دوستانی که از ایران رفته اید و امروز درتمام جهان پراکنده اید این نوشته با شما سخن می گوید. بعضی هایتان ذهن مرا می کشانند به انبوه خاطراتی که با هم داشتیم. آن روز ها چه خوبشان می یافتم٬ و چه بد. امروز جز در جذبه شان نمی توانم به گذشته بنگرم. همیشه امروزم پر از حسرت می شود از نبودنتان. بعضی هایتان را از قلم تان می شناسم٬ حیرت می کنم چطور و چگونه دور از وطن این گونه  در دستهایتان واژه ها چه آسان قوام می گیرند و شیرین می شوند. قدرت استدلالتان مراهم شگفت زده می کند و هم به حسادت می کشاند. حس نمی کنم دوری از وطن بیگانه تان کرده باشد از مسایل ملموس وطن. مدام می خوانمتان و می آموزم. هر چند با نوع نگاهی که به جهان و رویدادها دارید همساز نباشم و نپسندم٬ ولی قدرت کلامتان مجابم می کنم نوع نگاهم را نقد  کنم٬ نقد جدی و برهنه.

در بد زمانه ای به دام افتاده ایم٬ هر ستایشی شائبه برانگیز است و بوی چاپلوسی به خود می گیرد ولی در همین زمانه با نفرت سخن گفتن خریدار زیادی دارد. به دلیل همین شائبه است که نامت تان را نمی گذارم اینجا. باید مشخص تر سخن گفت ولی زمانه نمی گذارد. حتی همیشه می کوشم آنهایی که بسیار دور از واقعیت وطن اند و کلامشان به مضحکه شباهت می یابد تا به تحلیل بفهمم٬ شما را که می بینم نمی توانم آنها را بفهمم٬ مگر آنکه بپذیرم چون تنها از پنجره کینه و نفرت و حذف و نابودی جهان را می بینند٬ بجای آنکه برنهاد نهادی باشند با رفتار و گفتارشان همان چیز را ابدی می کنند که موضوع نفرت شان است. بجای آنکه با تفسیر به تغییر جهان بپردازند با تحقیر آنچه بر نمی تابند به حفظ آن یاری می رسانند.

جهان برای آنهایی که به تائید و یا انکار مطلق وضع موجود می پردازند جای امنی است چرا که بجای تحلیل و یافتن پیچیدگی ها زمانه می دانند تنها باید به بسیج لشکری از واژه های ستایش آمیز و نفرت انگیز بسنده کنند٬ ولی برای ما که معتقدیم باید با تحلیل مدام شرایط٬ به پر کردن شکافهایی پرداخت که مانع رسیدن به وضع موعود می شوند جهان در تمام صورتهایش ناامن است. این ناامنی قبل هر چیز از امکان خطا در تفسیر خون و جان می گیرد. چون جامعه موجود زنده ای است که آبستن ناشناخته های بسیاریست و نمی توان بر همه داده ها و شواهد تجربی مسلط شد و به این دلیل باید همیشه با احتیاط و یقین نسبی دست به داوری بزنیم و از سوی دو طرف ماجرا مورد تهدید واقع شویم٬ چرا که هر چه بدیهی می دانند به ناچار مورد تردید قرار می دهیم. ما به همه چیز با تردید نگاه می کنیم و آنها با یقین. یقینی صلب و تغییر ناپذیر.

چرا اینها را می نویسم . چون در آستانه یک دو راهی سرنوشت ساز ایستاده ایم. باید دست به انتخاب بزنیم. آنهم بین بازیکنانی که ما حق انتخابشان را نداشتیم و بازی و بازیکن به ما در هر حال تحمیل می شود. اما دریک طرف ماجرا کسی ایستاده که حداقل ها را چه در اقتصاد و چه در سیاست و چه در تدبیر امور و چه در آزادی و...حفظ می کند و دیگری شاید همین حداقل هایی که به همت همه ما مانده باز پس بگیرد. در این شرایط من می پندارم  مجبوریم طرف اولی را بگیریم. ما که درون کشور می زئیم و فشارها و بحرانها را بی واسطه حس می کنیم و آوار بدفهمی هر لحظه گریبانمان را می گیرد و از همه چیز محرومان می کنند چون خواهان آنیم که آزادی نقد باید در حداقل اش حفظ شود٬ چرا که می دانیم بدون آن همه شاکله های قوام دهنده جامعه فرو می ریزد و دیگر چیزی نمی ماند تا بتوانیم در بستر آن بنای زندگی بهتر را حفظ کنیم. همین رویکرد و شناخت است که مرا ملزم می کند بر همه تردیدهایم غلبه کنم و برای حفظ همین حدافل ها٬ نه بیشتر٬ به میر حسین موسوی رای بدهم.

نمی خواهم شما را فرابخوانم انتخاب مرا٬ انتخاب خود بکنید. چرا که شما هم بهتر از من می فهمید و هم بهتر از من زمانه را می شناسید. تنها از شما می خواهم وقتی می خواهید تحلیل کنید و مردم را هر انتخابی فرابخوانید به فوریت رویدادها بیاندیشید و زندگی میلیونها انسان ایرانی را حس کنید که باید پیامدهای این انتخاب را بلاواسطه در زندگی شان تاب آوردند. می دانم شما هم دلسوز و متعهد این مردمید ولی ممکن است حرفهای رادیکال و فراخواندن به اینکه رای ندهید٬ در ضمیر ناخودآگاه تان احساس بهتری برانگیزد ولی وقتی بشنوید مردم با عواقب فراخوان شما روبرو شده اند چگونه می توانید با تاوانی شریک بشوید که هم وطنان می پردازند بدون آنکه شما همراهشان باشید؟ آن روز مرثیه خوانی سود ندارد جز سر پوش گذاشتن به خطایی که از یک ذره تغییر حمایت نکرد و در غیاب این ذره جهان کلی از رویاهایمان دورتر شد. با درک و توجه به همین نکته کوچک هر انتخابی کردید حق شماست. انتخابی که سودش اگر درست باشد به شما هم می رسد ولی اگر غلط باشد زیانی از آن نمی برید. این قضاوت بی رحمانه ای نیست بل گفتن از نکته ایست که باید مراتب به یادش آورد.