بچه شوش نبش جردنم و حرف ندارد که به موسوی رای می دهم
رشته میزگردهای خیابانی -۲
" آقا می خوای کار دست ما بدی؟ ما رو چه به سیاست؟ ما نگهبان بیمارستانیم٬ اونم قراردادی٬ نمی خوایم همین بخور و نمیر رو از دست بدیم. خب همه می دونن مدیریت موسوی خیلی بهتر از احمدی نژاده " ... همه می خندند و یکی می گه " کدوم مدیریت؟ ... " عیادت یک بیمار فرصت این گپ و گفت را برایم فراهم کرد. همکار همسرم سرطان خون گرفته است٬ دیر به بیمارستان رسیده ایم. باب رفاقت را با نگهبانان باز می کنم و آنها مشتی گری می کنند و می گذارند داخل شویم. وارد اتاق می شوم و با کسی که نمی شناسم از نبردی که در پیش دارد سخن می گویم و بر این نکته انگشت می گذارم که انسان بزرگتر از هر بیماری است. می دانم گفتن این نکته آسان است ولی برای آنکه می شنود یک انتخاب دشوار. از سیاست هم سخن می گوئیم. او هم به کسی رای می دهد که ناگهان بر بال سبز محبوبیت به پرواز در آمده است.
از بیمارستان خارج می شوم. از چند دختر که حلقه سبز بر دستهایشان بسته اند می خواهم پرسشی مطرح کنم. همسرم می گوید آنها که معلوم است به کی رای می دهند پرسیدن ندارد.یکی از آنها پیش دستی می کند و می گوید به موسوی رای دهید٬می گویم چرا؟ پاسخ می شنوم " چون یار خاتمیه٬ چون به آزادی معتقده و نمی خواد مدام بگه چه بکن و چه نکن. مردیم از پس هی می گن این کار را بکن و یا نکن. " دوستشان را می بینند و از ما جدا می شوند. جوانی با موهای سیخ شده می گذرد. از او محل زندگیش را می پرسم. با خنده می گوید شوش نبش جردن! خنده ام می گیرد٬ بعد می شنوم " محل کارم جردنه و محل زندگیم نزدیکی های شوش. نگاه به تیپم نکن٬ اینجا تیپ می زنیم تا نگن نداره. " می پرسم به چه کسی رای می دهد٬ می گوید: " دروغ نگه٬ به فکر بدبخت هایی مثل ما باشه که نمی توانند ازدواج کنند. حرفی نداره که به موسوی رای می دم ولی پدرم که اهل جبهس می گه اول موسوی و بعد رضایی! "
سوار ماشین می شویم. بسیاری از راننده ها عکس موسوی را به شیشه ماشین شان چسبانده اند. پشت چراغ قرمز از یکی از آنها دلیل این کارش را می پرسم٬ " من سالها مدیریت کردم ولی هیچ گاه آشفتگی به این حد نبوده. من دارم بازنشسته می شم. مشکل مالی هم ندارم ولی می دانم رای به موسوی رای به عقل٬ تعادل و کارآمدیست." همسرم که تازه رانندگی یاد گرفته است می گوید " فیلت یاد هندوستان کرده داری خبرنگاری می کنی؟ " سکوت می کنم و حرفهای همکارم را به یاد می آورم که می گوید اگر وضعیت فعلی ادامه یابد امکان بروز بحرانهای زیادی را باید داد و برای اینکه از این کار جلوگیری کنیم باید با همت مان سعی کنیم موسوی رئیس جمهور شود. صدای ترمز ماشین مرا به خود می آورد. یک لحظه اشتباه راننده بی مبالات داشت ما را به کشتن می داد. بیست و دوم خرداد همان لحظه ایست که نباید اشتباه کنیم.