ای رنج زیبا رهایم کن از هر آنچه سخت است وپرازنفرت
باران...باد یغماگر....یک سنگ.....سیاهی ...خشم ....نفرت....مرگ...چند اسم.....ابدیت ....رنج....من ...من درمانده .....عبور می کنم ازسنگها... می یابم همه واژه ها که معنا می دهند به زندگی ...در بی معناترین لحظاتی که بر من می گذرند...سنگها راه به بالا می کشند...پرنده می شوند...آزاد و رها....گورستانی ساکت و بارانی که می بارد بی دریغ ... شاملو...گلشیری....آزاد....مختاری ....پوینده ....در ساحل خوفناک مرگ٬ موج می زند سکوت....می گریزم از همه دریاها....از همه ابرها ...از نسیمی که خنکا نمی دهد رنج را...رنج زیستن بیهوده .....ومرگ با هوده ....مرگی در قامت همه تاریخ.....مراسم ختمی مرا می کشاندبه گورستان....از گورستانی به گورستانی دیگر....از زندگی مرگ زده به مرگ پر از زندگی.
نامهاو سنگهادر سادگی شان ویرانگرند....ویران می کنند از آنچه زندگی را لبریز از وهن می کند....سادگی شوکتی دارد به بزرگی اندیشه ....اندیشه ای که انسان را فریاد می کند...."باتو یک گام و راهی به ابدیت....."کوش کنید ای شمایان که در منظر نشسته اید....به تماشای قربانی بیگانه ای که من ام-:با شما مراهرگز پیوندی نبوده است"....کسانی می میرند ....کسانی می مانند....قبرهای بیست میلونی...سنگ قبرهای ساده ...نامهای بزرگ...نامهای ابدی... فراموشی نامها...شهوت سکوت ...سکوت خشم ...من باید همه فریاد باشم ....اما پراز سکوتم.
دوبرادر....دو نام ....دوکس که زبان ترا می فهمند...تنهایی ات را می فهمند....زبان واه ها را می شناسند...آسمان پر از ابراست...بخوان این وبلاگ را....شعر خوفناکی غریبیست...سکوتی در وهم هیاهیو...فریادی در حنجره های خاموش ...من می گریزم...خسته و تنهایم....مترو...تنهایی...حنجره ای خاموش....هگل....مارکس.... کانت....رنج....بهشت کنار دوزخ ....مرگ در کنار زندگی ....زندگی به تمامی مرگ...توآشنای بیگانه...بیگانه ای آشنا....سرگیجه...لوکاچ...پوینده...فلسفه ...حفیقت ناشاد....عقل خسته ....گریز من به دامن واژها ...واژه های شورشی ....سرگیجه....آهی که از حسرت بیرون می ریزد خشم آسمانرا....ای رنج زیبا رهایم کن از هر آنچه سخت است وپرازنفرت ...من و مرگ ...من و چند نام...پلکهای خیس...."شب از ارواح سکوت/سرشار است/ریشه ها از فریادو /رقص ها/از خستگی/...و من از خودم بیزارم در نبرد بادو باران و آفتابی که گم می شود پشت سنگهای سیاه......