آه زندگی چه تلخی با اینهمه مردگانی که رفنتد
دیشب خاله همسرم رفت، مرگ او را برد. رفتیم کرج، می خواستیم تا صبح به مادر زنم نگوئیم خبر را. من پر از خنده شده بودم. هر چه به چهره بی خبرش بیشتر خیره می شدم واژه هایم از شادی منفجر می شد. گاهی تراژدی را تنها با خنده می توان توان تاب آورد. زهرخنده ای که روح را چون موریانه می جود. از هر دری سخن می گفتیم. از انتخابات. همه از موسوی می گفتتند، همه به او امید بسته اند، تنها که شدم٬ اشکهایم را گذاشتم بریزند. بهار مادرم را برد و هم پدرم را. ولی بهار را دوست می دارم. چرا که یاد آنها را در قلب من ابدی کرده. این مرگ است که زندگی را سرنوشت می کند. شاید اگر وسوسه مرگ نبود من هیچگاه نمی نوشتم، چرا که باید چیزی را از چنگال این زندگی گذرا نجات داد، شادی را می گویم. ما با غم سازگار شده ایم و خندیدن را فراموش کرده ایم. لبخندی که از با هم بودن جان می گیرد. لبخندی به شکرانه وجود آن دیگریست .
ما را از هم کم می کنند. نمی گذارند ما بمانیم. از چه کسی سخن می گویم؟ آنهایی که نمی گذارند کیستند؟ نامشان نام تک تک ماست، دشمن شادی در خانه خود ماست، مایی که چون تنها خود را می بنیم و در منیت منحل شده ایم خود را در خشم های آتشفانی بی دلیل، در ضمایر مالکیت و در چشم هم چشمی های زهرناک از یاد می بریم. مردگان هیچ با خود نمی برند جز مهر و کینه ای که در قلب شان بود. آنچه دارند بین این و آن قسمت می شود و آن چه که پخش ناپذیر می ماند مهریست که در دلی می ماند و قلبی که در فراغ می شکند. اگر از خود عبور کنیم خود می یابیم شاد و سرخوش ،مهرمان و تفسیم کننده، اگر من انتخابات را جدی می گیرم بخاطر سهمی که در شادی و غم هر ایرانی دارد. من فارغ از آن از سیاست گریزانم و با شعر، داستان، سینما٬ نمایش و... بیشتر سازگاری دارم. در فضای آزادست که آنچه دلخواه من است می بالد و برگ و بار می گیرد.
صبح که می شود مادر زنم همه چیز را می داند. مرگ آگاه به خود٬ شادی را پس می زند تا غم صورتها را خیس کند. من طافت ماندن ندارم. افسردگی نمی گذارد بمانم. به خانه باز می گردم و ذهن را می گذارم با مردگانی که رفتند دمخور شوند: مادر، پدر، پسر خاله ام احمد، شاملو، گلشیری، فروغ، اخوان و.... بگذار مردگان با من سخن بگویند.نمی دانم چرا این واژه ها در من می خوانند:"- آیانه /یکی نه /بسنده بود که سرنوشت مرا بسازد؟/من تنها فریاد زدم /نه/من از فرو رفتن تن زدم.....بله مرگ زندگی را معنا می کند....آه زندگی چه تلخی....