برای بامداد خسته می خواهم شانه ای باشم برای گریستن
خوابم و خسته٬ انگار ماههاست نخوابیده ام. مدام خواب می بینم تو می آیی پر از لبخند. اما وقتی بیدار می شوم و جلو آئینه می روم٬ ترا نمی بینم٬ مردی را می بینم عبوس و با موهای سفید و صورتی پر از پیری. تو شوق بودی و گرسنه٬ تو امید بودی و دل شکسته٬ عاشق بودی و ناکام. اما می پنداشتی روزی جهان پر از لبخند خواهد شد و هر چه سرت به سنگ می خورد باز خنده ات را رها نمی کردی. بدون لبخند زندگی کردن ممکن نیست٬ اما من که جلوی آئینه ام نمی توانم بخندم اما لبخند می زنم برای تو. برای تو که هنوز در من زنده ای. ای نوجوان غم زده روزهای از دست رفته.
" در آسمان خسته درختان خسته تر / خاموش مانده٬ جلوه تاریک خویش را / اندیشه می کنند / شاید نسیم نوری؟ / -شاید... " دارم رویایی می خوانم. فروغ و شاملو .... اخوان و سپهری .... آری تنها شعر تسکینی است در جهان بی تسکین .... مدام می خوابم و در خواب کابوس می بینم .... باید سخن نگفت. اما نوجوان دلم پر از اشتیاق گفتن است .... من تلخ می نویسم و او از امید می گوید .... من کدامم؟ پیر مردی خسته و یا نوجوانی پر از اشتیاق؟ .... نمی دانم٬ نمی خواهم بدانم .... اما مدام می خواهم با نوشتن و خندیدن آرام اش کنم .... آنکه می خندد رنج را بیشتر می فهمد و آنکه می گرید رنج را فراری می دهد. من می خندم٬ مدام کابوس می بینم و می خندم.
" ای اشتیاق گفتن! / با این زمین گیج پیامی نمی رود / اینجا دهان کیست که می سوزد از کلام؟ / حرفی اگر نگفته هنوز است / -ای مژده شنیدن !- / گوش کدام خسته تهی مانده از پیام؟ / قلب کدام خام؟ " .... می خواهم از لبخند بگویم در جامعه بی لبخند. برای بامداد خسته می خواهم شانه ای باشم برای گریستن. بامدادی که رنج روز شدن راتاب می آورد. نمی خواهم از خستگی هایم بگویم. تنها باید از بامدادان بگویم و امید. از نوجوانی که من بودم و هر روز متولد می شود. می خندد. لبخندی تراژیک در صورتی پیر و خسته .... " از دور دست ٬ باد تهیدست / بیدار کرده با وزشی دردمند٬ هذیان شاخه ها را : / شاید غریوی دور ؟ / -شاید .... "