پدرم می گفت و چه راست می گفت نام علی (ع) را که برزبان بیاوری مرد می شوی و پهلوان
تهران را گردوغبار در آغوش گرفته و نفس کشیدن به راحتی ممکن نیست. چشم جز غبار نمی بیند. چه شده است ما را. چرا هوا این چنین دل چرکین می نگرد آدمهارا.از بالکن کوچکم می گریزم و در را به خود می بندم. کویر خود را به شهر رسانده است . دریا بارانش را نمی فرستد برای ما. این چنین تنها و غمگین مانده ایم. محصور در چهار دیواری ها.روبروی آئینه می ایستم ٬تماشا می کنم غبار زمان را در صورتم٬در موهایم٬در پیری که لبخند می زند٬لبخندی تلخ.چه لبخند تلخی.ذهن به هیچ چیز راه نمی دهد.
سپهری در من می خواند:"آفتاب است و بیابان چه فراغ!/نیست در آن نه گیاه و نه درخت /غیر آوای غرابان٬دیگر/بسته هر بانگی از این وادی رخت/درپس پرده ای ازگرد و غبار/نقطه ای لرزد ازدور سیاه :/چشم اگر پیش رود ٬می بیند/آدمی هست که می پوید راه./تنش از خستگی افتاده زکار ./بر سر ورویش بنشسته غبار./شده ازتشنگی اش خشک گلو./پای عریانش مجروع زخار/هر قدم پیش رود٬پای افق/چشم او بیند دریای آب./اندکی راه چو می پیماید/می کند فکر که می بیند خواب" .
اما من پر از امیدم .روز تولد امام اول مان است. مادرم تعریف می کرد کودک بودی و سخت مریض. برای خوردن لقمه نانی هم نمی توانستی برخیزی . وقتی یک یا علی یا مدد می گفتی بلند می شدی. پدرم می گفت نام علی(ع) را که برزبان بیاوری پهلوان می شوی . راست می گفت. علی تجسم عدالت٬شجاعت ٬فرزانگی ٬مهرورزی بر ضعیفان و همه آنچه آدمی را کامل و نمونه می کنداست. با نام بزرگش آدمی مفری می یابددر جهان بی مفر٬یا یاد اوست پهلوان می شوی وبر می خیزی تا دوباره بکوشی جهان از توحید و حق پرکنی ٬مرد می شوی و نشستن را برنمی تابی.یک علی مدد می گویم و برمی خیزم و زندگی را حس می کنم و امید را٬یا علی یا مدد و آسمان خیلی زود با این ندا آبی خواهد شد و بی غبار. دل به امید بدهیم و یاعلی یا مدد گویان فردا را بسازیم همانگونه که باید ساخت.