عزیز دلم موسوی را برای وعده هایی که نمی دهد ترجیح می دهم
"سعید"٬ دوست پسرم سهیل و شاید بهتر باشد بگویم دوست خودم در پست قبلی نوشته است : " این گردابها به شرطی درمان می شوند که ادبیاتی که در کشور استفاده می شود صادقانه باشد. حرف و عمل یکی باشد. و بالاتر از آن، خود حرف، به تنهایی ارزش داشته باشد؛ نه اینکه حرفی زده شود که به راحتی بتوان آن را فردا نقض کرد. من حس می کنم ادبیات امروز میرحسین نیز تا حدودی اینگونه است. بعضی حرفهایش در خود این پتانسیل را دارند که به ضد چیزی که دیگران فکر می کنند تبدیل شوند. آیا او با این ادبیات می تواند کشور را از گردابها و آنهایی که به گرداب ها دامن می زنند نجات دهد؟" می خواهم جوابی بنویسم ٬جواب که نه ٬می خواهم این پرسش را بسط دهم و از چیزی بگویم که سالهاست دلتنگ گفتن اش هستم.
دوستی سالها خطابت می کند استاد ولی در اولین اتفاقی که احساس می کند باید در کاری بالاتر از تو بیایستد گزاره خود را آنچنان نقص و موجودیت ات را انکار می کند که تو می مانی حیرت زده. اینهمه دوگانگی چرا؟ اصلا چرا ما اینقدر با تعارف حرف می زنیم. چه لزومی دارد از واژه هایی استفاده بکنیم که بار ارزشی دارند ولی حامل هیچ ارزشی نیستند جز تن دادن به فرهنگی که حتی در مراوده ساده بدون اغراق نمی تواند خود را تداوم دهد. اغراقی بدون مضمون٬ مدلولی بدون دال. دروغی که قباحت اش را به مفت می فروشد. در پس تعارفاتی که از فرط تکرار مدام در حال انفجار است و زبان را به گند می کشاند در تعاملهای عملی٬ همه گرگ هم می شوند و هیچ ترحمی بر هم نمی کنند.
خانم وکیلی وقتی با مراجعه کننده روبرو می شود آنچنان زبان به ستایش باز می کند و از سادگی احقاق حق سخن می گوید که مخاطب حیرت زده می ماند و با این دستگاه قضایی و اینهمه سهولت. اما وقتی دستمزد پیشاپیش پرداخت می شود این خانم محترم حاضر نیست جواب سلام موکل را بدهد. مهندس و معمار و عمله و بنا و راننده تاکسی و حتی من و شما عادت کردیم در زبان به گونه ای سخن بگوئیم و در عمل به گونه دیگر. سالهاست رادیو و تلویزیون را گوش و یا نگاه کنی و یا روزنامه ها را بخوانی٬ مدام ستایش از مردم شریف٬ شهروندان محترم٬ توده های دوست داشتنی و عزیز و...می شنوی٬ ولی همین مردم وقتی به سازمانها و مراکز مسئول مراجعه می کنند٬ آنچنان داغ بی تفاوتی خشونت آمیز بر پیشانی شان می خورد که تا آخر عمر نمی توانند فراموش کنند. مدتهاست که هیچ تعارفی را جدی نمی گیرم و سعی می کنم تظاهر به شنیدنشان کنم و بس.
سعید عزیز دلم! ادبیات گفتاری و نوشتاری ما آنچنان آلوده است که عقل سلیم حکم می کند که تا مرز بی اعتنایی کامل در مقابل آنها پیش رفت. این روزها شعارهای انتخاباتی هر روز داغ تر می شود و رسانه های رسمی و غیر رسمی آنچنان از خدمات دولت مهرورز سخن می گویند که آدم با حیرت از خود می پرسد "کجا باید این خدمات را مشاهده و یا حس کرد؟" نه در شب تاریک چراغ بدست می توان آنها را یافت و نه در پرتو آفتاب تابان. چهار سال به ما گفتند نامهای باندهای مافیایی را افشا می کنند ولی دریغ از یک نام که افشا کنند. گفتند پول نفت را به سفره های من و شما می آورند ولی در پایان دوره دولت شان سیب زمینی و تراول چک و پرتقال اسرائیلی پخش کردند.
سیل شعارها ی انتخاباتی جاریست و دارد همه را غرق می کند. نامزدهای انتخاباتی و اطرافیانشان آنقدر شعارهایشان را فربه تر می کنند که مثل روز روشن است که اجرا نخواهند کرد. من موسوی را بخاطر وعده هایی که نمی دهد بیشتر ترجیح می دهم تا وعده هایی که در مورد جمع آوری گشت ارشاد می دهد. مطمئنم اگر خودش باشد همین حرفها را نمی زد. هر روز که به انتخابات نزدیک می شویم حرفهای او شفاف تر و صریح تر خواهد شد. امیدوارم این صراحت در بیان حقایق باشد تا وعده های انجام نشدنی. آنچه خواهد کرد را مهم بدان نه آن کلماتی که بر زبان می آورد. این را هم بدان در این بازی یک طرفه٬ یک طرف هر چه خواست می تواند بگوید و هر چه خواست با اموال عمومی می تواند انجام دهد ولی طرف دیگر باید هزار بار حرفهایش را مزه مزه بکند تا راه به افترا و تخریب ندهد. در این فضا از سکوت باید بیشتر انگیزه گرفت تا هیاهیو کرکننده ولی پر ازدروغ. شاید این جواب تو نباشد و خالی کردن دل من و سبک تر شدنم می تواند باشد. ولی این را هم به یاد بسپار تا من و تو واخواست نکنیم و در صحنه نباشیم هیچ وعده ای تحقق نمی یابد.