانی چیزی فراتر از انتظار من سخن گفت. چراغ عقل هنوز در این سیاستمدار ورزیده روشن است. مبانی اعتقادیش را شرح می دهد. مردم را ملاک تدوام یک حکومت می داند. از بحرانی شدن اوضاع گلایه می کند. سعی می کند برای رفع شکاف بین مردم و حکومت راه حلی ارائه دهد. از مناظره آزاد و آزاد شدن زندانیان و دلجویی از خانواده جان با ختگان دفاع می کند. اوج سیاستمداریش را اثبات می کند. به گونه ای فضای ملتهب را مدیریت می کند که کسی را نرنجاند. به خانه باز می گردم شعار مرگ بر روسیه و چین را می شنوم . چرا؟ باید بعد تحلیل اش کرد. باید در مورد خبطه های هاشمی مفصل بنویسم. گرسنگی و تشنگی اجازه نمی دهد بیشتر از این بنویسم.
همکار دیگرم در سازمان فرهنگی و هنری را می بینم به شوخی می گوید با افراد شناخته شده نباید یکجا ایستاد. می گویم اولا من شناخته شده نیستم٬ اگر اتفاقی افتاد شما مرا بزنید تا امنیت تان تضمین شود. می خندیم. من که واقعا می خندم. در لابلای جمعیت علیرضا رجایی را می بینم که مدتهای طولانی ندیدمش. روبوسی می کنیم. تنی چند از چوانان شعار رادیکال می دهند به سرعت به سمت شان می روم و آرامشان می کند. اگر حکومت هم پدری کند بجای ایجاد فضای ترس، آنها آرام می شوند. جوانان فرزندان ما هستند. هیچکس با فرزندش تندی نمی کند. " شعار یا حسین میر حسین " فضا را تغییر می دهد. رجایی از من بخاطر تغییر فضا تشکر می کند. او را ترک می کنم تا در گوشه به آرامی اگر بشود خطبه ها را گوش بدهم.
اعتراف می کنم هاشمی رفسنجانی چیزی فراتر از انتظار من سخن گفت. چراغ عقل هنوز در این سیاستمدار ورزیده روشن است. مبانی اعتقادیش را شرح می دهد. مردم را ملاک تدوام یک حکومت می داند. از بحرانی شدن اوضاع گلایه می کند. سعی می کند برای رفع شکاف بین مردم و حکومت راه حلی ارائه دهد. از مناظره آزاد و آزاد شدن زندانیان و دلجویی از خانواده جان با ختگان دفاع می کند. اوج سیاستمداریش را اثبات می کند. به گونه ای فضای ملتهب را مدیریت می کند که کسی را نرنجاند. به خانه باز می گردم شعار مرگ بر روسیه و چین را می شنوم . چرا؟ باید بعد تحلیل اش کرد. باید در مورد خبطه های هاشمی مفصل بنویسم. گرسنگی و تشنگی اجازه نمی دهد بیشتر از این بنویسم.
*مرگ خالق " ثریا در اغما " حال مرا بد می کند. باید در موردش مفصل بنویسم. قلم از سیل حوادث عقب می ماند. باید صبور بود. خدایش بیامرزد....
+ نوشته شده در 2009/7/17 ساعت 16:12 توسط محمد آقازاده
|