غروب پنجشنبه از خواب می پرم.کابوس گم می شود در سرگیجه هایم.باید جایی بروم. کجا باید می رفتم٬یادم نیستم. نیم خیز می شوم .صدایی در گوشمم می پیچید کسی دارد کسی را تهدید می کند.بخدا نابودت می کنم.کاش با من بود و می گفتم تلاش مکن ما نابود شده ایم.برمی خیزم دوشی می گیرم تا از این رخوت خلاصی بجویم. به یاد می آورم باید در انجمن صنفی روزنامه نگاران باشم.در میان موسفیدکرده های مطبوعات .حذف شده ها٬رنج دیده ها

خیابان خلوت است و من هنوز در کابوس دچار هراس سرگیجه ام . به انجمن که می رسم چهره ها ٬چهره های آشنا ناگهان جهان را به رنگ دیگری در می آورند. محمد بلوری را در آغوش می گیرم.ناصر زرافشان٬الهامی ُتویسرکانی٬مختاباد لیلی فرهاد پور٬گرانپایه٬امین زاده ٬کیامهر٬گوران ودهها نام دیگر.می خندم .همه می خندیم.مزرعی و..نامهایی که در ذهنم نمی یابمشان .محرابی می گوید همیشه نامها فراموش ات می شود.راست می گوید. مدتهاست فراموش کرده ایم روزنامه نگاریم .نمی خواهند خواننده ما را به یاد بیاورد و ما هم خواننده را.

هر کس سخن می گوید از دردها و نامرادی ها و من از اینکه هنوز هستیم و هیچکس نمی تواند ما را حذف کند.حتی خود بودنمان نوعی صداست در جهان بی صدا.همه موسفیدکرده ها هستند. هنوز هستند. همه پر از خاطره.نسل های جوان کجایند که راه را این موسفید کرده ها بپرسندو به بیراه نروند.تویسرکانی می گوید تو در آئینه ایران فضای خوبی در اختیار روشنفکران قرار دادی . من چیزی را به آنها دادم که حق شان بودند. حق هر کس آن است صدایش را دیگران بشنوند و روشنفکران پر از حرفند.به سود جامعه است که صدای آنها شنیده شود

شامی می خوریم ٬خاطرات را با هم مرور می کنیم. تاریخ را این گروه ساخته اند ٬بدون آنکه کسی از سهم آنها بنویسد ٬بر زخمهایشان مرحم بگذارد. از انجمن که بیرون می زدم از کابوس و سرگیجه خبری نیست .به عبدی می گویم اصلاحان طلبان برنده اند اگر بردن را باور داشته باشند. می گوید خوش خالیست ٬ولی تاریخ پراز خیالهای تحقق یافته است .اگر ما به امید میدان بدهیم و پیروزی را باور کنیم جهان به رویاهایمان نزدیک می شود . خود را به پاهایم می سپارم تا مرا برد.لحظه ای شادی حق من است آنرا از از خود دریغ نمی کنم.