آه لعنت براین چشمهای مرده که همه زندگیم را ویران کرد
چند سالم بود نمی دانم. دوران نوجوانی بود٬ در مسابقه دکلمه در سطح منطقه شرکت کردم. در حضور جمع خواندم. با بغضی که در گلویم بود و لرزش صدایی که حزن انگیز بود: همه هستی من آیه تاریکیست/که ترا در خود تکرار کنان /به سحرگاه شگفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد/...کسانی گوش می دادند. حس می کردم بد می خوانم. هیچ موقع شعر را خوب نمی خوانم. همیشه واژه ها در شتابی که در من ایجاد می کنند در انعکاسی که در طنین کلامم ایجاد می کنند خلوص و شفافیت واژه را نابود می کنند. گویی همه چیز در ذهن می ماند و راه به بیرون نمی کشد. من در این آیه ترا آه کشیدم ٬آه/من در این آیه ترا /به درخت و آب و آتش پیوند زدم
زندگی شاید...زندگی شاید...تکرار می شدند و راه گلویم را می بستند. شرم صورتم را سرخ کرده بودند. داشتم آب می شدم. خواندم تا رسیدم به اینجا: زندگی شاید آن لحظه مسدودیست /که نگاه من٬ در نی نی چشمان تو خود را ویران می کند/ سالهاست این ویرانی را در هر شعری که ناخودآگاه از من بیرون می جهد تکرار می شود٬ سالهاست از نگاهی می گویم که در خواب مرا ویران کرد و هرگز در بیداری نیافتمش. همین ویرانیست که مرا از شعر می گریزاند و همیشه شعرهایی که در من می جوشند سترون و ناتمامند چرا که از نگاهی سخن می گویم که به هیچ چیز ارجاع نمی دهد٬ جز آن تمنای نهفته که همیشه عشق را می جست و هرگز نیافت.
آه.../سهم من اینست/سهم من اینست/سهم من٬/آسمانیست که آویختن پرده ای آنرا از من میگیرد/...سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست /و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید- نه نمی گوید/دستهایت را دوست میدارم" ٬نسل ما را رویداد های سیاسی بلعید و ما بدون عشق زیستیم و به چشمهایی عاشق شدیم که در ذهن مان ساختیم و دهه ها با ما آمد. آن چشمها جوان ماندند و ما پیر شدیم٬ این چشمها بهار را در من میمراند٬ بخوانید:"بهار آمد/جنگل نگاهت خزان شد/پرنده خندید/ابرگریست/من مردم/تو مردی/همه مردند/بهار قهقه ای زد/ و در خزان چشمهایت گم شد".من از شعر می هراسم. وقتی به انتهای شعر فروغ رسیدم و خواندم :"من /پری کوچک غمگینی را/میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد/و دلش را دریک نی لبک چوبین /مینوازد آرام٬آرام/پری کوچک غمگینی /که شب از یک بوسه میمیرد/و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد."
آه! اما دیگر آن نگاه که مرا ویران کرد چشمهایش را باز نمی کند و من همه جسرتهایم را می ریزم در این وبلاگ بی خواننده. در گورستانی بی نام و نشان. تا هیچکس برای گور خالی نگرید. کوچه ای هست که قلب من آنرا /از محله های کودکیم دزدیده ست. آری شعر با من جفا می کند. یک دهشت فیاض را در من بیدار می کند. می خواهم بخاطر آن نگاه مرده در این وبلاگ از شعر شاعران بنویسم. نه از شعرهای یک شاعر تنها از یک شعرشان. اگر شعری می دانید به من فرصت نوشتن می دهد آدرس آنرا برایم بگذارید. می خواهم نقد شعر را جدی بگیرم. در کنار شعر بیشتر از سینما٬نقاشی و...هم بنویسم. می خواهم به گونه ای دیگر ببینم تا آن نگاه که با مرگش مرا افسرده کرد دوباره چشم باز کند. شعرهای مرا هم اینجا بخوانید. آنها شعر نیستند بغض فروخورده اند. آن سال من نفر برگزیده شده ام. بخاطر بغضی که در صدایم بود و کتابی از ویل دورانت پاداش من بود. از آن روز به بعد در هیچ رقابتی شرکت نکردم. چرا هیچ کس مثل من نمی دانست بد شعر می خوانم. بقول فروغ هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد٬ مرواریدی صید نخواهد کرد. اما در جوی خالی ذهنم چشمهایی را صید کردم که همه عمر مرا ویران کرد.
*معلمی داشتم به اسم بیات که ما را باشعر٬ سیاست و زندگی آشنا کرد. خود تجسم زندگی با معنا بود. یک عاصی. فولکس کهنه اش را بسیار دوست داشتم. کاش می دانستم کجاست تا بر دستهای مهربانش بوسه ای می زدم که مرا با آتش پر لیهب شعر سوزاند. کاش باشد و باز زندگی را معنا کند.