گاهی می نویسی تا چیزی بگویی و زمانی هم لشگری از واژه ها را بسیج می کنی تا چیزی را ناگفته باقی بگذاری. امروز در من حسی بود که در خیابانهای شهر پر وبال گرفت ٬همسرم رانندگی می کرد و من به آدمها خیره مانده بودم.هر آدم دریایی از اندوه ژرف و شاید ساده را پنهان می کند در چهره اش ٬هزاران روایت ناگفته در هر خیابانی رهاست و هیچ کس نیست آنها را باز بخواند.زندگی شاید گورستان رازهای ناگفته باشد و همه درد من این است که هیچ رازی ندارم. هیچ رویدادی که نخواهم کسی بداند٬هیچ عاطفی که در گوشه قلبم پنهان مانده باشد و همین بی رازیست که زندگی را از فردیت اش جدا می کند و در آدمی تنهایی را بر می انگیزد.این رازاست که انسانها را به هم گره می زند. تنها من و تو می دانیم و با این دانستن جهان یک سو می ایستد و ما سوی دیگر.تمام حس من رها می شوند در کلمات و جملات .گویی در یک اتاق شیشه ای زندگی می کنم و همین آشگارگی بیش از حد مرا می هراساند.نمی دانم غروب جمعه این چنین مرا تلخ می کند٬یک تلخی بی مضمون .نوشته به کجا می خواهد برسد ٬آیا معنایی دارد ٬نه ٬تنها روایت می کند یک بی معنایی مطلق را که قلب مرا می فشارد. همین حد کافیست برای نوشتن.برای شما خواندن آن می تواند رارهایی که دارید مقدس کند و این هدیه کمی نیست که ناخواسته به شما هدیه می کنم. قدرش را بدانید.