قلم را در بند کرده ام .باشلاق اخلاق بسراغش می روم و آنقدر بر تن اش می زنم تا تلخی نکند در این زمانه که عقل از شدت خستگی گرفتار جنون شده است . نمی خواهم در این زمانه کلمات من هم خنجری شود بر چشمهای مخاطب . آخر شب بلند می شوم قرض های آرامبخش و ضد افسردگی را می خورم باید بروم بسراغ جنگ با کابوس هایم. اخوان در من می خواند :"اما نمی دانم چه شبهایی سحر کردم./بی آنکه یکدم مهربان باشند با هم پلکهای من/در خلوت خواب گوارایی ./ و آن گاهگه شبها که خوابم برد./هرگز نشد کاید بسویم هاله ای،یانیمتاجی گل/از روشنا گلگشت رویایی/..../در خوابهای من ، این آبهای اهلی وحشت ،تا چشم بیند کاروان هول و هذیان ست.....
گرگ هم می درد خوابم را و من وحشت بر می خیزم تا به حلقوم این گرگ بلغزم. تلفن زنگ می زند .وحشت می کنم. خبر بد. نمی دانم چه حس شومیست در من که می فهمد پیشاپیش فاجعه را،"پرویز چاردولی " همکار روزنامه نگارم رفت. از جهان ما رفت . خاک اورا خواهد برد و من می ماند و داغی دیگر بر تن مجروح ذهنم. می شناسید اورا . مهم نیست بشناسید و یا نه . پیش از سه دهه به آرامی از انحنای زمان در موسئسه اطلاعات و ایران با کوله باری از خبرگذشت . نوشت به آرامی و آرامتر از تن زخمیش در پی یک تصادف . به سختی سخن می گفت . از مرگ جهید ولی از آن زمان با او همراه شد مرگی که نمی خواست  وابگذارش برای زندگی. بگویم چگونه روزنامه نگاری بود و چه کرد. چرا بایدبگویم وقتی این حرفه تنها آواره می کند و بی پناه . چه بگویم از خاطراتم با او . مدتها در سرویسی کار می کرد که من دبیرش بودم . آه خاطرات تلخ . همه می دانستیم او در حاشیه این حرفه لعنتی می پلکد . گاهی مصاحبه ای و نوشته ای . همه می دانستند تن نمی کشد بیش از این را. دارم چه می گویم. نمی فهمید . مهم نیست . خودم نهم می فهمم زمانه ای راکه چون باری سنگین بر شانه هایمان مانده و...
"چار دولی " در حوالی هنر می زیست و با سیاست  در هر شکل اش بیگانه بود . هنر را حس می کرد ولی دست روزگار نگذاشت آنی شود که می خواست . چقدر انتظامی ، نصیریان ، مشایخی و کشاورز را دوست داشت. نمی دانم چرا مدام تکرار می کرد زیر باران بی بهانه باید گریست.من هم نمی دانم هجوم خبر مرگ اورا کنترل کنم و پریشان ننویسم. چه کسی پاسخ خواهد داد رنجی که او کشید. در همان زمان که تصادف جسمش را ضعیف کرد. ایران پناهگاهش شد. بدون چشم داشتی و حتی  انتظارانجام کاری . بعد از ما هر کس آمد این سنت را نشکست و سالهاِ آخر از او بی خبر بودم . نمی دانم چه می کرد. چرا رفت بی خبر. هنوز تنها در زمزمه یک خبر مانده ام افسرده و تلخ . وای از شبی که این چنین آغاز می شود. خدایش بیامرزد ،اخوان پایان بده این نوشته آشفته را : آنگاه در من گریه کرد ابر./ من خیس و خواب آلود/بغضم در گلوی چتری که می گشاید چنگ /انگار بر من گریه می کرد ابر.