اگه همصدام بودي هيچكس حريفم نمي شد/كوه اگر رو شونه هام بود كمرم خم نمي شد
دشت جلوي من است٬ پر از گندمزار. غروب است٬ غروبي تلخ٬ كلاغها در دور دست آواز مي خوانند٬كسي در ذهن من آواز مي خواند "بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو/یه وجب خاک مال من هر چی می کارم مال تو/اهل طاعونی این قبیله ی مشرقی ام/تویی این مسافر شیشه ای شهر فرنگ/پوستم از جنس شبه پوست تو ازمخمل سرخ/رختم از تاول تنپوش تو از پوست پلنگ.." خود را از شهر دور مي كردم با دوستم، دوستي كه ديگر نيست٬ دوستي كه گم شد در شهر فرنگ٬ مي نشستيم غروب آفتاب را تماشا مي كرديم٬ او بوي گندم داريوش را مي خواند و من گوش مي كردم. گوش مي كردم با پلكهاي خيس٬ چقدر تنها بوديم. اما من و او با هم تنها بوديم. صدايش خوب بود : "تو به فکر جنگل آهن و آسمون خراش/من به فکر یه اتاق اندازه ی تو واسه ی خواب/تن من خاک منه ساقه ی گندم تن تو/تن ما تشنه ترین، تشنه ی یک قطره ی آب/شهر تو شهر فرنگ آدماش ترمه قبا/شهر من شهر دعا همه گنبداش طلا/تن تو مثل تبر تن من ریشه ی سخت/تپش عکس یه قلب مونده اما روی درخت /نباید مرثیه گو باشم واسه خاک تنم /تو آخه مسافری خون رگ اینجا منم/تن من دوست نداره زخمی دست تو بشه/حالا با هر کی که هست هر کی که نیست داد می زنم..."
نشسته ام انتهاي سالن انجمن صنفي مطبوعات٬ روزنامه نگاران برتر را انتخاب كرده اند. صداي شان را مي شنوم٬ مي شنوم و نمي شنوم /...ديگر گندمزاري نيست. ديگر كسي با آن ديگري تنها نيست. هر كس با خودش تنهاست. باز كسي در من مي خواند: "اگه همصدام بودي هيچكس حريفم نمي شد/كوه اگر رو شونه هام بود كمرم خم نمي شد/". نمي دانم چرا احساس تنهايي از آن سالهای دور خود را مي رساند به من. دوستي كه رفته است و گم شده است در شهر فرنگ٬ با صداي اوست كه مي شنوم:"تو اگه خواسته بودي /تو اگه خواسته بودي تو اگه مانده بودي .موندني ترين بودم عمر صدام كم نمي شد/اگه زخمي مي شدم به دست تو مرحم بود/زخم قيمتي من محتاج مرحم نمي شد/..." با عبدي ٬سحر خيز و چند تني در باره انتخابات حرف مي زنم. درباره كروبي٬ در باره موسوي٬ در باره وعده و عمل به وعده. مي گويم كروبي بايد در شعارهایيش تمركز لازم را بوجود بياورد. عبدي مي پذيرد. با همه سلام و عليكي مي كنم٬ اما آن صداي لعنتي در من مي خواند :" اگه بارون عزيز با تو بودن مي گرفت / گل سرخ قصه مون تشنه شبنم نمي شد."
سحر خيز مي گويد چرا اينقدر تلخ مي نويسي و آنهم با خود زني. به او نمي گويم ولي با خود زمزمه مي كنم. من نمي نويسم٬ كسي در من مي نويسد. كسي مي خواهد خود را خلاص كند. " آخ تو اگر خواسته بودي " .ولی ما ٬ ما نمي شويم. همه حتي در تنهايي ها غريبه ايم. پايبند هزار مصلحت. هزار خنجر پنهان در دستهايمان. هيچ گوشي نمي شنود٬ هيچ كس نمي گويد جز به خودش٬ هيچكس زبان باز نمي كند جز براي خودش٬ در دفاع از آزادي هم خود را محدود مي كنيم به هزار مصحلت. حتي آني كه سخن مي گويد خاموش است. همان صداي لعنتي٬ همان صدا كه من با او تنها بودم. همان كه در شهر فرنگ گم شد باز درمن مي خواند :"خموشيد خموشيد خموشي دم مرگ است/همه زندگي آنست كه خاموش نميريد" در انجمن صدايي جز صداي خاموشی نمي شنوم. مي روم در خيابان خود را گم كنم تا صداي اين خاموشي را هم نشنوم.