"حرمت نگه دار! دلم! / گلم! / که این اشک خون بهای عمر رفته ی من است! "٬ صدای حسین پناهی در فضا می پیچد و بغضی در گلویم می پیچد. پلکهایم خیس است. همیشه با ناامیدی می جنگم٬ دلم می خواهد در عصر نتوانستن بتوانم٬ بتوانم چیزی را برای فردا باقی بگذارم ٬"میراث من! نه به قید قرعه٬ نه به حکم عرف! یک جا سند زدم همه را به حرمت چشمهانت" آری دوست من این اشک خون بهای عمررفته ی من است"٬هر گاه از خود می گریزم تا با آن دیگری ما شوم٬ تا برای این وطن کاری بکنم در انحطاطی که در فضا موج می زند تباهی مرا می هراساند. مرام و مردانگی٬ دوستی و دوست داشتن٬ دستی که به مهر دراز می شود با لهیب کینه های بی دلیل می سوزد. دوباره به تنهایی ام پناه می آورم. به شعر٬به افسون شعر.

"نه! به کفر من نترس! کافر نمی شوم هرگز! زیرا به نمی دانم های خود ایمان دارم"٬می خواهم دوست من٬ ولی تو می خواهی به تنهایی همه چیز باشی و بعد چشم باز می کنی می بینی هیچ نیستی. مثل همه٬ درفیس بوک در خشمی که در دلم از اینهمه منیت٬ آز و جدایی های بی دلیل و نفرت های بی دلیل تر قلم را گذاشتم بنویسد:"وقتی نخبگان کارشان به بلاهت می کشد ابلهان به سادگی ردای نخبگی را برتن و جهان را غرق ظلمت و جهالت می کنند"٬ ما سالهاست و قرنهاست داریم شکست می خوریم چون جز با کینه نمی توانیم سخن بگوئیم. تنها باید من باشم و وقتی تنها می مانم٬ گرگها می درند همه را. مرا٬ ترا٬ تو گرگ همه امیدها و آرزوها نباش٬ نخواهی که باشی!

"حراج کردم همه رازهایم را! دلقک شدم با دماغ پینوکیو / ...."تو نمی گذاری ما شویم. تو نمی گذاری صدای مهربان بودن به گوش همه برسد٬ و نمی خواهی جهان شبیه رویاها شود٬ تو می خواهی تنها تو باشی و همه برای نبوغ ات هلهله کنند و هر کس را بخواهی قهرمان کنی و هر کس را نخواهی ابلیس اش بنامی٬ مستبدانه از آزادی دفاع می کنی و استبداد را ابدی می کنی٬ اما من به تنهایی می گریزم. در تنهایی می نویسم از طلوع آفتاب می نویسم٬ آنقدر می نویسم با خون چشمهایم تا بیدار شوی. همه گرگ هم شده اند٬ همه علیه هم می شورند. نمی بخشند دیروز را تا فردا هم شبیه دیروز شود. بگذار پناهی بخواند و من بگریم: "حرمت نگه دار! دلم! / گلم! / که این اشک خون بهای عمر رفته ی من است! / سرگذشت کسی که هیچ کس نبود٬ و همیشه گریه می کرد... / بی مجال اندیشه به بغض های خود! تا کی مرا گریه می کرد... / تا به کی مرا گریه کند؟ / و به کدام مرام بمیرد... / آری! گلم! دلم! ورق بزن مرا / و به آفتاب فردا بیاندیش٬ / که برای تو طلوع می کند / با سلام عطر آویشن... "

*فردای انتخابات خواهم نوشت چه کسانی با بغض ها و کینه هایشان و تمنای انحصاری قدرت جهان را دست نخورده باقی گذاشتند. خواهم نوشت از بی مرامی و خنجر به رفاقت کشیدن. تا آن روز به طلوع فردا می اندیشم. به فردای متفاوت. به شما که می توانید جهان را دگر کنید بی بلاهت نخبگان و دروغ های ابلهان. می توانیم اگر بخواهیم. اگر کینه ها و منیت ها بگذارند بخواهیم. تا ۲۳خرداد سکوت خواهم کرد تا من هم روای جدایی ها نباشم. باشد چنین نباشم مثل همه آنهایی که این چنین اند!!!