موسوی عزیز نگذارید چرب زبانان از شما دامی بسازند برای شکار ثروت و قدرت-1
با سلام٬ و تمنای همه با هم بودنها. این نامه را در این وبلاگ برای شما می نویسم بدون آنکه انتظار جوابی از شما داشته باشم. آدمی چون من که با تنهایی خو کرده است و عمری با تلخی و فقر زیسته و با حضور بی واسطه در جهانی ناشنوا عادت به تک گویی های مداوم دارد٬ می داند در یک جامعه که در تصلب می زید و از یک واپسمانی عمیق تاریخی رنج می برد و ناشنیدن و ناخواندن سخن آنها که بیرون میدان قدرتند را گوهر گرانبها می یابد و به سختی از آن حفاظت می کند و تظاهر به نادیدن دیگران را قرنهاست درونی کرده٬ سخن گفتن با کسی که در آستانه ریاست جمهوری ایستاده یک اقدام غریب است٬ چرا که پیشاپیش یک طرفه بودنش را می شناسد ولی فوریت رویدادها او را بر می انگیزد سخن بگوید حتی اگر بی حاصل بماند.
آزادی و عدالت را جدی می گیرم چرا که در تمام لحظات حیاتم کمبودش را با تمام جانم حس کرده ام٬زیستن در خانه هایی با سقف های نامطمئن که چکه چکه باران از آن سر ریز می شد و نگاه هراس زاده من و خانواده ام را بر می انگیخت و هر لحظه به انتظار مرگ از پیش اعلام شده بودیم در من از کودکی که بجای درس خواندن کار می کردم٬ آنهم کاری طاقت فرسا همراه با گرسنگی مداوم این تمنا را برانگیخت که مدام از فرودستان بگویم. از آنهایی که در جهان پر هیاهیو صدایی ندارند و سفره هایشان از نگاه حسرت زده لبریز است نه از غذاهای چرب و مقوی. آزادانه سخن گفتن از آنها دریغ شده است چرا که این آزادی فراغت می خواهد و این فراغت در غم نانی که هستی فردی و اجتماعی شان را به گروگان گرفته است همیشه از دست می رود. من عدالت و آزادی را برای آنها می خواهم و چون خود جز آنها هستم برای خودم می طلبم٬ اما این خام اندیشی را هم ندارم که جبر تاریخ و یا خواست من و شما بتوانند معجزه وار٬ یکباره کرامت آزادانه و مرفه زیستن را به آنها بازگرداند. اما می توان لااقل یک گام به جلو گذاشت. همین یک گام کافیست که حرکت را شروع کنیم. هر گامی می تواند اولین گام از گامهای بعدی باشد.
من سکوت طولانی شما را خوشتر دارم اگر به نفع شعارهایی بشکند که فرادستان پر هیاهیو بر شما تحمیل می کنند تا رایی بیاورید و بعد در عمل تعهدتان را به این سخنان محقق کنید و همان بکنید که سالهاست تداوم دارد و از شدت تکرار جز طبیعت امور شمرده می شود و همه می پندارند چون ناگزیر است باید به آن تن داد. عادتها فراموشی می آورند و همه از یاد می برند انسان و جامعه هیچ نیست مگر آنچیز که خود از خود می سازد. شعار تغییر باید واقعی باشد. باید فرودستان که در نظام فرتوت اداری جز خفت و خاکساری چاره ای ندارند مفری بیابند برای بازیافت کرامت از دست رفته شان. باید شبح تعدیل که چون کابوس روح و جانشان را فرسوده می سازد را پس زد٬ باید دمکراسی سازمانی جدی گرفته شود. باید کارگر و کشاورز٬ کارمند٬ دانشجو و زن و مرد باور کنند سهمی از تصمیم گیری ها دارند و به عمد نادیده گرفته نمی شوند. شما که مشورت و عمل به توضیح کارشناسان را جدی می گیرید باید نگذارید عنوان کارشناس در سازمانها حربه ای شود برای تحقیر منتقدان و صاحبان رای مستقل٬ نباید بگذارید مدیران همه چیز را برای خود بخواهند و نیستی و تحقیر را برای زیر دستان. شما باید کاری بکنید واژه فرودست و فرادست از نظام اداری و زندگی جمعی حذف شود.
همان اتفاقی که در سالهای آغاز انقلاب رخ داد و امروز به تمامی فراموش شده است٬ اگر برگشت به ارزشها را جدی می گیرید باید از این نقطه شروع کنید٬ اگر این اتفاق در عمل بیفتد دیگر ستادهای انتخاباتی محل باج دادن و گرو کشی دلباختگان ثروت و قدرت نمی شود. اگر شما شعار می دهید هر فرد یک ستاد٬ باید فردای انتخابات شعار هر فرد یک تصمیم گیرنده را جدی بگیرید و این امر تحقق نمی یابد مگر آنکه بجای چاپلوسان٬ ریاکاران٬ رانت طلبان متظاهر٬ لشگری از منتقدان مستقل و متعهد را به صحنه بیاورید. من امروز شعار شما را جدی گرفته ام و این وبلاگ را ستاد شما کرده ام. با همه ابزار چت٬ایمیل ٬گفت و گوی تلفنی و حضوری٬ در تاکسی و محافل خانوادگی و حتی در هنگام خرید از شما می گویم ٬از توانایی هایتان٬ از شما بعنوان یک فرد برای اینهمه تلاش هیچ نمی خواهم جز آنچه بر شمردم . یعنی تلاش بکنید انسان بماهو انسان احترام بیابد و حلقه کوچک خودی ها حلقه بزرگ محذوفان را دوباره به حاشیه قدرت نراند. اگر این چنین شود چیزی هم بدون تعارف شما٬ نصیب من یعنی همه می شود.
به شما خرده می گیرند چرا بیست سال کناره گرفته اید و سخن نگفتید. آنها که سکوت امام اول شان را فضلیت می دانند برای حفظ شاکله های قوام دهنده جامعه دینی چرا این خرده را بر شما می گیرند؟ پاسخی بر این پرسش ندارم و تنها جمله سارتر را برای آنها باز می خوانم:" سکوت لحظه ای است از زبان٬ خاموش شدن لال شدن نیست٬ سر پیچی از گفتن است ٬پس گونه ای دیگر از سخن است "٬ سکوت شما دادنامه ای بود علیه چیزی که زندگی ما را بدخیم می کرد٬ غده ای آماسیده که باید با واژه ها و عمل قدرتمند اهل درد بترکد و خون چرکین شده را بیرون بریزد تا زندگی هوای تازه بیابد. اگر اهل مشورت اید باید سری به وبلاگ های مهجور بزنید که بدون توقع پشت شما ایستاده اند تا شما پشت رنج دیده ها بایستید نه پای مشاوره های کسانی بنشیند که صبح در یک ستاد٬ ظهر در ستاد دیگر و غروب هم در ستاد بعدی و شب هم مشغول محاسبه اند که کدام شکار - بخوانید پست و مقام - به دام چرب زبانی شان خواهد افتاد٬ مهم نیست بدست کدام نامزد. این نامه ادامه دارد چه خوانده شود و چه نه.