لبخندی از یک دوران فراموش شده...
اسدالله امرایی مترجم نام آشنا٬ غافلگیرم می کند. چقدر او دوست داشتنی است. ما همکلاسی بودیم و با هم در جستجوی تجهیز کتابخانه. من فروغ می خواندم و شعرهای عاشقانه می گفتم و گاهی از فقری که چون سقف فروریخته محاصره ام می کرد. چه کسی باور می کرد من روزی روزنامه نگار شوم و او مترجم؟ چند باری از خاطرات مشترکمان نوشته است. بله مثل همیشه غافلگیرم می کند و این عکس دوره آخر نوجوانی ام را برایم ایمیل می زند. معلمی داشتیم به اسم بیات. عاشقانه دوستش داشتم. ما را به سمت خواندن و مبارزه سوق می داد. درس خوان نبودم٬ ولی برای خودم شری بودم. درس خواندن و کار با هم جور در نمی آمد اما معلمها هوای ما را داشتند مثل همین معلمی که با لبخند با ما عکس گرفته است. امرایی کجاست؟ پشت دوربین. دبیرستان. نمی دانم دوستانی که در این عکس می بینید چه می کنند. دلم می خواهد ببنمشان و بگویم رفاقت چه مزه خوبی داشت. سرمان می رفت٬ رسم رفاقت را فرو نمی گذاشتیم. بچه های فقر٬ بچه های اعماق درشبکه مورگی فقر می پلکیدیم. هنوز دوستی با امرایی طمع همان دوران را دارد. طمعی که نایاب شده است. کاش کسی از آنهایی که در عکس اند ببینند و برای من پیغام بگذارد تا ببینم آنها را و از این تنهایی مزمن و خسته از نامردی رها شوم. تنها این شعر شاملو حس مرا از آن دوران باز می گوید:
در شبکهی مورگي پسکوچه و بُنبست،
آغشتهی دود ِ کوره و قاچاق و زردزخم
قاب ِ رنگين در جيب و تيرکمان در دست،
بچههای اعماق
بچههای اعماق
دشنام ِ پدران ِ خسته در پُشت،
نفرين ِ مادران ِ بيحوصله در گوش و
هيچ از اميد و فردا در مشت،
بچههای اعماق
بچههای اعماق
□
بر جنگل ِ بيبهار ميشکفند
بر درختان ِ بيريشه ميوه ميآرند،
بچههای اعماق
بچههای اعماق
درفشي بلند به کف دارند
کاوههای اعماق
کاوههای اعماق