احسان ولی زاده عزیز برای من این پیغام را در مطلب قبلی گذاشته است :"این روزها محمد آقازاده از میر حسین موسوی زیاد می گوید ...و به قول خودش وبلاگش را ستاد میر حسین موسوی کرده اما محمد آقازاده عزیز اگر با میر حسین موسوی وضع بد تر شد آن زمان چه خواهی گفت "٬این روزها این پرسش مدام از من پرسیده می شود و همه توانم را می گذارم جوابی قانع کننده به آنها بدهم٬آیا می توانم ٬نمی دانم ٬واقعا نمی دانم.

دوستان عزیزم ٬اگر این روزها مدام می نویسم و از میر حسین موسوی می گویم و بایقینی می نویسم که برای خودم هم تازگی دارد٬آنهم برای من که عمری با تردید زیسته است و خود را متعهد جناحی نکرده وبخاطر این جدایی از همه قدرتها و احزاب و پایبندی به نقد فعال٬ آوارگی و دربدری رادارد تحمل می کند و پیرانه سر با حقوقی زیر خط فقر می زیدپاسخ دادن به این پرسش ها خفقان آور است و افسردگی و اصطرابی را که شبهایم را تباه و روزهایم را ویران فربه ترمی کند.با خود مدام تکرارمی کنم مرا چه جمایت مستقیم از یک سیاستمدار٬تجربه دوم خرداد پیش روی من است در روزنامه ایران برای آنکه خاتمی رئیس جمهور شود بسیار فعال بودم و برای این فعال بودن هزینه بسیار دادم ٬بررویم اسلحه کشیدن و...بگذریم .وقتی خاتمی رئیس جمهور شد من از او هیچ نخواستم و نقش منتقد را بازی کردم و پنداشتم این وظیفه من است و بعد بخاطر همین نقد اخراج شدم...

حال دارد همین تجربه تکرار می شود و می دانم چه در این بازی برنده شوم و چه ناکام بشوم باز بازنده بزرگ این بازی من خواهم بود.وقتی در بحبوبه انتخابات دستی که برای کمک دراز کردم بی پاسخ می ماند چرا باید ساده دل باشم که در صورت حضور در قدرت چه خواهند کرد با من. از حال مثل روزفردا روشن است برای من.اما با اینهمه می دانم در لحظه ای از تاریخ میهنم ایستاده ام که چاره جز ای انتخاب ندارم. قهرمان تراژدی با وجود آنکه می داند هر انتخابی مرگبار است باز گزینش می کند و سوژه خود فعال می شود و نه ابژه ای اسیر دست اتفاقات. من بازنده بخاطر شماست  که اینهمه شورمندانه و با غیرت می نویسم ٬اما آیا می توانم به شما ضمانت بدهم اوضاع ذره ای بهتر شود نه نمی توانم و در هم نتوانستن است که باز شما را فرامی خوانم این بازی را جدی بگیرید.

کاش پیامد رفتارهاو انتخابهایمان را می توانستیم مثل یک فرمول ریاضی محاسبه کنیم و یقین می کردیم به جواب مشخص می رسیم ٬اما تاریخ همیشه غافلگیر می کند ونتیجه کردارمان آنی نمی شود که باید بشود. هزاران پیامبر٬مصلح٬فیلسوف ٬شاعر٬هنرمند٬مبارز و...آمدند تا بشر رستگارشود ولی هنوز این رستگاری تنها در افق فرداست وبس. مارکس پیش بینی کرد سرمایه داری بدست کارگران سرنگون خواهد شدمیلیونها انسان کشته شدند و نتیجه کاریک تاریخ خونبار و پر از حسرت شد. اما حق نداریم با خود بگوئیم چون این بار به فرجام نرسیده است باید آنرا برای همیشه بر زمین بگذاریم.زمین گذاشتن همان و در دهشت کابوس زده رها شدن همان.

دوستان عزیز بیاید شرط ببنیم وآرش وار تیرمان را بسوی فردا پرتاب کنیم .شاید این تیر در هدف نشست و اگر این چنین شودما می توانیم شاد باشیم در این پیروزی سهم داشتیم ولی اگر ناکام شدیم با خود می توانیم زمزمه کنیم خواستیم ولی نتوانستیم ٬ما بازندگان شرافتمندی خواهیم بود که در ناکامی مان از کامیابان بی قلب سربلندتر خواهیم بود.اوضاع آنچنان بد است که فرصتی برای تامل باقی نمی گذارد. شناختی که از موسوی دارم بی تردید اوضاع باید بهتر شود که می شود اگر نشود تلخ می شویم وتلخ می گرئیم .اما چه انتخابی جز همین انتخاب داریم بکنیم٬ سکوت یعنی ابدی کردن وضع موجود. برای ما انتخابی دیگر باقی نگذاشته اند. باید سنگ را بگردانیم در این شط علیل .امروز زمستان است و به امید بهار با پاهایی در زنجیر آخرین رمق جانم در این راه گذاشتم .می خواهم این بازی راتکرار کنم که شاید جهان شبیه رویاهایمان شود. اگر نشد بازی دیگر٬این قمار ماست.با این شعر مولوی این نوشته را ناتمام می گذارم. چون پایانی برای آن نمی بینم .خنک آن قماربازی که بباخت هر چه بودش / بنامند هیچش الا هوس قمار دیگر