کمی حسین پناهی ٬کمی هایدگر و تلی از بروشورهای تبلیغاتی
غروب خودم را پرتاب مي كنم از اداره به خيابان. مي گدرم از ازدحام آدمها و نگاههايشان كه به ويترين فروشگاه سنجاق شده است. در اداره بعضي ها خواب وزير شدن را مي بينند. كساني دلشان در روي صندلي نمايندگي نشسته است و به نشانه حسرت آهي مي كشند. عده اي هم مي خندند با شوق به سكه بهار آزادي. بعضي ها دل نگران دفترچه هاي بيمه و پرداخت کارانه اند .كارمنداني هم به يك ارتقاي ساده شغلي راضي اند.اخراج هم بعضي دلها را مي لرزاند. در خيابان همه خواب خريد را مي بينند و آه مي كشند براي يك مانتو گران و شايد ارزان .يك مدل گوشي همراه تازه وشايد هم کهنه. من در خيابانها و پياده روها قدم مي زنم روي تلي از بروشور هاي تبلغاتي . آنهايي كه مي خواهند نماينده من و تو باشند. پول خرج مي كنند تا كاسبي كنند . همه خواب پول دار شدن را مي بينند. پول يعني خوشبختي.
كمي ويرانم. كمي غمگين.خوابهايم را گم كرده ام تماشا مي كنم آدمها را.خوابهايشان را نمي بينم . من آنها را مي بينم.آنها اما مرا نمي بينند.مي سرم در يك كتاب فروشي . با هايدگرو حسين پناهي مي آيم بيرون. هايدگر با هستي و زمانش وحشناك تر است يا پناهي با شعرهايش؟ از پناهي بيشتر مي ترسم . از زبان تلخ اش كه كه زبان بي زبان من است.او در من مي خواند:من زندگي را دوست دارم /ولي از زندگي دوباره مي ترسم!/ قانون را دوست دارم/ولي از پاسبان مي ترسم!.../ . هايد گر اما از اينكه هستي بدون هستنده تنها مانده است و نمي آيد در پرسش هاي ما مي هراسد. او خواب پرسش ها يش را مي بيند/ خواب هيتلر/ كابوس تكنولوژي و... من از چي مي ترسم. ترس من اين است كه من هستي بدون هستنده هستم.من هيچ نيستم در شهري كه هيچ بودن را مي خواهد و بدست مي آورد.پناهي جواب دلهره را مي دهد:هر جنايتي از آدمي ساخته ستً /باور كنيد/ داروي جاودانگي را كشف خواهد كرد/اين خط ،/اين نشان...
دوستي زنگ مي زند. از دلتنگي هايش مي گويد . از تنهايي اش. ازعشقي كه به پروازدارد. اما مي گويند بچسب به خاك . او در نوشتن تسلايي مي يابد.بدون نوشتن دوست داشتن غيرممكن است. عشق غير ممكن است. من باسايه ام حرف مي زنم . با او عاشق مي شوم. با او تلخ هايي را به سطل آشغال مي اندازم. من مي نويسم پس هستم . شايد هستي بدون هستنده نوشتن باشد. شكي داريد ابطالش كنيد . اثبات آن را از من نخواهيد. من فيلسوف نيست. تنها سايه را جستجو مي كنم در شهر بي آفتاب."بي تو / نه خاك نجاتم داد ،نه شمارش ستاره ها تسكينم /چرا صدايم كردي؟/...چرا؟/" .من خواب نمي بينم. من بيدارم . اين چقدر بد است. در شهرم گم نمي شوم . شهرابلهانه سر راست است. پاسبانها نمي گذارند گم بشوي.هر جا بروي هستند.مراقب توند گم نشوي.نه نمي شوي .
"اين سرگذشت كودكي ست / كه به سر انگشت پا /هرگز دستش به شاخه ي هيچ آرزويي نرسيده است /.من به سرانگشت پا بلند مي شوم تا به آرزو برسم. قدم كوتاه است . پير شدم . پير تو اي جواني . از من گذشته است.از همه گذشته است. همه پير شده اند حتي كودكها. بگذار پناهي از جهان مردگان حرفش را بزند. او مرديست مرده در تنهايي . هستي بدون هستنده . "تا كجا من اومده ام ؟/ چه درازه سايه ام / چه كبودپاهام من كجا خوابم برد/به چيزي دستم بودكجا از دستم رفت. به خانه مي رسم . خانه تكاني است . مرد افغاني از نظافت يك اسطوره مي سازد. اسطوره مرد سرگردان . او خواب مادرش را مي بيند و شهرش را و خانه اش را و گورستان آشنايش را. سيد امير حسين مير حسيني پيام كوتاهي براي من فرستاده است. چقدر هم خودش را دوست دارم و هم شعرهايش را . نوشته است دم همه اونهايي كه تو خونه تكوني دلشون ما را رو ننداختن بيرون گرم. اما مدتهاست توي دلم دنبال خودم مي گردم ولي پيدايش نمي كنم . كسي كه شايد خودمن باشد. حتما هست مي گويد:با تمام بي كسي هايم كسي دارم هنوز . راست مي گويد . كسي هست كه كس تو باشد. چشم باز كن . همين دور و بر است . شايد در آئينه باشد.شايد پناهي براي همين كس سروده است :به جز حضور تو / هيچ چيز اين جهان بي كرانه را/جدي نگرفته ام /حتي عشق را...