رشته میزگردهای خیابانی -۱ 

" آقا ما رو چه به سیاست؟ ما دنبال یه لقمه نونیم٬ یک فوت کنن٬ باد داداشتو می بره٬ قدیم ندیما برای خودم یلی بودم. اما الان از ترس عیال صبح می زنم بیرون تو پارک لاله می چرخم٬ با پیرمردهایی مثل خودم وراجی می کنم تا پاتیل عمرم پر شه٬ بچپم تو گور٬ اصلا از مرگ ترس ندارم. وقتی نوه ها دورم جمع می شن ندارم دو زار بذارم کف دستشون٬ می خوام چیکار این زندگی رو؟ گفتی خبرنگاری٬ یه زمان بودی. من هم برای خودم یه زمانی یلی بودم. خوب به کی رای می دم؟ بقیه رو کاری ندارم ولی میر حسین درد ما بی چیزها را می فهمه. توی شلوغی جبهه٬ گرونی نداشتیم. صبرمون زیاد بود چون اون بالاییا مثل ما زندگی می کردن...آقا دیرم شده. باید پای پیاده برم نازی آباد. می گن سید اومد محله ما٬ ولی ما که نفهمیدم. اگر با خبر می شدم بی معرفت بودم اگه پای حرفهاش نمی نشسم و چند تا صلوات نمی فرستادم. اگر می دیدمش می گفتم سیدحسین٬ داداش٬ مشتی٬ ما جنوب شهری ها با توایم٬ توام با ما باش! "

نسیمی می وزد و من که سالها روزنامه نگاری نکردم٬ بجای آنکه از " داش علی " بپرسم تنها گوش دادم. سراغ زن و شوهری رفتم. گفتم: " ببخشید من یک وبلاگ کوچک دارم و می خوام با مردم مصاحبه کنم. می تونم بپرسم به کی رای می دید؟ " مرد جواب می دهد بین موسوی و کروبی دودلم. اما پسر کوچکش می پرد وسط حرفهایش و می گوید: " ما تو مدرسه سبزیم. من رای پدرمو می اندازم به صندوق! " زن ولی حرف دیگری می زند. " خیلی دلم نمی خواهد رای بدهم ولی بازم می گم بگذار یک خرده عاقل ترها بیایند کشورو اداره کنند٬ چه فرقی می کنه کروبی باشه یا موسوی؟ "

آنها را به حال خود رها می کنم٬ با یک کودک خیابانی که بادکنک می فروشد گپ می زنم. " من به کسی رای می دم که چندتا بادکنک بخره دست خالی خونه نرم. من نون بیار خونه ام  ". به میان حرفهایش می روم و می پرسم: " تو که نمیتوانی رای بدهی؟ "٬ با حاضر جوابی می گوید: " می تونم که عکسشون رو پخش کنم. مردم دلشون به ما می سوزه و به کسی رای می دن که ما بگیم! ". چند تا بادکنک می خرم و بعد نمی دانم چکارشان کنم. می روم به طرف محل بازی بچه ها و بادکنک ها را پخش می کنم و وقتی دلیل اش را می پرسند می گویم: " خیرات مادرمه! "....این میزگرد با مردم را ادامه خواهم داد....     

*سالها پیش با میزگرد خیابانی با بچه های جوادیه٬ شهرک غرب٬ خزانه٬ جردن سبک جدیدی را خواستم تجربه کنم . متاسفانه دوریم از روزنامه ها این تجربه را ناتمام گذاشت٬ می خواهم تا انتخابات این تجربه را در حد فرصت یک وبلاگ تکرار کنم. خواندن نظر شما می تواند برای من بسیار مفید باشد. آیا این کار را ادامه بدهم یا نه؟