...من و ما کم شده ايم ٫خسته از هم شده ايم...
برای مهدی فتحی و حضورش که آرامم می کند
من بودم و تو. بودی اما نبودی. باران می بارید. چترت را باز نمی کردی و چشمهایم خیس می شد. ازدور دست صدایی می آمد صدای تو نبود. کسی می گفت: "رو می کنم به آينه ... رو به خودم داد می زنم/ببين چقدر حقير شده ... اوج بلند بودنم/رو می کنم به آينه ... من جای آينه می شکنم/رو به خودم داد می زنم ... اين آينه ست يا که منم/...من و ما کم شده ايم٫ خسته از هم شده ايم/بنده خاک، خاکِ ناپاک ٫خالی از معنای آدم شده ايم." تو نمی خوانی . سکوت ات معنایی نداشت جز بغضی که در گلویم خفه ام می کرد.
هیچکس نیست که تنهایی مرا ببیند. کسی نیست در این غروب لعنتی که باران می بارد و آسمان خورشیدش را گم کرده است سرخی چشمهای مرا تماشا کند. بیا ببین من و تو چقدر کم شده ایم. خسته ای. من هم خسته ام. اما من ترا خسته نکرده ام. بگذار بگریم. کجا رفته ای جوانی از دست رفته ام. من وتو ما نمی شویم. زمانه با من نمی سازد و من با او. مرد بودی. مرد! باید گرسنگی را تاب بیاوری. مرد باید گریه نکند. مرد باید کودکی اش را گم کند. هیچکس مرا نمی فهمد. من دیگران را می فهمم. نمی دانم. دیگر نمی خواهم بفهمم.