لبخند مهربان خاتمی. پلکهای خیس کرباسچی و دری که بر روی پیروزی باز می شود
برای بی تابختیاری٬ بهنام قلی پور٬رضا ولی زاده و حسین نوروزی
*در سفید رنگ که بر لولای خود چرخید و باز شد محمد خاتمی تمام قد جلوی من ایستاده بود. بغضی دیرپا در من منفجر شد٬ کاش می توانستم تنها با اشک و تمامی تلخی هایی که پنج دهه زندگی بر شانه هایم گذاشته است و نه با کلمات در هم ریخته با او سخن بگویم. می خندید٬ لبخندی که از مهربانی هزار نشانه داشت. مادر چشمهای میشی ات خیس است بگذار با تو سخن بگویم. پدر٬ پدر رنج دیده ام٬ دارم پیر می شوم. دیگر نمی خواهم بر علیه چیزی بشورم. تنها ساختن و آباد کردن است که برایم تسکینی می شود در جهان بی تسکین. خاتمی می گوید: "من همیشه شما را دوست داشتم ٬قلم زیبایت را ٬ استقلالی که به آن متعهدی و...اما دیگر آن آقازاده جوان نیستی." راست می گویی عزیزم. پیر شدم. خسته ام. دلم می خواهد فریاد بکشم بیائید دستهایمان را در هم گره بزنیم و جهان بهتری را برای فرزندانمان بر جا بگذارم. زیبایی قلمم تعارف تو به آنی است که دردهایش رامی نویسد تا سبک شود و درد زیباست.
*قطره اشکی از گوشه چشم غلامسحین کرباسچی چکید وقتی از فرزندان شهدا سخن می گفت. من ویران شدم. برای من دل شکسته این مرد که مظهر اقتدار٬ سازندگی و خونسردی بود تازه گی داشت. سالها پیش در گفت و گویی خواسته بودم غرور او را به رخ بکشم. تنها نقطه ضعفی که از او سراغ داشتم و وقتی از مرام و مردانگی سخن گفت نمی دانست دادگاهی درون من برپا شده است و قاضی حکم به مجرم بودنم صادر کرد. باید کاری می کردم. قبل از آنکه کرباسچی سخن بگوید در جمع مدیران سابق شهرداری تنها شنونده بودم و گوش می دادم به سخنرانان٬ الویری شهردار سابق از ضرورت یکپارچگی اصلاح طلبان سخن می گفت٬ بر این نکته انگشت می گذاشت رقیب ما موسوی نیست. تخریب در اردوگاه اصلاح طلبان همان چیزی است که رقیب می خواهد. حضرتی هم از برنامه هایش گفت و بعد نوبت به کرباسچی رسید که دیر به جلسه رسیده بود.
*با خاتمی پریشان سخن می گفتم. حضورش آنچنان مرا به دوران جوانی برد که نمی توانستم ذهنم را در امروز متمرکز کنم. از روزی سخن گفتم که تمام مدیران وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی از من شکایت کردند در حالی که نماینده ولی فقیه درکیهان نیز بود ولی در پی این شکایت وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی ترجیح داد جانب روزنامه نگار منتقد را بگیرد. در تمام دورانی که هر دو مسئولیت را داشت هرگز جلو نقد علیه ارشاد را نگرفت و اگر مداخله ای هم می کرد به نفع اطلاع رسانی شفاف بود. لبخندهایش از همان موقع نشان می داد مدافع آزادیست. تنها مستبدان هرگز خندیدن و یا گریستن را تجربه نمی کنند.
*سکوت کرباسچی و قطره اشکی که در چشمهایش نشست مرا ناخواسته وادار کرد سخن بگویم . بغضی که از خود داشتم زبانم را پر از لکنت کرد. به گونه ای از تصورم نسبت به کرباسچی عذر خواهی کردم و از همه خواستم رقابت درون جناحی را به مرحله نزاع نکشانند. مردم همه رای خواهند داد٬ ولی پرخاشگری بین دو رقیب اصلاح طلب نخبگان مصمم را دچار تردید می کند. گفتم تا دیروز منتقد شما بودم که با شایستگی مدیریت می کردید و امروز همراه تان هستم. برای من که دارم به سن بازنشستگی می رسم و دیگر برای خودم چیزی نمی خواهم٬ اما فرزندان ما چشم انتظارند که فردای بهتری برایشان به ارمغان بیاوریم. باید تردیدهایمان را کنار بگذاریم٬ ما پیروزیم٬ چه موسوی ببرد و چه کروبی.
* "شما همیشه در دوران پیش و پس از اصلاحات تعادل را نگاه می داشتید. تند روی در تمام صورتهایش باعث شکست است." این سخن را در جواب این گفته هایم شنیدم:" ما همانگونه در گروه آئینه بنا داشتیم اصلاح طلبان جانب چندصدایی را دارند و به رقیب سخن گفتن می دهند. امروز هم دو رقیب اصلاحات باید الگوی رقابت مدنی را به تماشا بگذارند. نباید هیچکدام به نفع آن دیگری کنار برود ولی باید هر کس از موضع ایجابی خود را عرضه کند تا مردم انتخاب کنند." صدای خاتمی را وقتی می شنوم که می گوید وظیفه مشخص خود می دانم که از حرمت کروبی دفاع کنم. باید ارزشهایی که این مرد دارد حفظ شود. همیشه برای کشور رفتار و منش اش مفید بوده و باز خواهد بود.
خاتمی در باره شغلم می پرسد و پاسخم را این گونه می شنود:" یک کارمند ساده با حقوق نصف خط فقر." با تعجب می پرسد:" شما در مجموعه شهرداری باشید ودر همشهری قلم نزنید؟"٬پاسخی نمی دهم مسئله امروز من سرنوشت فردی ام نیست. با لبخندی می گوید خودمان باید روزنامه ای را منتشر کنیم و تجربه گذشته را تکرار کنیم. پشت در تعداد زیادی منتظر دیدنش هستند. باید برویم پیشنهاد می دهد با محمد بهشتی و فاتح ملاقات کنم و حرفهایم را با آنها در میان بگذارم. بله می گویم و خود را در تنهایی رها می کنم. با یک چشم می گریم و با یک چشم می خندم .بهار هم مادرم را برد و هم پدرم را٬ کاش این بهار با پیروزی اصلاح طلبان پر از رنگ شادی شود آنهم در فصلی پر از باران.
*در اینجا باید از رضا نوراللهی تشکر کنم که امکان هر دو دیدار را فراهم کرد آنهم با رفاقتی که کمیاب شده است در این سرزمین که مرتب هر جمعی تبدیل به دو می شود . یعنی آدمها در فرایندی بی وقفه از هم مهنا می شوند.