بر ای میرحسین موسوی که جهان را سبز می خواهد

خسته ای٬ می دانم! می گویی جهان پر از کابوس است٬ راست می گویی. نگاهت غمگین ترین ترانه را می خواند. حزن صدایت را می شناسم. لورکا٬ لورکای به خون غلتیده من. از ساعت پنج عصر بگو٬ آری زخم ها می سوخت چون خورشید٬ آری! چه موحش پنج عصری بود٬ باقی همه مرگ بود و تنها مرگ. پسرک پارچه سفید را آورد ... نه! ما زنده ایم. نمی گذاریم جهان به رنگ ظلمات بماند. بخوان لورکای به خون غلتیده : " سبز٬ تویی که سبز می خواهم / سبز باد و سبز شاخه ها / اسب در کوهپایه و / زورق بر دریا..." می خواه رنگ آبی را فریاد کنی٬ اما نمی خواهی آبی شوی که جهان را سبز کند. اما...

"- ای دوست ! / می خواهی به من دهی خانه ات را در برابر اسبم / آینه ات را در برابر زین و برگم / قبایت را در برابر خنجرم؟ / من این چنین غرقه به خون / از گردنه های کابرا بازمی آیم / ... - پسرم! اگر از خود اختیاری می داشتم٬ سودایی این چنین مرا می پذیرفتم. / اما من دیگر نه منم / و خانه ام دیگر ا زآن من نیست " ... چشمهای میشی ات را باز کن مادر. باز بر پاهای خسته ام دست می گذارم تا بلند شوم و غم ترا بر دوش بگیرم و جهان را سبز بخواهم. " سبز باد و سبز شاخه ها! " .... " دست کم بگذارید به بالا بر آیم /  بر این نرده های بلند٬ بگذاریدم٬ بگذارید به بالا بر آیم / بر این نرده های سبز٬ / بر نرده های ماه که آب از آن / آبشاروار به زیر می غلتد / ... سبز٬ تویی که سبزت می خواهم."

می فهم ترا برای لقمه نان و برای همه سختی هایی که کشیده ای. دربدری هایت را می فهم. آنچه از آن تو بود گرفتند. خنجرت را بکش٬ قلبم را بشکاف٬ تنها برای توست که سبز می خواهم٬ سبز باد٬ سبز شاخه ها ... تو اگر نام مرا فراموش کنی و حتی کینه بورزی .. .من برای توست که جهان را سبز می خواهم. صدایت پراز حزن است. می دانم می شناسمت. تو اینگونه نبودی٬ اینگونه ات کردند. دشمنانی که از ظلمت آمدند و خسته ات کردند.

من فریاد می زنم سبزه ها از آن من است. " همراهان به فراز بر شدند. / باد سخت در دهانشان / طمم زرداب و ریحان و پونه به جا نهاد." من نخواهم خواند " آه چه دردی دارد٬ آه چه زخمی دارد خنجر از دست رفیقان خوردند! "  اما من خنجرت را تبرک خواهم کرد. بوسه ای بر آن خواهم زد. " چه قدر بی شباهتم به تو من ! " من زمزمه خواهم کرد شاملو را ... " من اما٬ در دل کهسار رویاهای خود٬ جز انعکاس سرد سرد آهنگ صبور این علف های بیابانی که می رویند و می پوسند و می خشکند و می ریزند٬ با چیزی ندارم گوش. / مرا گر خود نبود این بند٬ شاید بامدادی٬ همچو یادی دور و لغزان٬ می گذشتم از تراز خاک سرد پست... / جرم این است! / جرم این است!...